کتاب «نامههای خاموشان» که به کوشش محمد افشينوفايی و شهريار شاهيندژی گردآوری شده است، عنوان مجموعهاس شامل نامههای تنی چند از فرهيختگان ادب به استاد فرزانه ايرج افشار است؛ بزرگانی همچون مهدی آذريزدی، احمد آرام، جلال آل احمد، مهدی اخوان ثالث، عباس اقبال آشتيانی، مهندس مهدی بازرگان، صمد بهرنگی، ابوالقاسم انجوی شيرازی و… «نامههای خاموشان»، عنوانی که ايرج افشار برای اين کتاب برگزيد، از جنبههای گوناگونی مهم است: حالات شخصی نويسندگان آنها را – که اغلب اشخاص سرشناسی هستند – در بعضی از گوشههای زندگی شان باز می نمايد. گاه بيانگر کيفيت فضای فرهنگی – اجتماعی و تا حدی سياسی روزگاری است که نامهها در آن به رشتهی تحرير درآمدهاند. نظر نويسندگان را دربارهی بعضی کتابها، مجلات، اشخاص و يا حوادثی که روی داده، منعکس می کند. از طرفی اين نامهها نمودار نوع روابط نويسندگانشان با ايرج افشار هم هست.
ایرج افشار یزدی (زادهٔ ۱۶ مهر ۱۳۰۴، تهران - درگذشتهٔ ۱۸ اسفند ۱۳۸۹، تهران) پژوهشگر فرهنگ و تاریخ ایران و ادبیات فارسی، ایرانشناس، کتابشناس، نسخه پژوه، نویسنده و استاد دانشگاه ایرانی بود. افشار سابقهٔ تدریس در دانشگاههای داخل و خارج کشور ازجمله: دانشگاه برن (سوئیس)، دانشگاه ساپورو (ژاپن)، و دانشگاه تهران را داشت. وی پایه گذار کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران و معروف به پدر کتابشناسی ایران است. محمود افشار یزدی پدر اوست. ایرج افشار نزدیک به ۶۵ سال کوششهای پژوهشی بیش از ۳۰۰ کتاب و ۳۰۰۰ مقاله در زمینههای کتابشناسی،کتابداری، تاریخ، جغرافیا، جغرافیای تاریخی، فرهنگ مردم و موضوعهای دیگر تألیف، تصنیف و تصحیح کرده است. کتابخانهٔ بزرگ و گرانبهای ایرج افشار در مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی محفوظ است.
این کتاب را، گرچه هنوز بسیار اوّل راه است نسبتاً پسندیدم؛ بیشتر به دلیلِ شگفتیهایش بود، یعنی حقیقتش فرضاً باورم نمیشد آذریزدی به ایرج افشار نامهای نوشته و در آن از مثنویِ چاپ استعلامی گِلایه کردهباشد؛ دربارۀ این نامه جلوتر سخنی خواهم گفت. به شمارشِ من، اگر درست باشد، شصت و یک نفر در این کتاب به عنوانِ «خاموشان» ذکر شدهاند، از حرفِ «آ» تا پایانِ «ب». در میانِ آنها، نامهای بزرگ و کوچک زیاد است؛ آلاحمد، اخوان ثالث، آذریزدی، حبیب ابراهیمزاد، عبّاس اقبال، انجوی شیرازی، امیری فیروزکوهی، صمد بهرنگی، تقی بینش، مهندس مهدی بازرگان، قاسم اخوان برنا و چندین و چند نام دیگر. در ابتدایِ این کتاب، چهارنامه از خودِ استاد افشار منتشر شده که خواندنش را توصیّه میکنم، لحن و محتوایِ نامههایِ این بخش، مال خودِ ایرج افشار است، میارزد! عمده کسانی که در این کتاب نامشان آمده است، از نسلِ نسبتاً کهنِ معاصرند، دنبالِ نامِ چندان جدید در این کتاب نباشید؛ نهایتاً در حدّ اخوان ثالث و امیری و امثالهم. از اینگونه کتابهای نامهای، چندتایی دیدهام، آن کتاب که بیشتر از همه