عباس جهانگیریان ۳۵ داستان، نمایشنامه و فیلمنامه در کارنامه خود دارد. آثار او در نهادهایی مانند شورای کتاب کودک، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، کتاب فصل و جایزه ادبی اصفهان برگزیده و یا تقدیر شدهاند. بر اساس دو کتاب «هامون» و «شازده کدو» دو فیلم سینمایی به کارگردانی ابراهیم فروزش در دست ساخت است. همچنین دو کتاب از این نویسنده در ارمنستان و قزاقستان ترجمه و به چاپ رسیده است.
یه کتاب طنز و کوتاه در مورد سفر آدمهای یه محله و اتفاقای عجیب و غریبی که توی این سفر میوفته.توی کتاب از داستانهای شاهنامه هم استفاده کرده و کتاب دوست داشتنی تر شده... در کل کتاب حالخوبکن و انرژی مثبتیه.شخصیت پردازی کتاب خیلی خوب بود و همین رنگ و لعاب خوبی به کتاب داده بود.
حماقت شخصیتها رو در این رمان اصلن نپسندیدم. این منطق روایی رمان رو زیر سوال میبره. آخه مگه میشه که راننده ای هر روز دیر از خواب پا شه و تازه بخواهد صبحانه بخوره و آخر کار هم دیر بره دنبال بچه های مردم و نیم ساعتی هم دیر برسه مدرسه. آخه میگه میشه که یک سال تحصیلی این راننده سرویس مینی بوسش رو نبره تعمیر و هر روز با سلام و صلوات اونو روشن کنه؟ اونم یه همچین شغلی.. دختر خود این آقای راننده شاگرد مدرسه است و با همین سرویس به مدرسه میرود. صبح روزی که رمان آغاز میشه در واقع همون روزیه که به خاطر این همه بی مسئولیتی خانم ناطم پدر سارا رو اخراج میکنه و این باعث میشه که همه ی اعضای خانواده به فکر یک کار جدید برای پدر خانواده بیوفتن و اون کار جدید چیه؟ مشخصه دیگه.. به راه انداختن تور.. اسمش رو هم میذارن توران تور. توران اسم مادر بچه هاست.
:صفحه 45 رمان میخونیم که
توران تور اولین سفرش را با دوازده نفر در یکم تیرماه به قصد دشت لاله های لار و تخت فریدون و زندان ضحاک در قلعه مازند شروع کرد
نمیدونم.. اما به نظرم تاریخها مهم هستن. اول تیرماه اول تابستون هست. اما در ابتدای رمان گفته نشده بود که پایان سال تحصیلی هست و مثلن بچه ها مشغول امتحان دادن هستن و این حرفا.. به نظرم دلیلی نداره که اول تیر ماه رو برای چنین توری انتخاب کنیم.
اشکال بعدی هم اینه که پدر خانواده (همون راننده ) با وجودی که از خرابی مینی بوسش خبر داره و هر روز اونو با زور روشن میکرده، هنوز اون رو به تعمیرگاه نبرده و با همین مینی بوس خراب و با کلی اعتماد به نفس حدالقل 6 نفر غریبه و 6 نفر هم از خانواده و آشناها رو سوار مینی بوس میکنه.. نمیدونم اما به نظرم چیزی جز حماقت نمیشه اسمش رو گذاشت! آخه برای یه تفریح ساده خارج از شهر برای اطمینان پدر خانواده ماشین رو میبره تعمیرگاه.
خب پدر خانواده چنین کاری رو نمیکنه و خب واضحه که بین راه مینی بوس یه دفعه سرعتش کم میشه و می ایسته.. نکته اینجاست که در همچنین شرایطی دیگه خواننده با مشکل پیش اومده برای شخصیتها نمیتونه هم دردی کنه و این از تاثیر رمان می کاهد و به نظرم خیلی ضرر میزنه به رمان.
اینها همه یه طرف، یه حماقت دیگه اینه که وقتی این 11 تا زن و دختر و نوجوان نزدیکهای شب میرسن به زندان ضحاک، پدر خانواده (همون راننده)به همراه پیرمرد سرایدار اونها رو اونجا رها میکنه که به عروسی میره!! این در حالیه که در طول راه چون رفت و آمد خیلی کم بوده در جاده، راوی داستان که همون دختر کوچک خانواده است (به اسم سارا) به ما میگوید که دو جوان موتوری که شرارت از چهره هاشون میباره تا کلی راه مینی بوس رو تعقیب میکردن.. و بعد هم وقتی که پدر و اون پیرمرد این زنها رو در این قلعه رها میکنن (جایی که موبایل هم اصلن آنتن نمیده) زنها سایه های این دو جوان رو میبینن و این ترس رو می اندازه به جونشون..
