بخشى از كتاب : ترس از آدم ها جانشين ترس از خدا شده است. اين پيام هر چه كه ميخواهد باشد مطلبى كه مهم است صداى تازه اى در آمده و به آسانى خفه نميشود. كسانى كه براى كافكا چوب تكفير بلند ميكنند، مشاطه هاى لاش مرده هستند كه سرختب و سفيد آب به چهره هاى بى جان بت بزرگ قرن بيستم مى مالند. او ميگويد كه انسان بيهوده به كله ى خود فشار مى آورد، راه رستگارى وجود ندارد. دنياى كافكا عالم خواب است كه با وحشت و دقت كابوس هايش، يخه ى انسان را ميگيرد. كافكا معتقد است كه سرنوشت انسان، بازيچه ى لغت الوهيت مى باشد، اين كليد ريشخند ماوراء طبيعى اوست و نيشخند هايش بيشتر متوجه مذهب مى شود،
«همیشه چیزها در خانه طور دیگری است. موطنِ کهنهٔ انسان، اگر با آگاهی در آن زندگی کند، با آگاهی کامل نسبت به بستگیها و وظیفههایش در برابر دیگران، همیشه تازه است. انسان در واقع تنها از این راه، از راهِ بستگی هاست که آزاد میشود..» گفتگو باکافکا، اثر گوستاو یانوش
ماکس برود و دورا دیمانت، دو دوست یهودی فرانتس کافکا، سعی داشتند که کافکا را یهودی و دوستدار اسرائیل معرفی کنند. چنانکه گوستاو یانوش در کتاب «گفتگو با کافکا» اذعان میکند که کافکا از پیروان راسخ صهیونیسم بود. هرچند جنبش صهیونیسم - که واژهای فرانسوی است و از کوه صهیون، آرامگاه داوود در اورشلیم، گرفته شده و به معنای تشکیل یک میهن یهودی در فلسطین است - را تنها بازگشت بهسوی قانونی بشری، که ساخته و خاص یهودیان است، میدانست و در نقد ماکس برود میگفت:
او نمیفهمد که ناسیونالیسم یهودی بهشکلیکه در صهیونیسم بروز میکند، فقط نوعی دفاع است... این کاروان نمیخواهد جایی را فتح کند. فقط میخواهد به منزلی امن و آرام برسد که امکان یک زندگی آزاد بشری را دربرداشته باشد. اشتیاق یهودیان به وطن، ناسیونالیستی متجاوز نیست که دست طمع به موطن دیگران دراز کرده باشد (یانوش، ۱۳۸۶: ۱۳۸-۱۴۳).
صادق هدایت هم در کتاب «پیام کافکا» مینویسد:
کافکا ناگزیر بود که به میز اداره بچسبد و در خانۀ منفور پدری زندگی کند. گویا از طرف خانواده و یا دوستانش به او کمکی نمیشد تا بتواند آسایش درونی را که اینهمه به آن نیازمند بوده برای خود فراهم سازد. ماکس برود مدعی است که اعتقاد به صهیونیت در کافکا جایگزین این آسایش شده است... هرچند برود او را وادار کرد تا زبان عبری بیاموزد و کتاب تلمود را بخواند، اما کافکا هیچگاه خلوت خود را از دست نداد برای اینکه معنی جامعۀ قلابی یهود را دریابد (هدایت، ۱۳۴۲: ۱۹). ماکس برود زیر پایش مینشیند و میخواهد دوباره او را به ایمان یهود راهنمایی بکند، اما نتیجۀ خوبی نمیگیرد. کافکا به رفیقش میگوید من چه وجه مشترکی با جهودها دارم؟ از مجلس مراسم مذهبی یهود که با هم بیرون میآمدهاند به طعنه میگوید: راستش را میخواهی تقریباً مثل این بود که در میان سیاههای وحشی آفریقا باشیم. چه خرافات پستی (همان: ۲۵)! هدایت در ادامۀ این کتاب خود میآورد:
شکی نیست که کافکا زندگی خود را در وحشت از فرمانروایی پدر مستبد به سر میبرد و تا آخر عمر نمیتواند این یوغ را تکان بدهد... هرگاه کافکا کامیاب میشد که تشکیل خانواده بدهد، شاید میتوانست خود را از بند خانۀ پدری برهاند. این آرزوی آزادی مانند سراب در جلوش میدرخشید، اما همیشه میلغزیده و در گیرودارها و کشمکشهایی به نامزدش دور و نزدیک میشده است (همان: ۲۳-۲۴). فرانتس کافکا در نامهای به پدر خود متذکر شده که تلاشهای من برای ازدواج درحقیقت پرعظمتترین و امیدبخشترین تلاش برای نجات از قلمرو تو از کار درآمدند که البته به تناسب پرعظمتترین شکست را هم به ارمغان آوردند... بعدها در جوانی نمیفهمیدم که تو چطور میتوانی با آن هیچی که از یهودیت داری به من ایراد بگیری که چرا به خودم زحمت نمیدهم که چیزی شبیه هیچ تو را مراعات کنم. چون یهودیت تو تا آنجا که میتوانستم ببینم واقعاً فقط یک هیچ بود، یک شوخی بود، حتی شوخی هم نبود (کافکا، ۱۳۵۵: ۵۶-۵۷-۶۹). از اینرو هدایت معتقد است هرگاه برخی به طرف کافکا دندانقروچه میروند و پیشنهاد سوزاندن آثارش را میدهند، برای این است که کافکا دلخوشکُنک و دستآویزی برای مردم نیاورده. بلکه بسیاری از فریبها را از میان برده و راه رسیدن به بهشت دروغی روی زمین را بریده است؛ زیرا گمان میکند که زندگی پوچ و بیمایۀ ما نمیتواند تهی بیپایانی که در آن دستوپا میزنیم پر بکند (هدایت، ۱۳۴۲: ۱۵-۱۶).
صادق هدایت مفصل از کافکا و افکارش میگه ارادت خودش رو نشون میده. منو جلب نکرد. هرچی تمجید ها و ذوب در ولایت حضرت خیام بزرگ بودن هدایت رو دوست داشتم با این کتاب کافکا ارتباط نگرفتم چون کافکا و کسایی عین کافکا رو در حد اینکه بخوام اینجوری ریز بشناسم و تسلیم قلمشون بشم نمیدونم صرفا در همون حد که آثارشون رو بخونم رد شم. اما به هرحال شاید خیلیا با این کتاب ارتباط بگیرن. مراقب هم باشیم کنار هم بمونیم.