در خاطرم مانده، «نامههای ناموران» است که کتابخانۀ آیتالله مرعشی نجفی آن را چاپ کرد؛ چاپِ عکسیِ نامههایی از بزرگانی به آیتالله مرعشی بود که اگر بازهم آن را در کتابخانه یافتم، دربارهاش خواهم نوشت. از صحبت این کتاب دور نیفتم؛ نمیدانم اسمِ خواندنِ این نامهها را چه بگذارم؛ ولی هرچه بوده، ساده نبودهاست؛ گرچه شخصِ استاد افشار بر سرِ کار ناظر بودهاست، ولی باز هم نباید توقّع داشت تمام کلمات نامه را بشود درست خواند، کما اینکه خطّ برخی از نامهها به توقیعات و ملطّفههای عهد قاجار میماند تا به نامههای دورۀ پهلوی و حتّی بعدتر. دوسه نامه از آذریزدی در این مجموعه بسیار چشمم را گرفت؛ حتماً حتماً اگر کتاب را میخوانید، نامههای آذریزدی را نگاه کنید؛ بخشِ نسبتاً مهمّی از نوشتههایش دلتنگیها و درددلهاست، و بخشی هم دربارۀ یزد؛ این دو بخش شاید برای هرکسی جالب نباشد، ولی سخنانی که در دونامه، یکی مورّخِ روز 28 ماه مهر سال 64 و دیگری مورّخ بیستمِ ماه مهرِ سال 70 بیان کردهاست، بالنّسبه سخنان تکاندهندهای است. حرفهایش دربارۀ بیتوجّهیهای انتشاراتها و سازمان تبلیغات اسلامی و حقّ تألیفِ قصّههای خوب در نامۀ اوّل آمده. نامۀ دوم را با نام مستعار فرستاده ولی شخصِ ایرج افشار در پاورقی توضیح داده که قطعاً نویسندۀ نامه، آذریزدی بودهاست؛ آذریزدی با نقدِ نسبتاً شدیداللّحنی به مثنویِ چاپ استعلامی تاخته و انصافاً در مواردی هم حق با اوست، خواندنِ این نامه قطعاً بیفایدهای نیست. خلاصه؛ هنوز باید منتظر مجلّدات بعدیِ نامههای خاموشان بود، ولی دست به نقد، یک مورد قابلتذکّر دربارۀ این کتاب دیدم، و آن این است که شاید بهتر بود بخشی که در پایانِ کتاب، بدون عنوان آمده است و برخی عکسهای استاد را دربرگرفته، حذف میشد و به جایش چندین و چند نامه از اشخاصِ ذکر شده در کتاب میآمد. دلیلم را توضیح خواهم داد. رسم در این کتاب بر این است که برای هر شخصی، چه یک نامه به استاد نوشته باشد چه دهها نامه، فقط یک نامه را در صفحۀ اوّلِ بعد از اسمش به چاپ میرسد و از صفحۀ بعد از آن، چاپِ حروفی نامهها میآید؛ اگر حتّی فرضمان بر این باشد که تهیّهکنندگان کتاب در خواندن نامهها، هیچ خطایی نکردهاند، باز هم جایِ چاپ بسیاری از نامهها هست؛ برای مثال، همان نامۀ مستعار آذریزدی، دستنویسهای اخوان و چند شخصیّت مهمتر؛ عکسهای ایرج افشار را در کتابهایِ دیگر و با عناوین دیگر نیز میتوان به چاپ رساند، گمانم چاپ کردنِ برخی از این عکسها موازیکاری بودهاست، که خب بسیاری از نامههایِ این دفتر اوّل از نامههای خاموشان، میتوانست جایِ آن عکسها بیاید.
برای من که عاشق دلسوختهی نامه هستم این کتاب عیش مدام بود. نامهها به ترتیب حروف الفبای نویسندگان چیده شده. دایره ارتباطات ایرج افشار حیرتانگیزه. از وکیل تا وزیر، از کلاهی تا عمامهای با این بشر مراودهی ادبی داشتن. امیدوارم هر چه زودتر جلدهای بعدی هم چاپ بشه. راستی نامههای مهدی آذریزدی مزهی دیگهای داشت .
