نمایش نامه ای 4 پرده ای . ماجرا در مورد مردم جامعه ای است که فقیر و جاهلند و به همین دلیل فریب وعده های سوداگری را خورده و اموالشان به باد می رود . آنها برای دادخواهی به سوی حاکم می روند و حاکم متوجه هوش سوداگر می شود … می بینیم که این جامعه یک جامعه احساساتی هست ، مردم خیلی راحت فریب می خورند ، حاکم در برابر تمام بدبختیشون وعده هایی بهشون می ده و آنها سریع باور می کنند و افراد زرنگ تر جامعه طریقه تسلط بر این جامعه را کشف کرده و قدرت جدید آرام آرام در کنار قدرت قبلی رشد کرده و بعد قدرت قبلی را کنار می زند … چاپ اول ۱۳۷۲
ساعدی در ۱۳ دی ۱۳۱۴ در تبریز متولد شد. دکتر علی اکبر ساعدی جراح برادر دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده و شاعر شهیر و برجسته در باره برادرش و مدرسه طالقانی (منصور سابق) تبریز میگوید
«غلامحسین ساعدی پس از پایان تحصیلات ابتدایی در دبستان بدر، کوچه غیاث در خرداد ماه سال ۱۳۲۷ گواهینامه ششم ابتدایی گرفت و در مهرماه همین سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد. دبیرستان منصور در زمینی بنا شده بود که قبلاً قبرستان بود، به هنگامی که منصور استاندار آذربایجان شده بود این دبیرستان سر و سامان گرفت و برای همین نام منصور را روی دبیرستان ما گذاشته بودند، دبیرستان خیلی خوبی بود، معروف بود، اتوریته داشت و خیلی هم از خانه ما دور نبود.»
او کار خود را با روزنامهنگاری آغاز کرد. در نوجوانی به طور همزمان در ۳ روزنامهٔ فریاد، صعود و جوانان آذربایجان مطلب مینوشت. اولین دستگیری و زندان او چند ماه پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اتفاق افتاد. این دستگیریها در زندگی او تا زمانی که در ایران بود، تکرار شد. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روانپزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه میکرد. ساعدی با چوب بدستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب تا مشروطیت، پرورابندان، دیکته و زاویه و آی بی کلاه، آی با کلاه، و چندین نمایشنامه دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایشنامههای او هنوز هم از بهترین نمایشنامههایی هستند که از لحاظ ساختار و گفتگو به فارسی نوشته شدهاند. او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی، رحیم خیاوی، بهمن فرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اکبر رادی، اسماعیل خلج و... تئاتر ایران را در سالهای ۴۰-۵۰ دگرگون کرد. پس از ۱۳۵۷ و درگیر شدن ساعدی با حکومت در پس از انقلاب، از ایران مهاجرت کرد، وی در غربت به چاپ دوباره "الفبا" را (جهت حفظ فرهنگ) آغاز کرد. وی در روز شنبه ۲ آذر ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد
Gholām-Hossein Sā'edi was born in Tabriz 5 January 1936. In 1963 he graduated from University of Tabriz in medicine, began his writing career (under the pen name Gowhar-e Morād) with short stories and plays (1966). Sā'edi was a noted writer, editor, and dramatist; an influential figure in popularizing the theater as an art form, as well as a medium of political and social expression in contemporary Iran. Later, after completing the mandatory military service he embarked (1963) on a five-year internship to specialize in psychiatry. He was repeatedly investigated, arrested, and incarcerated by the security police (SAVAK) and subjected to both physical and psychological abuse. Sa’edi’s plays were at first produced and viewed by small groups of university students as ’theatrical experiments,’ and attracted wide audiences. The dialogues are designed to lend themselves to modification by local accents and dialects, a quality that has made the plays accessible and appealing to audiences of different ethnicity and varying levels of intellectual sophistication. By the end of the 1960s Sa’edi’s standing as a prolific dramatist and fiction writer had been well established in the circle of literary figures. Based on his travels in 1965 to the villages and tribal areas of the Persian Gulf and in 1968 to Azerbaijan in northern Iran, Sa’edi produced a series of monographs with anthropological underpinnings. The importance of these studies is that in a variety of ways they became useful sources for many of Sa’edi’s later works. In Sa’edi’s monographic sketches and fictional narratives the village and the city are both inhabited by the same anxiety-ridden people, tormented by the same problems. By the early 1970s, in addition to his short stories, he had published a short novel, Tup (The Cannon, 1970) and completed the manuscripts of Tātār-e Khandān (The Grinning Tartar) while he was in prison for
در تمام نمايشنامه هايي ساعدي صداي اعتراض نويسنده به انسان وفراخواندن وي به تفكر ديده مي شود، در اين نمايشنامه نيز كه سال ١٣٥٢ نوشته شده است، نويسنده از زبان شخصيت ها به داد خواهي براي مردم عامي جامعه پرداخته و تاسف وي از زود باوري و سادگي آنها ديده مي شود. در اكثر نمايشنامه هاي اين نويسنده ي توانا ما بايك تكرار تاريخ و حوادث دايره اي روبرو هستيم كه مردم ساده اي كه ازتجربه ها و آموزه هاي تاريخي استفاده نمي كنند چند باره محكوم به تجربه حوادث مشابه و فريب خوردگي هاي مداوم هستند. در اين اثر صد صفحه اي كه در آن حوادث دوران كوتاهي درچهارپرده نمايش توصيف شده است مردم از همان اول تا آخر توسط كساني كه كمي تفكر مي كنند و با جريان مردم هيجان زده هم سو نيستند فريب ميخورند و افسوس كه اين خواب ساده لوحانه بيداري در پي ندارد .
