What do you think?
Rate this book


First published January 1, 2002
خدا مرده است.
هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت، و هر گوشی که شنید با وحشت شنید. این طور دهان به دهان گشت.
زاهدی که عمری با وسوسه های لذت جنگیده بود به محض اینکه سر از سجده برداشت خبر وحشتناک را شنید ، بهت زده شد. بعد ناگهان ناامید مویه کنان گفت:همه زهدم هدر رفت.چه کسی پاداشم را میدهد.
مسیحی مومنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد می زد:بشر ملعون است اول پسرش را به صلیب کشیدند، حالا خودش را کشتند.
باستان شناس پیری گفت: بی خدا نمی توان زیست، باید خدایان یونان را زنده کرد
...
ستم دیده ای به جنون افتاده بود ، فریاد می زد: ستمکاران آسوده باشید!
...
تاریخ نویسی گفت: خداکُشی رسم دیرینه ی بشر است خدایان یونان، خدایان روم ، خدایان هند و ...همه به دست بشر کشته شدند
...
دانشمندی گفت: اما بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته است، باید خدای نویی بسازیم!
...
این بار نوبت عاقل مردی بود: از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد ، لابد از همان جا هم می توان به بهشت رفت. باید همه جا را گشت...