... بعد از خواندن کتاب برای چند لحظه چشمهای خود را ببندید. قول میدهم آنچه در پس پردهی نگاهتان رنگ میگیرد چنان در عین یکنواختی پررنگ و آزارنده است که تا مدتها رهاتان نمیکند. فرق هم نمیکند، چه زن باشید، چه مرد، از میزان صبر و حوصله یا به تعبیری از خنثی بودن یک زن در عرصهی زندگی شخصیاش، کلافه میشوید. میتوانید کوهی از ظرفهای نشسته را به یاد آورید یا لباس کثیف پسربچهای تبدار. حتی باز میتوانید اتفاقا صحنهی زنده و پویای مهمانی هاله را به یاد آورید. آنجا هم رنگی از ملال به ذهنتان رخنه میکند. میپرسید چرا؟ جواب در عین سادگی، اندکی هم دشوار است. نویسندهی رمان از میان ظرفهای شسته شده چیزی تقریبا عین زندگی من و شمای مخاطب را بازسازی کرده است. همین زندگیهای یکنواخت و شبیهسازی شده. از رنگ و بوی خیالانگیز، شخصیتها افسانهای، موقعیتهای اغراق شده، هیچ خبری نیست...
تعریف این کتاب و شنیده بودم، برای همین وقتی بین قفسه های کتابها دیدمش، بی درنگ برش داشتم تا بخرم و بخونم. فکر میکردم یا یک کتاب خیلی خوب طرفم و تا چند روز دلم نمی اومد شروعش کنم، تا اینکه دو روز پیش که از نظر روحی در وضعیت خوبی نبودم، کتاب رُ شروع کردم و دیروز، در طول دو روز کتاب رُ تموم کردم. زود تموم شدن کتاب رُ میتونم به چند عامل نسبت بدم: شاخص ترینش از نظر من بی تکلف بودن نثر و سیر داستان بود. چارچوب ساده و روایت ساده ای داشت. به طوری ذهن خواننده را برای گره گشایی روند داستان و شیوه روایی درگیر نمیکرد. اگر بخواهم واضح تر بیان کنم، کتابهایی هستند که علاوه بر این که محتوایی دارند که ذهن خواننده را درگیر میکنه ( درگیری به معنای وقت گذاری خواننده و تقلای اون به معنی گره گشایی) چهارچوب و شیوه روایی دارند که از تبحر نویسنده ناشی میشه و خواننده باید سعی کنه تا بر این نثر به منظور پیش بردن داستان بکوشه ( کتابهای رضا قاسمی از این دسته است.) محتوای داستان را دوست داشتم. داستان درباره زنی است به اسم یاسمن که سی ساله است. خانه دار است. دو بچه دارد، یکی ده ساله و دیگری چهار ساله . شوهرش هم جراح است. تضاد های بین زن و مرد که با اون در ایران مواجه هستیم به خوبی در این داستان پیداست. اینکه نقش خانه داری و مادر مقدس را زن بازی کنه و مرد نان اور خانه باشه و در امور خانوادگی هیچ نقشی نداشته باشه. درگیری یاسمین و خستگی اون از زندگی روزمره اش کاملا برای من قابل لمس بود.یاسمینی که از شب تا صبح در خانه است. مشغول رسیدگی به بچه هاست، در امور تربیت ان ها دست تنها است و گویی جز کار کردن در آشپزخانه ندارد. برای همین اگر او را در طول داستان آسی و خسته و افسرده ببینیم، زیاد هم نباید شک کنیم . چرا که اگر غیر از این می بود، شک برانگیز میشد. داستان از یک مطب شروع میشود: مطب یک روان پزشک. روان پزشکی که یاسمین و شوهرش به آن مراجعه کرده تا راه حلی برای بی انگیزگی و روزمرگی یاسمین پیدا کنند. داستان شروع جالبی دارد. ولی خوب به آن پرداخته نشده است و از نظر بار علمی کاملا خالی است. با توجه به این که رشته خود من روان شناسی است کاملا می توانم نقطه ضعف ها و عدم آگاهی نویسنده را به امر درمان بیماری های روانی تشخصیص بدم: اول اینکه برای حل بیماری های روانی، از قیبل افسردگی ( که بیماری یاسمن هم همین است) باید روان شناس وارد عمل بشود و طی جلسه ها مشاوره و بحث با بیمار و آشنایی با چند و چون زندگی شخص فرد، نوع بیماری و افسردگی وی را تشخصیص بدهد و اگر با جلسه های فردی و خانوادگی موفق به بهبود وضع بیمار و زندگی او نشود، او را در مراحل وخیم تر به روان پزشک رجوع دهد که برای او قرص تجویز کند . در صورتی که ما در داستان می بینیم که آن ها به مدت شاید ده تا الی پانزده دقیقه در مطب دکتر میماند و دکتر هم با اشاره دو مثال به او میگوید که ای بابا زندگی به این خوبی و بعد برایش قرص آرامش بخش تجویز میکند و چی ؟ لابد انتظار دارد که همه چیز معجزه شود. متاسفانه هم نویسنده در این مورد ناگاه هست و هم اینکه افسردگی در کشورهای جهان سوم به سخره گرفته میشود و امر جدی تلقی نمیشود . بیماری که نه تنها به فرد آسیب می زند بلکه او را در زندگی زناشویی سرد میکند و در تربیت کودکان هم تاثیر منفی دارد. از دیگر اشکالاتی که برایم قابل هضم نبود. روند خطی داستان بود در یک بستر ساده که هیچ اتفاق خاصی در آن نمی افتد. از ان دسته داستان هایی نبود که اگر خواننده یک فصل از داستان را نخواند، گیج بشود. یعنی اگر یک فصل از داستان را نمیخواندی، هیچ ضربه مستقیمی به پیکر داستان وارد نمیشد . من نمیگویم که باید در هر فصل اتفاق تازه ای رخ بدهد که زنجیره های داستان را بهم پیوند بدهد ولی از لحاظ غنای ادبی هم آنچنان نبود که مرا درگیر و وامدار خودش کند. موضوع داستان به نظرم خوب بود. بیشتر مثل چراغ ها را من خاموش میکنم زویا پیرزاد بود با این تفاوت که من به خانوم پیرزاد پنج ستاره از پنج میدهم و به این کتاب دو ستاره. ایرادهای کوچک و درشتی در داستان پیدا بود که از حوصله خارجه بخوان همش رُ بگم ولی اخرینش پایان داستان بود. شخصیت هایی که ناگهانی تمام شدند و ارزش هایی زنانه ای که پاسخ داده نشدند و من را ارضا نکردند . فکر میکردم این کتاب به عنوان یک کتاب زنانه ارزش های فمینیستی داشته باشد ولی با بیان دغدغه های زنان، ان ها را رها کرد و بی هیچ نتیجه مطلوبی که درخورد زن امروز باشد به پایان رسید . ولی در آخر اضافه کنم که کتاب من را از حال روحی بد جدا کرد و فکرم را درگیر کرد. اگر از این دست کتابها ببینم با این که اشکالات فراوان دارند برای فرار از خودم بازهم خواهم خرید .
I'm wondering how such a writer can distroy the whole story, which is not any special but at least ok, with shuch a bloody damn bad ending!!! There is nothing bad about this book... even good!