سرور ارجمند، آقای افشار .... اما این را هم می دانم که در میان همه آنچه برای کودکان این مملکت سرهم کرده اند چیزی مناسب تر و سالم تر و مفیدتر از همین دوره قصه های خوب کسی نساخته است. به استثنای دو کتاب از یارشاطر دیگر هر چه بازنویسی کرده اند بدتر بوده است. با وجود این هیچ وقت هیچ کدام از ناشرین حقوق آن را نشناختند و ندادند. آقای جعفری با تهدید و گردن کلفتی و تحمیل یک قرارداد غلاظ و شداد که شبیه و نظیری در میان دو هزار قرارداد دیگر موسسه ندارد آنها را به خودش منحصر کرد و بعد هم که قدری حاضر شد تعدیل کند و عمل کند حاضر نشد آن را بنویسد. از سال 54 به بعد سالی پنج هزار تومان به من می داد ولی این هم بعد از تحویل و تحول از میان رفت. در سال 62 اداره امور تربیتی گفت می خواهیم این کتاب را در 120 هزار نسخه تکثیر کنیم و بعضی اصلاحات و بازنویسی ها لازم دارد. به گمان این که حقی به من می دهند سه ماه تمام شب و روز کار کردم. کتابی را در 120 هزار نسخه چاپ کردند و پخش کردند ولی در کتابفروشی ها نفروختند و هیچ حقی برای من قائل نشدند. امیرکبیر به آن قرارداد سال 42 چسبیده و میگوید خانه است موسسه خریده، پرداختی آقای جعفری سند ندارد....یعنی من کتاب ها را برای خواندن و فهمیدن زندگی نوشته ام ولی حالا دارم باآن آدم می کشم و امیرکبیر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است و من وابسته به گرسنگی و دارم با صدقه سر دیگران زندگی می کنم. و این سرگذشت قصه های خوب برای بچه های خوب است و ما بارگه دادیم تا به قصر ستمکاران چه رسد.... این است که از آقای اشرفی واقعا شکرگزارم که اگر رفتار برادرانه ایشان نبود دیگر نان شب هم نداشتم و از سال 1343 که با آقای جعفری به هم زدم دیگر نگذاشت در هیچ جا کاری داشته باشم. تنها با کمک آقای اشرفی است که زنده ام. تازه وقتی به مدیران امیرکبیر میگویم که باز آقای جعفری از شما بهتر بود که ماهی 400 تومان به من می رساند بدشان هم می آید و خوششان از این می آید که چون شتر را برده اند افسارش را هم بخورند و البته که نماز جماعتشان ترک نمی شود و از حق نباید گذشت که دو نفر از مدیران به حج هم مشرف شده اند و در مسلمان بودنشان شک و شبهه ای نیست....
با تقدیم احترام، مهدی آذر یزدی
17/12/65
جناب سرور عزیز ارجمند، آقای افشار .... راستی هم این نوشته هایی که از شهریور 20 به بعد با امضای مستعار چاپ شده داستان پرهیجانی است که البته بحث از آنها شاید در شان آینده نیست و برای مجلات جنجالیی مانند فردوسی هفتگی سابق مناسب است ولی آفتابی شدن بسیاری از این کتاب ها و نام ها خیلی جالب و برای تحقیق در زمینه ادبیات و مطبوعات کشور لازم هم هست. قطعا جنابعالی هم بسیاری از اینگونه کتاب ها را می شناسید منتها گفتن و نوشتن آن شاید ضرورتی نداشته باشد که نمی دانم. تا آنجا که بنده خبر دارم نظیر این پوشیده کاری ها بسیار است تا آنجا که حتی بنده ناقابل هم که اهل قلم حساب نمی شوم چند تا کتاب ساختگی سر هم کرده ام. منتها دلایلی که نویسندگان برای امضای مستعار دارند متفاوت است، گاهی دلیل سیاسی دارد گاهی اقتصادی گاهی اجتماعی و غیره....یک کار دیگر که بنده با نام مستعار مرتکب شدم یک کتاب دستور طباخی بود که آقای جعفری می خواست و سفارش کرد و با 600 تومان حق التالیف که آن روزها من به آن احتیاج داشتم کتابی ساخته شد که 16 بار تجدید چاپ شد و نوشته بودیم تالیف هنرستان خانه و خانه داری: موسسه ای که اصلا وجود خارجی نداشت. البته کتاب بدتر از بسیاری کتب دیگر نبود ولی طباخی عملی نبود و از روی کتاب های دیگر فارسی سرهم بندی شده بود و فقط فرم آن جالب بود که الفبایی تنظیم شده بود. موضوع خوشمزه ای که برای من پیش آمد این بود که چند سال بعد به مادرم گفتم که یک کتاب طباخی نوشته ام. گفت خوب بود شولی یزدی هم تویش بنویسی! گفتم همین کار را کرده ام. گفت بخوان ببینم. مادرم گفت: خوبه، خوبه، شولی را که بیست سی سال خوردی غلط عولوط نوشتی وای به خوراک هایی که هرگز نه ما بلد بودیم بپزیم نه تو هرگز چشیده ای! و بنده که در میان مولفان محترم هیچی نبودم چهار پنج کتاب دیگر هم با اسامی عجیبا غریبا ساخته ام تا چه رسد به مولفان محترمی که کارشان اصولا ساختن است یا سرشان به کلاهشان می ارزد و خودشان را به دلایلی پشت یک نام مستعار مخفی کرده اند. دنیای عجیبی است. نیست؟ ولی ضمنا خوشمزه هم هست.