خب این بیشتر اعصاب خواننده رو به نظرم خرد میکنه.. و دیگه این وحشتی ایجاد شده خوب نمیشینه در خواننده. چه دلیلی داره که پدر یک خانواده زن و بچه هاش و امانتهای مردم رو ول کنه و بره عروسی!! اونهم عروسی که نه اصلن میشناسه و نه مهمه؟! ببینین خود راوی ص. 81 چی میگه: بابا نباید میرفت. نباید ما را توی این جای پرت و دور رها میکرد و میرفت. ... شمع و پلاتین را بهانه کرد. من بابام را می شناسم. نمی تواند از سور و سات بگذرد.
تمام اینها برای این است که ماهور (دوست سارا) که یک سالی تمرین نقالی میکند در زندان ضحاک داستان کاوه آهنگر و فریدون و ضحاک رو نقل کنه! این به نظرم توجیه خوبی نیست و نویسنده میتوانست رویداد دیگری برای برانگیختن المان سفر در زمان رو پیدا کنه.. این منطقی نیست و ضرر میزنه به رمان (البته اینها همش نظر منه ها.. ) خب همین نقل کردن باعث میشه که سارا فلج پاش خوب بشه و بتونه بدون عصا راه بره.. چه جوری؟ خب دم دمای صبح تنهایی با ماهور (وقتی همه خوابن) به زیرزمین میرن تا زندان ضحاک رو پیدا کنن. که ناگهان مجسمه ضحاک و مارها رو میبینن و زهره ترک و جیغ زنان ماهور، سارا رو رها میکنه و سارا خودش مجبور میشه که به تنهایی برای نجات جانش بدود و همین باعث میشه که دیگه بتونه بدون عصا راه بره و حتا بدود. .. خب پایان خوش داریم اینجا.. صبح زود پدر و اون پیرمرده میان و همه به این نتیجه میرسن که این همه ترس حاصل تخیلشون بوده و داستان با دویدن سارا میان جنگل تمام میشود. این پایان خوش و معجزه آسا به نظر خیلی مصنوعی میاد و نمیشینه به نظرم..
یه نکته درباره ی شخصیت پردازی: این که قهرمان داستان و راوی داستان که ساراست هیچ ویژگی دخترانه ای به جز اسمش نداره و این به نظرم نکته ی مثبتی برای یک رمان نیست. شخصیت پردازی خوبی نداریم حداقل برای سارا.
در پایان یه اشتباه هم در تصویر روی جلد کتاب پیدا کردم.. در ابتدای داستان شخصیتهای مهم با آوردن تصویر به خواننده معرفی میشن که یکیشون خانم دادبخش هست که عینک گربه شکلی به صورت داره. در تصویر روی جلد کتاب می بینیم که این خانم دادبخش دستش پر از النگوست و دستش بیرون از پنجره مینی بوس هست. این در حالیکه در متن میخونیم که خانم نوربالا النگو داشت و دستش رو گرفته بود بیرون که باعث شد اون جوانهای موتورسوار مینی بوس رو تا مدتی تعقیب کنن. به هرحال نویسنده خیلی تلاش کرده که کتابش رو به یک کل تبدیل کنه و حداقل بتونه این حماقتها رو توجیه کنه.. اما به نظر من موفق نبوده.
یادگاری کتاب: حسی ناشناخته مثل دانه های برف در یک غروب غمگین دارد آرام و نرم و فریبنده بر جانم می نشیند و راه نفسم را می بندد. از آن نوع برف هایی که شب تماشایش می کنی و می خوابی و صبح می بینی تو را در خانه ات زندانی کرده و همه راه ها را به رویت بسته و مجبوری آن قدر بمانی تا شاید یکی به دادت برسد
با یه اتوبوس قراضه یه سفر با کیفیت و پر خاطره و خنده دار رو تجربه کنید همچین سفری رو با همچین همسفرای درجه یکی، تو اتوبوس هشت ستاره هم نمیتونید پیدا کنید! حالا از ما گفتن... راستی ضحاک و فریدون هم میبینید...
خب خب خب خب رسیدیم به اولین کتابی که کتابخون شدم باهاش. توران توررررررر تا الان فکر کنم ده بار خوندمش. هر بار باهاش دچار هیجان میشم. اگه نوجوانی دارید، میتونید بهش هدیه بدید. و گِس وات؟ کتاب رو گمش کردم و هیچ جا هم پیداش نمیکنم. امیدوارم دوباره بخونمش. تا سال ها انشا هام در مورد این کتاب بود.