نیازی به تحلیل و بررسی نداره این کتاب شاهکار. همه چیز مثل کاغذهای سفید تاجر گویاست...
هرچی از این نمایشنامه بگم کم گفتم شاهکاری که دیده نشده. بی نظیر. و ما هم مثل مردمان داستان مار در معبد اسیر حاکم و سوداگری هستیم که با وعدههای دهن پر کن و بهشتهای خیالی فکر میکنیم به خوشی بینهایت رسیدیم. به سعادت ابدی...
داستان نمایشنامه درباره مردی هست که اسم خودش رو سوداگر گذاشته. مردی که در قبال وعدههایی به مردم از اونها پول گرفته و حالا بعد از مدتها مردم و اهالی شهر شاکی از اینکه این مرد به وعدههای خودش عمل نکرده به سراغ حاکم میرن تا حقشون رو پس بگیرن و...
هشدار اسپویل : هرچی از این نمایشنامه بگم کم گفتم. شاهکار. و حرف زیبایی که سوداگر به حاکم زد وقتی حاکم گفت : ولی تو با وعده وعید زیادی سر اونا رو شیره مالیدهای. سوداگر : اگه وعده و وعید نبود که طرف من نمیاومدند.
عنصر تکرار داخل آثار ساعدی حرف اول رو میزنه. تکراری که در نمایشنامه چوب بدستهای ورزیل هم شاهدش بودیم. مردمی احمق که خیلی راحت توسط یک مار کنترل میشن. ماری که در معبد خودش جا خشک کرده و از حماقت مردم تغذیه میکنه. پایان فوق جذاب و ماندگار.
ايده سوداگري و استفاده از حرص و كم سوادي مردم ، ايده خوبيه براي نوشتن. تصور مي كنم هر چي درباره ش نوشته بشه باز هم كمه. دنياي ما ادم ها دائم شكل هاي پيچيده تري از سوداگري رو به نمايش مي گذاره و فكر مي كنم آدم هاي هر نسل بيشتر از نسل قبل گرفتار تله سوداگرها مي شن. اما نمايشنامه ساعدي با وجوديكه دست روي موضوع جذابي گذاشته اما سوداگري رو در ساده ترين و خام ترين شكلش به تصوير كشيده. ديالوك ها تكراري و كم بنيه ست. مردم عادي چنان تنبل، زياده خواه و احمقن كه جايي براي فكر كردن به اين سوال كه چرا سوداگر مي تونه كلاه برداري بكنه نمي كذاره. من خواننده فكر مي كنم كه چنين ادم هاي احمقي حقشونه در بدبختي دست و با بزنن. به نظرم مياد در روايت ساعدي شر(سوداگري) نه در مقابل خير كه در برابر شر بزرگتر (حرص و تنبلي) مطرح شدهو همين شر اول رو نه تنها به عنوان ضد ارزش مطرح نمي كنه كه حتي موجههش هم مي كنه.