در سرزمینی که نامهها و اسناد از سر نادانی یا ترس یا به هیچ دلیلی آسان سوزانده میشوند، ارج ایرج افشار بیشتر آشکار میشود. او در کنار کارهای سترگی که کرده با گردآوری نامههایی که در درازای سالیان برای او فرستاده شده نگاهی نو به تاریخ میاندازد. نامهها از کسانی نام آشنا یا گمنامند و باز هم خواندن آنها تازه است. این کتاب تنها نامهای الف و ب را در بر میگرفت، امیدوارم نامههای دیگران و جلدهای بعدی هم به زودی منتشر شود.
کتاب «نامههای خاموشان» جلد اول (حرف آ – ب) از نامههای ناموران فرهنگی و ادبی ایران به ایرج افشار است که در سال ۱۳۹۰ به کوشش محمد افشینوفایی و شهریار شاهیندژی به چاپ رسیده است. کتابی که عنوان آن توسّط ایرج افشار انتخاب شده و عوامل متعدّ��ی ازجمله روابط وسیع پدر او، دکتر محمود افشار، با بزرگان ایران زمین، ادارۀ مجلههای مختلف، ایرانشناسی و ایرانگردی و دانش و تخصّص ایرج افشار یزدی سبب وسعت دامنهٔ این مکاتبات با او شده است (افشینوفایی و شاهیندژی، ۱۳۹۰: ۱۳-۱۴).
کتاب مفصّل «نامههای خاموشان» با چهار نامه از ایرج افشار که آنها را از آمریکا برای تدوینکنندگان این اثر نوشته است، آغاز میگردد و طی آن نامهها دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با الفاظی چون استاد، رفیق شفیق و عزیزم یاد میشود (همان: ۲۳ الی۲۹).
مهدی آذریزدی نیز در نامهای به تاریخ ۱۳۸۱/۲/۱ به ایرج افشار مینویسد:
جای شکر است که برای همسفر بسیاردان و درستفهم شما، شفیعی کدکنی تا کنون مسأله نساختهاند مگر اینکه بعداً بسازند که خدا نکند. چون که این مرد مردستان امروز یکی از اسطقسهای بینظیر در میان بزرگان حیّ و حاضر این روزگار است و در هر زمینهای هرچه از آثار ایشان میخوانیم مثقالی هفصنّار با دیگران تفاوت دارد... و خداوند شما و ایشان را از همۀ بلیّات ارضی و سماوی و آخوندی مصون و محفوظ نگه دارد (همان: ۱۰۱).
از دیگر نکات قابل توجه در این کتاب میتوان به نامههای سید جلالالدین آشتیانی و احترام ویژۀ او به ایرج افشار اشاره کرد. نامههایی که آشتیانی در سال ۱۳۶۵ و ۱۳۷۴ به او نگاشت و در آن افشار را استادِ دانشمند و حضرت مستطاب دانشمند بزرگوار خطاب کرد (همان: ۱۵۹-۱۶۸). یا نامۀ ابوالقاسم انجوی شیرازی در سال ۱۳۵۹ که در آن زریاب خوئی را ملحدِ ذهنیِ بانمک خواند و در ادامه خطاب به ایرج افشار نوشت: به پاس محبتهای انسانی و روح کریم و منیع تو این نامه را با هزاران بوسه برایت میفرستم (همان: ۴۵۳-۴۵۴).
