عشق میآید، عشق میرود. همواره به زمان خویش و هیچگاه به زمان ما. برای آمدن، تمامی آسمان را، تمامی واژگان را میطلبد. نمیتواند در تنگنای یک معنی بگنجد. حتی نمیتواند به یک خوشبختی اکتفا کند. عشق آزادی است. آزادی با خوشبختی همراه نیست. با شادی همراه است. شادی در قلب ما مانند نردبانی از نور است. نردبانی که از ما بسی بالاتر میرود، که از خودش بسی بالاتر میرود: آنجا که دیگر هیچچیز برای به چنگ آوردن وجود ندارد، غیر از آنچه دستنیافتنی است. مسلماً، دیگر حقیقتاً پاسخ پرسش شما را نمیدهم: میسرایم، اما آیا از پرنده دلیل سرودنش را میپرسند؟ مدح هیچ
Christian Bobin is a French author and poet. He received the 1993 Prix des Deux Magots for the book Le Très-Bas (translated into English in 1997 by Michael H. Kohn and published under two titles: The Secret of Francis of Assisi: A Meditation and The Very Lowly
کریستین بوبن با زبان متفاوتی با من سخن میگوید با زبان مادرم که در کودکی پس از افتادن بستنیام روی زمین دلداریام میدهد که بستنی چیز بزرگی نیست که بخواهی برایش بگریی، که بستنی فانی است اگرچه آن را بسیار دوست داشته باشی، که بستنی را میتوان باز هم خرید پس چرا غصه خورد؟ کریستین بوبن با زبان اولین نسیم بهاری اسفندماه با من سخن میگوید، آنگاه که نوید شکفتن شکوفهها را میدهد. کریستین بوبن با روح فارغ از تعلقاتم سخن میگوید، نه با نفس همه چیز خواهم. بارها در زندگی به این داستانها باز خواهم گشت و آنها را دوباره و دوباره خواهم خواند تا با روح او یکی شوم. فاصله گرفتن از دنیا، موزارت و باران و مدح هیچ زیباترین نوشناری بودند که خواندهام. لطیف و زلال و پر نور.
«آنهایی که میدانند چگونه ما را دوست داشته باشند، ما را تا آستانهی خلوتمان همراهی میکنند سپس همانجا میمانند، بی آن که قدمی به جلو بردارند. آنهایی که فرض میکنند که فراتر از این همراه ما باشند بسیار عقبتر ایستادهاند.» - فاصله گرفتن از دنیا
در زندگى گذشته ى زيادى هست، چيزهاى زيادى كه باقى مى مانند و تنها با سنگينى مرگشان خود را تحميل مى كنند. در كتاب ها تنها زمان حال وجود دارد، تنها اكنونِ نابِ احساسى كه رفته رفته فرسوده مى شود، بى آن كه خاكسترى از خود به جاى گذارد. در شب هاى من كتاب ها اين گونه اند، انسان هايى كه در غياب شما مى بينم اينگونه اند، و فروريختن ظاهر آن ها -به محض اين كه چشم از آنان برمى گردانم- با من به زبانى فصيح از اين زمين حاصلخيز و شخم خورده سخن مى گويند كه ساعاتم از آن مى گذرند.
پیش میآید که سنگی در وجودت بلرزد، سپس سنگهای دیگر مجاور آن. دیواری که دیگر از جلوی آن عبور نمیکردی بهزودی با فشار دوردست باد فرومیریزد. سنگهای پراکنده را نگاه میکنی:با آرامشی پرشور با علفهای خشکِ فراموشی از یکدیگر جدا شدهاند. آبهای کدرِ خستگیها آنها را چنان فرسوده کرده بود که دیگر نمیتوانستند مدت طولانی دوام بیاورند. یک نفس کافی بود تا آنها را به گوناگونی اولیهشان بازگرداند. به واپسین پژواکهای فروریزی گوش میدهی. آنچه را که میگویند میشنوی:کسی از درون تو رفته است، کسی که هیچگاه به درون تو راه نیافته بود. رفتهرفته شگفتی این آوار از بین میرود. آخرین نیروی آن برای فراخوانی افسوسها از بین میرود. دور میشوی در حالی که تشعشعات ناگفتنی نوری را تجربه میکنی که با آن عظمت پیشپاافتاده باختهایت را اندازه میگیری
کسی را دوست داشتن به این معناست که روحش را از او بگیری و به او در ازای همین ربایش بیاموزی روحش تا چه حد بزرگ، زوالناپذیر و روشن است. همهی ما از همین رنج میبریم:عشق روح ما را به اندازهی کافی ندزدیده است،از نیروهایی رنج میبریم که درونمان محبوس مانده است،نیروهایی که هیچکس قادر به غارتشان نیست که آنها را بر ما کشف کند
در انتظار،چیزی جز زندگی منزوی،حقیر و فقیر وجود ندارد.همان قدر از پیروزی بی خبر است که از شکست،همانقدر از تلخی که از قدرت.تنها نعمت سکوتی لطیف بر روی زمین و زیر آسمان آرام را می شناسد.به ما می آموزد که عشق ناممکن است و در مقابل ناممکن نه می توان پیروز شد نه شکست خورد،تنها می توان اشتیاقی تا آن حد پاک را نگاه داشت که در مقابل هیچ چیز فرو نریزیم.