این داستان چقدر آشناست و چقدر گویای واقعیتهای سیاسی،اقتصادی،اجتماعی الان مملکته... مردمی که حافظه تاریخی ضعیفی دارن و بارها و بارها از یه سوراخ گزیده میشن و حاکمیتی که نبض جامعه رو به خوبی در دسترس گرفته و مردم احساساتی که به کرات میشه از طریق وعده ها و تبلیغات پوچ و واهی به امید روزهای بهتر دست به سرشون کرد و هیچوقتم تجربه و عبرت نگیرن و به راحتی جیب و فکرشون رو میشه تهی کرد وجه مشترک و تم اصلی بیشتر داستان های ساعدی انتقاد به وضع و سیستم حاکمیت سیاسی موجود و به ویژه تمرکز بر روی نا آگاهی مردم است به نظرم این داستان در شرایط الان مملکت خیلی ملموس تر از شرایط زمان نویسنده است
نمایشنامه مار در معبد یکی از معروفترین نمایشنامههای ساعدی است. واوو، مار در معبد رو بیشتر از چوب بدستهای ورزیل پسندیدم. محتوا و دیالوگهای عمیقتری داشت و بازهم کارکترهای نمادین. فریب، وعده و وعید، طمع، حق خوردن، توجیه و باز همین روال. این نمایشنامه روایت کنشهای انسانهای نگونبخت در جامعهای مستبد بود. و ساعدی چقدر زیبا جامعهای رو به تصویر میکشه که بازتابی از مردم ساده و جاهل از طبقات مختلف جامعه (تحصیلکرده و بازاری)و نیز حاکمان و زورگویان، و افرادی وابسته به حاکمان است. و گویا "تکرار" از سری تکنیکهای خاص در آثار ساعدی هست و چقدر زیبا. دیالوگهای حاکم و سوداگر همچنین تاجر با مردم از بهترینها بودن. و باز یک پایان عالی. بنظرم از سری نمایشنامههایی است که باید خوانده شود.
|تکه کتاب|
حاکم: همانطور که امثال شما دوتا برای من زیاده، امثال منم برای اونا فراوونه.
حاکم: ولی تو با وعده و وعید زیادی سر اونا رو شیره مالیدهای. سوداگر: اگه وعده و وعید نبود که طرف من نمیاومدند.
تاجر: شماها راست میگین... آدم هر قدر خوش باورتر بهتر. هر قدر چشم و گوش بستهتر بهتر.
موضوع نمایشنامه(در سال 1352 نوشته شده) در مورد مردمی (با اکثریت) طمعکار و حریص که در انتها نیز فریب خورده و چاپیده می شوند و همچنان ادامه دارد. سهام پدیده شاندیز، موسسات مالی و اعتباری، صف خرید سکه و ارز و ...
حاکم: اما تو جیب یه مشت فقیر و بیچاره را خالی کرده ای سوداگر: خودشون می خواستند حاکم: چطور خودشون می خواستند؟ سوداگر: از بس طمعکارند قربان من این طبع طمعکاری را در توده مردم خوب فهمیده بودم. فهمیده بودم که عوام الناس را چه راحت و آسون می شه گول زد. با چه چیزایی می شه امیدوار کرد. آینده درخشان، روزهای طلایی، سعادت فرداها را برای کیا ساخته اند قربان؟
******************
سوداگر: تمام حرف منم همینه که فعلا مسئله ای نیست و باید مسئله ای به وجود آورد و بعد راه حلی براش پیدا کرد. تنها وسیله گرم نگه داشتن زندگی توده همینه پادوی اول: پس منظور اینه که مسئله خاصی را به وجود بیاوریم سوداگر: حتما و طوری که حل اون باعث امیدواری بشه پادوی دوم: اگه نشه چی؟ سوداگر: حتما باید بشه
مار در معبد از چند منظر قابل خوندن بود و از چند نظر کار ضعیفی بود. من ساعدی رو پیش از این دچار شعارزدگی ندیده بودم. شیوهی تحول شخصیتها و کنش و واکنشها،چرخههای تکرارشوندهای رو درست کرده بود با دیالوگهای زائد که گویا شیوهی دیالوگنویسی نمایشنامههای همعصر ساعدی بوده و خب من نتونستم اغراق در استحماق خلق رو توش تحمل کنم. ما همین تم روستایی احمق و سادهلوح رو توی چوب بهدستهای ورزیل دیدیم ولی پردازشی که روی متن و شخصیتها داشتیم بسیار حسابشدهتر از این داستان بود. البته نباید منکر توانایی ساعدی در درست کردن تیپ و دادن لحن به هر کدام از این تیپها در کلیهی آثار خودش، از جمله مار در معبد شد. تم کلی داستان رو دوست داشتم ولی نحوهی ارائه رو نپسندیدم. دهاتیهایی که حکومت تسمه از گردهاشون کشیده و هر لحظه داره پای حکومت روی گلوشون سفتتر میشه.