در میان نامههای متعدّد این کتاب، خواندن نامههای مهدی آذریزدی، نویسندۀ متخصّص ادبیات کودکان و پایهگذار مکتب نوین داستاننویسی برای کودکان، طعم دیگری دارد. مهدی آذریزدی ضمن آنکه ایرج افشار را جناب سرور عزیز ارجمند میخواند، پرده از ساختگی بودن برخی از کتابها برمیدارد و در ادامه توضیح میدهد که گاهی برخی از نویسندگان بهخاطر دلایل مختلفی مانند دلیل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و غیره به ساختن و سرهمکردن کتابهایی میپردازند که مؤلّفان آنها وجود خارجی ندارند (همان: ۸۰-۸۳-۸۴-۸۵).
بندۀ ناقابل هم که اهل قلم حساب نمیشوم و در میان مؤلّفان محترم هیچی نبودم چند تا کتاب ساختگی با اسامی عجیباً غریبا ساختهام تا چه رسد به مؤلّفان محترمی که کارشان اصولاً کتاب ساختن است. یک کار که بنده با نام مستعار مرتکب شدم یک کتاب "دستور طباخی" بود که آقای جعفری میخواست و سفارش کرد و با ۶۰۰ تومان حقالتألیف که آن روزها من به آن احتیاج داشتم کتابی ساخته شد که ۱۶ بار تجدید چاپ شد و نوشته بودیم تألیف هنرستان خانه و خانهداری: مؤسسهای که اصلاً وجود خارجی نداشت. البته کتاب، بدتر از بسیاری کتب دیگر نبود ولی طبّاخی عملی نبود و از روی کتابهای دیگر فارسی سرهمبندی شده بود و فقط فرم آن جالب بود که الفبایی و تنظیم شده بود (همان: ۸۳ الی۸۵).
موضوع خوشمزهای که برای من پیش آمد این بود که چند سال بعد به مادرم گفتم یک کتاب طبّاخی نوشتهام. گفت خوب بود شولی یزدی هم تویش بنویسی! گفتم همین کار را کردهام. گفت بخوان ببینم. شرح مربوط به شولی یزدی را خواندم. مادرم گفت: خوبه، خوبه، شولی را که بیستسیسال خوردی غلطغولوط نوشتی وای به خوراکهایی که هرگز نه ما بلد بودیم بپزیم نه تو هرگز چشیدی! دنیای عجیبی است. نیست؟ ولی ضمناً خوشمزه هم هست (همان: ۸۵).
آذریزدی در یکی دیگر از نامههای خود مینویسد:
میدانم که سواد درست و حسابی ندارم، میدانم که اهل هیچ فنّی و مطّلع از اصطلاحات هیچ هنری نیستم. اما این را هم میدانم که در میان همۀ آنچه برای کودکان این مملکت سرهم کردهاند چیزی مناسبتر و سالمتر و مفیدتر از همین دورۀ "قصّههای خوب" کسی نساخته است؛ به استثنای دو کتاب از یارشاطر دیگر هرچه بازنویسی کردهاند بدتر بوده است. با وجود این هیچوقت هیچکدام از ناشرین حقوق آن را نشناختند و ندادند. آقای جعفری با تهدید و گردنکلفتی و تحمیل یک قرارداد غلاظ و شداد که شبیه و نظیری در میان دو هزار قرارداد دیگر مؤسسه ندارد آنها را به خودش منحصر کرد و بعد هم که قدری حاضر شد تعدیل کند و عمل کرد حاضر نشد آن را بنویسد. از سال ۵۴ به بعد سالی پنجهزار تومان به من میداد ولی این هم بعد از تحویل و تحول از میان رفت (همان: ۷۵-۷۶).