سوداگر: تمام حرف منم همینه که فعلا مسئلهای نیست و باید مسئلهای بهوجود آورد و بعد راه حلی براش پیدا کرد. تنها وسیله گرم نگهداشتن ��ندگی توده همینه.
نسبت به باقی آثاری که از ساعدی خوندم این نمایشنامه داستان ملموستر و جذابتری داره بنظرم. شرحیست بر لوپ لایتناهی حماقت توده، امید به نجاتدهندهای از بیرون، بارها و بارها فریب وعدههای خوشرنگ خوردن و البته حاکم و ظالمی که همیشه دستشون توی یه کاسهس :))
جامعهای که «غلامحسين ساعدی» در نمایشنامهی «مار در معبد» به تصویر کشیده ، بازتابی هست ازواقعیتهای سیاسی،اقتصادی،اجتماعی مملکت. روایت مردمی که فریب وعدههای سوداگری را میخورند تا بتوانند مال و اندوختهی بیشتری داشته باشند. مردمی که حافظه تاریخی ضعیفی دارند و بارها و بارها از یک سوراخ گزیده میشوند وبا این حال درس عبرتی نمیگیرند. حاکمیت مستبدی که نبض جامعه رو به خوبی در دست دارد و از ناآگاهی مردم به نفعع خود کمال استفاده را میبرد
«رویافروشی» اولین کلمه ای که با خوندن این نمایشنامه به ذهنم میرسه همینه مصداق بارزش هم میشه قضیه کوروش کمپانی که نفری ۲۰ تومن بدید بهتون ایفون بدم چند ماه دیگه یعنی هنوز از ۵۰ سال پیش(بیشتر در واقع) تا به امروز تغییری نکردیم و این چرخه باطل همچنان ادامه داره:)
چه داستان آشنایی!!! مردم ساده لوح و زودباور به خیال اینکه ره صد ساله رو میتونن یه شبه طی کنند و زودتر پولدار بشن و به آرزوهاشون برسن، به جای کار و تلاش اسیر حرف ها و وعده های فریبننده یه عده سوداگر و کلاهبردار قرار میگیرن و اعتماد میکنن و هست و نیست خودشون را به باد میدن.. حاکمی که نبض جامعه را در دست داره و از سادگی مردم به سود خود استفاده میکنه.. و تاریخ به صورت دایره وار تکرار میشه و مردمی که حافظه تاریخی خوبی ندارن دوباره و دوباره همین اشتباهات را تکرار میکنن.. زنده یاد ساعدی پنجاه سال قبل جامعه امروز را چه زیبا نشان داده که اقشار مختلف جامعه از تاجر و معلم تا پیرزنی بی سواد، در جهل و نادانی هستند و گول وعده های سوداگران را میخورن.
حاکم: اما تو جیب یه مشت فقیر و بیچاره را خالی کرده ای. سوداگر: خودشون می خواستند. حاکم: چطور خودشون می خواستند؟ سوداگر: از بس طمعکارند قربان. من این طبع طمعکاری را در توده مردم خوب فهمیده بودم. فهمیده بودن که عوام الناس را چه راحت و آسون می شه گول زد. با چه چیزایی می شه امیدوار کرد. آینده درخشان، روزهای طلایی، سعادت فرداها را برای کیا ساخته اند قربان؟ ______________________ مار در معبد| غلامحسین ساعدی
#############################
سوداگر: تمام حرف منم همینه که فعلا مسئله ای نیست و باید مسئله ای به وجود آورد و بعد راه حلی براش پیدا کرد. تنها وسیله گرم نگه داشتن زندگی توده همینه. پادوی اول: پس منظور اینه که مسئله خاصی را به وجود بیاوریم. سوداگر: حتما و طوری که حل اون باعث امیدواری بشه. پادوی دوم: اگه نشه چی؟ سوداگر: حتما باید بشه. ______________________ مار در معبد| غلامحسین ساعدی
هدیهی پری -- یه نمایشنامه ی سه پرده ای با درونمایهی سیاسی و اجتماعی درمورد یک شهر که مردمش طمعکار،ترسو،سادهلوح و نادونن و شهر مهره هایی داره(سوداگر،حاکم و تاجر) که از این صفت های مردم برای سود و منفعتشون استفاده میکنن. خیلی عجیبه که ماجرای داستان دقیقا ماجرای همین یکسال گذشته ی بورس در ایرانه!مردم یه برگه هایی خریدن که هیچ تضمینی هم برای سود دادن نداشته.بعضیا برگهی چایی خریدن بعضیا صابون بعضیا پارچه... و نه پولشون رو میتونن پس بگیرن و نه این برگههاشون سود کرده و بیشتر شده. بیشتر اشاراتش واقعا منطبق بر فضای بحث بورس بود. شخصیت پردازی ها طبق معمول خوب بود.با اینکه ۱۰۰ صفحه نمایشنامه بود و بیش از ۱۰تا شخصیت داشت،صفت بارز هرکدومشون رو شناخته بودیم و دیگه کم کم لازم نبود اسم گوینده رو بخونیم تا بفهمیم کی گفته یکم البته تم داستان و شخصیت ها یاداور نمایشنامه ی "آی بی کلاه،آی باکلاه" بود بخش ها و جملات درخشانی داشت.مثلا یکجا حاکم دنبال یه چیزی میگرده که مردم رو باهاش سرگرم کنه.به پادوهاش میگه یه وعده بگید به مردم بدم تا سرگرم بشن.پادوها میگن دیگه وعده ای نمونده.وعده درمورد همه چیز بهشون دادی و همه چیز رو بهتر کردی میگه پس باید یه مشکلی بسازیم و بعد حلش کنیم.اینجوری توده همیشه سرگرم میمونه(حتی اینم با ماجرای بورس مشابهت داشت) پایان نمایشنامه هم یه نظرم خلاقانه و تاثیرگذار بود -- یکی از نکات مهم در آثار نویسنده.هایی که مضامین اجتماعی و سیاسی دارن اینه که میتونیم با شرایط الان مقایسه کنیم.این داستان ها هرچند داستانن اما به نوعی نشون میدن که نه مردم اونقدرا تغییر کردن و نه خصوصیات حاکمان اونقدر تغییر کرده و زندان رفتن ساعدی و نظراتش درمورد حکومت و غیره هم کمک میکنه خیلی از زمان پهلوی،بهشت تصور نکنیم -- خدایی کتاب گرونه.حتی توی این گرونی ها هم این کتاب گرونه.۱۰۰ صفحه و ۱۴ تومن.
باران -در روزهای جنگی- نوشت: مار در معبد، روایت آدمهاییست که اسیر چرخهی بیپایان و تکراری وعدههای گشایشاند؛ وعدههایی که هر بار، فقط کمی امید میدهند و بعد، همهچیز دوباره از اول. هر بار که زخمی میشوند، وعدهای تازه برای گشایش میشنوند. هر بار که سقوط میکنند، نوید صعودی خیالی به گوششان میرسد. و این چرخه ادامه دارد، نه به این دلیل که کسی واقعاً باور دارد، بلکه چون چیزی جز باور برایشان باقی نمانده است…
کتاب بسیار مفید و کوتاهی هست که بنظرم هر ایرانی بهتر است - مانند کتاب قلتشن دیوان، خلقیات ما ایران جمالزاده، مزرعه حیوانات و 1984 جورج اورول، مار در معبد و چوب بدستهای ورزیل ساعدی- در لیست کتابهایی که باید بخواند بگذارد. این کتاب ها آموخته هایی دارد که بنظرم اگر اکثر ایرانی ها این کتابها را عمیق خوانده و در آن به تفکر پرداخته بودند شاید دچار این همه مشکلات و بدبختی های امروزی نبودیم. در جایی خواندم که غلام حسین ساعدی گفته است: " به دلیل اینکه خیلی از مردم ایران دارای سواد خواندن نیستند بیشتر کتابها را بصورت نمایشنامه نوشتم تا اجرا شود و اکثر عوام مردم بتوانند از آن استفاده کنند." بخشی از کتاب: فکر میکنی حق داشتی با مردم همچو کاری بکنی؟ - من اصلا در این باره فکر نمی کنم. کدوم باره؟ - که حق داشتم یا نداشتم. پس به چه فکر می کنی. - تنها به هدفی که در پیش داریم. اگر بخاطر هدف تو، یک عده بیچاره و نفله بشن چی؟ - چشمشان کور، اگه می تونن و شعور دارن نفله نشن.