در واقع سه دستگاه رسمی عریض و طویل دست به یکی کردهاند که مرا بچزانند و حتی جواب نامههایم را نمیدهند. از طرف دیگر کتابها را مجانی پخش کردهاند. در بازار نفروختهاند و شخصی از باسمنج تبریز به من نوشته که کتابها را به بعضی میدهند و به بعضی نمیدهند و میگویند اول ثبتنام کنید برای نمیدانم رفتن به کجا... و قلب آدم فشرده میشود. یعنی من کتابها را برای خواندن و فهمیدن زندگی نوشتهام ولی حالا دارم با آن آدم میکشم و امیرکبیر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است و من وابسته به گرسنگی و دارم با صدقۀ دیگران زندگی میکنم. و این سرگذشت «قصّههای خوب برای بچههای خوب» است و ما بارگه دادیم تا به قصر ستمکاران چه رسد (همان: ۷۶-۷۷).
آذریزدی همچنین طی نامهای به تاریخ ۱۳۷۰/۷/۲۰ متعرّض دکتر محمد استعلامی شده و اذعان میکند که بنده تا سن ۴۸ سالگی مثنوی مولوی را نخوانده بودم. در این اواخر که کار واجبتری نداشتم به فکر افتادم یک دوره مثنوی را با حواس جمع بخوانم و ببینم دنیا دست کیست. این بود که رفتم و چند چاپ مختلف مثنوی و چند کتاب دیگر که مربوط به بحث دربارۀ مولوی و مثنوی بود خریدم و یکی از آنها هم مثنوی شش جلدی تصحیح دکتر استعلامی، چاپ زوّار به قیمت ۱۸۰۰ تومان بود (همان: ۸۶).
در جریان کار به یک اشتباه لُپی و افتضاحی برخوردم که آقای استعلامی مرتکب شده و آن این است که ایشان چند سال پیش در مصاحبهای در کیهان فرهنگی [و همچنین در اول و پایان مقدمۀ گزیدۀ مثنوی] ادّعا کرده بودند که تمام مثنویها غلط است و من صحیحترین چاپ مثنوی را تهیه کردهام و حالا معلوم شد که این صحیحترین مثنوی پایه و مایۀ تصحیحش بر روی نسخهای از مثنوی است که آقای استعلامی معتقد است در سال ۶۶۸ کتابت شده و چون چهار سال پیش از مرگ مولوی نوشته شده از همه نسخههای کهن صحیحتر است و ۵۳ بیت هم بیش از مثنوی نیکلسن دارد و آنها را هم ایشان وارد متن کردهاند و میگویند مثنوی نیکلسن ناقص است و من تعجب کردم که چگونه کسی که نشسته و مثنوی را در شش جلد با مقدّمۀ مفصّل و تعلیقات مفصّلتر آمادهٔ چاپ کرده چگونه خبر نداشته که نیکلسن خود این نسخه را دیده و در مقدمۀ دفتر سوم مثنوی، از این چاپ چهار جلدی دکتر پورجوادی که مقدّمهاش ترجمه شده است، میگوید در این نسخهٔ قاهره تاریخ تحریر ۶۶۸ مخدوش و مجعول است و نسخه در سال ۷۶۸ یعنی ۹۶ سال بعد از مولوی نوشته شده و طبعاً آن ابیات اضافی هم بعد از مولوی الحاق شده (همان: ۸۶-۸۷-۹۰).
با این ترتیب تمام ادّعاها و منممنمها و خودستاییهای دکتر استعلامی مانند بادکنکی که یک سنجاق به آن بزنند بادش خالی میشود. عجبالعجاب این است که آقای استعلامی عکس صفحۀ آخر تاریخدار این نسخه را هم در پایان مقدمۀ خودشان چاپ کردهاند و این عکس هم به روشنی نشان میدهد که تاریخ تحریر دستکاری شده و سبعمائه را به ستمائه تبدیل کردهاند... بعد از اینکه به این افتضاح پی بردم به نکات دیگری برخوردم و معلومم شد که این آدم اصلاً از تشخیص صحیح و سقیم عاجز است و از همهجا هم بیخبر است (همان: ۸۷).
برای مثال در صفحۀ ۸۳ مقدّمه جلد اوّل خودشان نوشتهاند که تا کنون فقط دو نفر در تصحیح مثنوی در بند درستی کار بودهاند و بقیه هیچکس کار درستی انجام نداده؛ این دو نفر یکی عبداللطیف عبّاسی و یکی اسماعیل آنقرَوی است. و عجب این است که این دو نفری که آقای استعلامی آنها را مصحح درستکار میداند دو نفری هستند که بیش از همه مثنوی را به لجن کشیدهاند. زیرا عبداللطیف مولوی عبّاسی کسی است که آن نسخۀ ناسخۀ مثنوی را تهیه کرده که میگوید با ۴۸ نسخه مقابله کرده امّا این نسخۀ ناسخه بیش از ۲۰۰۰ بیت الحاقی دارد و اصلاً قابل اعتماد نیست و نیکلسن هم در صفحۀ ۲۹ مقدمۀ دفتر اوّل میگوید مراجعه به نسخۀ عبداللطیف مایۀ اتلاف وقت است و آن را مسخره کرده بود... اما اسماعیل آنقروی همان کسی است که اوّلینبار دفتر هفتم را پیدا کرد و معرفی و تأیید کرد و برای آن شرح نوشت و نشان داد که اصلاً زبان مولوی را نمیشناسد (همان: ۸۷-۸۸).
یک نمونۀ دیگر از سهلانگاری و بیخبری آقای استعلامی این است که مرحوم فروزانفر در تعلیقات جلد دوم معارف بهاء ولد در صفحات ۱۸۷ و ۱۸۸ در دو صفحه با سند و شاهد و بحث و تفصیل نشان داده که "حمزه" نام گیاهی است زبانگز مانند ترهتیزک که صوفیان خوردن آن را سنت میدانستند و هم مولوی و هم بهاء ولد و هم شمس تبریزی از صوفی حمزهخوار نام بردهاند... ولی آقای استعلامی که مثنوی را تصحیح و تعلیق میکند حتّی معارف بهاء ولد را نخوانده و در ص ۴۱۴ سطر ۱۷ جلد ششم و ص ۳۸۸ سطر ۲۹ جلد پنجم مثنوی خودشان حمزه را آش بلغور معنی کردهاند (همان: ۸۸).
یک آدمی با این مایه معلومات غلط در مقدمۀ مثنویاش آنقدر منممنم کرده که دل و رودۀ آدم بههم میخورد و اتفاقاً این دو کلمۀ بدون خودستایی را هم خودش به کار برده؛ میگوید بدون خودستایی من از همه بهتر مثنوی را تصحیح کردم و هیچکس دیگر هیچچیز نمیداند. ضمناً تعلیقاتی هم که آقای استعلامی در آخر جلدهای مثنوی سرهمبندی کرده است همهاش تحقیقات فروزانفر در شرح شریف و زندگینامه و حرفهای جلال همائی در مولوینامه و حرفهای دکتر زرینکوب در سرّ نی است. هرچه حرف درست است از این کتابها سرقت کرده و هرچه خودش توضیح داده غالباً غلط و اشتباه و حاکی از نادانی است (همان: ۸۸-۸۹).
در صفحۀ اول مقدّمه میگوید «مولوی بر قلب من نور تابانده و جای خواننده خالی» یعنی مولوی تا حالا بر قلب دیگر شارحان و مصحّحان نور نتابانده و همۀ نورها را جمع کرده و حالا یکجا آن را به آقای استعلامی تابانده. درست مثل کشف و کراماتی که افلاکی در مناقبالعارفین به شخصیّتهای مورد علاقهاش نسبت میدهد و آن وقتها مردم را با این حرفها خر میکردند امّا امروز دیگر صحبت از نور تاباندن مولوی حاکی از نوعی شارلاتانی برای گول زدن آدمهای سادهلوح و بیخبر است (همان: ۸۹).
منبع:
_ افشینوفایی، محمد و شاهیندژی، شهریار، ۱۳۹۰، نامههای خاموشان: نامههای ناموران فرهنگی و ادبی به ایرج افشار، تهران، سخن.
همان زمستان نود که آمد یکبهیک نامهها را خواندم و کنار برخی یادداشت نوشتم ... به امید که مجلد بعدی بزودی از راه میرسد ... تازه آرزو میکردم همین زندهها هم بمیرند و زودتر نامههایشان را بخوانیم😀 ....جدا از شوخی و دور از جان همهیشان جلدهای بعدی نیامد و حالا باورم نمیشود که شش سال از آن روزها گذشته.