مار در معبد حکایت رابطهی ظالم و مظلوم، اما از نگاهی دیگر است. همیشه ظالم کسی است که ظلم میکند و با زور و قدرت مردم را آزار میدهد، اما در این نمایشنامه ظالم انسان آگاهی است که ترجیح داده از ناآگاهی دیگران سواستفاده کند. مردم آنقدر احمقاند که هرچه به گوششان خوش بیاید میشنوند و تا میبینند بقیه کاری کردهاند از ترس عقب افتادن از بقیه بدون فکر و آگاهی از اینکه اصلا بقیه چه کار کردهاند دست به آن کار میزنند. عدهای دیگر هم هستند که با وجود آنکه میدانند ظلم میشود ساکت میمانند تا آب در دل خودشان تکان نخورد. آقای ساعدی به زیبایی تیپهای مختلف را در کنار هم گذاشته و داستانی که میتوانست بسیار کلیشهای از آب درآید، عالی تعریف میکند. داستان ناآگاهی مردم، داستان گاو و گوسفندها، داستان کسانی که با وجود آگاهی ترجیح میدهند از آب گلآلود ماهی بگیرند، داستان کسانی که ساکت مینشینند و هیچ نمیگویند. تکهای از دیالوگ تاجر خطاب به مردم: «شماها راست میگین. حق دارین، اصلا چه فایدهای داره آدم هر قدر خوش باورتر بهتر. هر قدر چشم و گوش بستهتر بهتر، واقعاًها این چیزا چه ربطی به ما داره هر اتفاقی میخواد بیفته هر بلایی میخواد نازل بشه به درک اگه دنیا رو آب میبره بذار ما رو خواب ببره. شماها راست میگین. هیچی به اندازهی ترس فایده نداره. ترس، ترس، فقط ترس و تحمل، بهتره همهاش بترسیم از خودمون از سایه خودمون از دیگرون از سایه دیگرون، چرا به چه دلیل آخه زندگی راحت خودمون رو خراب بکنیم ها؟»
این نمایشنامه هم مثل خیلی از بقیه آثار ساعدی گیرا و جذاب بود. اول اینکه کاملاً جنبهی سیاسی-اجتماعی داره و برای خواننده محسوس و ملموسه. ساعدی تو این نمایشنامه باز هم به سراغ مردم عامه رفته که فریب میخورن. هیچ کدوم از کاراکترها اسم ندارن و همه هم با شغلشون تعریف میشن مثل:بقال،نانوا،تاجر و ...(به جز پیرزن و زن بیوه) در واقع این نمایش سادهلوحی مردم رو نشون میده که از یه سوراخ بارها گزیده میشن و با کوچکترین وعده خام میشن! تاجر به نوعی نقش بیدارگر رو داره که اول سعی داره به مردم هشدار بده اما در آخر نظرش تغییر میکنه و اون هم به راه سوداگر میره. مردم نماد جامعه و ملتی هستن که آگاهانه خودشون رو به نفهمی میزنن برای اینکه راحت زندگی کنن، بیتوجه به این که این بیخیالی، تبعات شدیدتری داره. در بخشی هم ترس مردم رو نشون میده. ترس از اظهار نظر، ترس از گرفتاری و حتی ترس از حاکم... خلاصه که من هر نوشتهی ساعدی رو دوست دارم و علت عمدهاش هم سادگی زبانشه و اینکه اغلب به مسائل روز و بدیهی میپردازه که عموماً سعی داریم از کنارشون بگذریم. 🐾
This entire review has been hidden because of spoilers.
این دومین نمایشنامه از ساعدی. سادگی فضا به دلم میشینه. طنز لطیفش رو دوست دارم. از طرفی ابلهی مداوم مردم تنگدست اذیت کننده بود. اگر دقت کنید متوجه میشید که نه سوداگر ان چنان باهوش بود و نه تاجر. ابلهی و دست به دامانی و امید بستن به اینده ای سراب گونه خود مردم، بی هیچ دلیل منطقی و فکری اساسی ، دلیل بدبختیشان بود. این افراد را میشود هرکجا که دید در مشت خود گرفت و دست رنج انان را با وعده وعید های تو خالی و پوچ به جیب زد
در اصل دوست داشتم سه و نیم بدم که نشد، و اما خود کتاب، تقریبا یه روزه تموم کردم و و خوش خوان بود مثل سایر آثار ساعدی روان و ساده، پر از تلنگر، ولی اونقدرا داستان نمیشه گفت چیز شگفت انگیزی هست و میشه گفت حتی قابل پیش بینی از دقیقه اول داستان هستش ولی خب قلم زیبا و جذاب ساعدی این نقص رو میپوشونه و آدم میخواد از زبون شخصیت هایی که ساعدی خلق کرده به پایان داستانی که خودش حدس زده برسه.