برای منی که حدودا دو سالی می شد که قطع امید کرده بودم از نسل جدید نویسنده ها و به خصوص مجموعه داستان های چاپِ جدید این مجموعه داستان رو می شه یه نقطه ی برگشت و آغاز مجدد حساب کرد. به چشمم خورده بود و ازش شنیده بودم اما اگه با خود نویسنده هم صحبت نمی شدم قطعا خوندنش باز هم به تاخیر می افتاد و چه بد می شد. طرح جلد انقدر نبوغ آمیز بود که همون وهله ی اول من رو جذب کرد. شیرینی که پشت عنوان نبودن پنهان شده و یا حتی شیرینی که حذف شده، شیرینی که نیست( که البته این طرح جلد مربوط به داستان دوم هست که تحلیل های شخصیت از این تصویر هم به نوعی جالبه) برای من نبودن توی 4داستان اول خلاصه می شه. دو داستان آخر اونقدری که باید من رو جذب نکردن. دلیلی که باعث می شه بگم نبودن نقطه ی برگشت و آغازه، نثر خوبشه. نثری که نه خیلی ادبی و سنگینه نه مثل خیلی از مجموعه داستان های دیگه که محاوره بودن نثرشون انقدری شبیه به زبان گفتاره که کلافه کننده می شن،است. چیزی بینابینه هم اون زیبایی ادبی رو داره هم نزدیکی به زبان رایج و نکته ی دیگه این که توی مجموعه داستان زاویه دیدهای کاملا متفاوت داریم و این تنوع باعث می شه متوجه ی قدرت نویسنده اش بشیم. درسته که برخی زاویه دیدها یکسانن اما جنس شخصیت روایت کننده و لحن مجزاشون باعث متفاوت بودنشون می شه. آخرین نکته هم این که کل مجموعه کاملا با ذات ساختار داستان کوتاه برابری داره. تمامی داستان ها تنها و تنها یک برش کوتاه از زندگی شخصیت هان. لحظاتی از چند دقیقه تا حداکثر یک ساعت و این هنر روایت نویسنده است که اونا رو با پرداخت ساده ی خودش، جذاب درآورده. انتخاب عنوان مجموعه رو خیلی می پسندم چون کاملا محور موضوعی داستان ها به حساب میاد و هم چیزیه که توی زمان معاصر همه باهاش درگیریم و این داستان ها دارن همین رو نشون می دن؛ تنهایی آدم ها، نبودن هاشون، ارتباط های مجازی، دوری ها و بعضا نزدیکی ها و...آخرین نکته این که قابل احترام بود که نویسنده شخصیت هایی رو آفریده بود که به خودش نزدیک ترن، بیشترشون توی زمینه های هنری فعالیت داشتن و خب اینطوری نویسنده می تونه راحت تر هم از اطلاعات خودش استفاده کنه هم شخصیت های نزدیک به تجربیات خودش خلق کنه که ملموس تر جلوه کنن. داستان اول برای من دلنشین ترین داستان مجموعه بود هم به دلیل این که با نوع شخصیتش احساس نزدیکی می کردم و هم این که رفت و برگشت های ذهنی اش ب نظر من خوب دراومده بود و جذاب ترین بخشش جایی از داستان بود که دیگه بر مبنای خیال هایی که این پسر در مورد آینده می سازه پیش می ره. تنها مشکلی هم که داشت این بود که اون اتفاقی که بین پدر و مادر افتاده بوده و توی بطن داستان مطرح می شه، بعدا توضیحی درموردش داده نمی شه و خب بخش مهمی از داستانه که ناگفته باقی می مونه. داستان دوم رو طور دیگه ای دوست داشتم اون هم به خاطر اشتراکی بود که بین خودم و شخصیتش وجود داشت. این که گاهی اوقات گاهی آدم ها واقعا از عهده ی حرف زدن رو در رو برنمیان. گاهی نوشتن بهترین روشه و خب این آدم ها معمولا از طرف بقیه درک نمی شن و به نوعی این ویژگی نقطه ضعفشون به حساب میاد. رابطه ی بین این دو نفر که مشابهش رو بین آشناهامون زیاد دیدیم هم کاملا ملموس بود. دیدی هم که شخصیت نسبت به اون نقاشی و ماجرای خسرو و شیرین داشت هم دوست داشتنی بود و برام جالب بود که این مرد هم فکر کرده بود که خسرو رو چه به عشق و عاشقی. داستان سوم و چهارم رو بگذریم و دو داستان آخر. در مورد دختری در یک موقعیت اون آنِ داستانی وجود نداشت که به این موضوع اهمیت روایت شدن رو ببخشه.یعنی چیز خاصی درش نهفته نیست البته که داستان می تونه داستان موقعیت به حساب بیاد اما خب چیزی که من رو جذب نمی کنه همون موقعیته که شاید بقیه رو جذب کنه و این کاملا نسبیه اما باید بگم که لحن دختر کاملا خوب دراومده و تفاوت نوع روایتش هم با بقیه ی داستان ها می تونه قابل توجه باشه. داستان بیناب رو به خاطر آشفتگی و اختلاف لحن گفتاری و زبان نوشتاری شخصیت بیمارش و اون مقوله ی پیرنگ روایت -که من بعضی مواقع در مورد یک سری از داستان ها در موردش با مشکل مواجه می شم- دوست نداشتم و البته که زاویه دید روایتش یی از سخت ترین زاویه دیدهاست که بهترین نوعش رو من توی داستان "مرض حیوان" مجموعه داستان برف و سمفونی ابری دیدم. چیز دیگه ای هم که برام آزار دهنده به حساب می اومد این بود که اطلاعاتی که داده می شد یا نوشته های شخصیت گاهی اضافه بود و گاهی من نمی تونستم تشخیص بدم که کدوم درسته و کدوم توهماتشه تا بتونم باهاش پیش برم و گاهی هم حس می کردم این شخصیت زیاد از حد در مورد یک سری موضوعات هنری اطلاعات داره. در کل این داستان اون جذابیتی رو که باید برای من نداشت.
این هم برای دوستانی که از این طریق جذب می شن: از ذهنت بیرون نمی رود. دست خودت نیست. یک چیزهایی همین طوری تا آخر عمر با آدم هستند. کم رنگ و پررنگ می شوند ولی پاک نه. مهم نیست چه باشند و بهانه ی بودنشان چیست، با تو هستند و تو بهتر است بگذاری به حال خودشان بمانند تا آن ها هم قصد باقی جان و روحت را نکنند. * اما چیزی برنمی گردد.هیچ چیز. دور می زند ظاهرا، یعنی شکلش یک طورهایی شبیه چیزهایی در گذشته می شود ولی خوب که دقیق می شوی می بینی معنایش عوض شده یا اصلا بی معنی شده. پوچ و بی معنا. پنداری روی یک دایره چرخ بزنی و هی به خودت بگویی ای بابا، این اتفاق را انگار جایی پیش از این دیده بودم و نخواهی بدانی همه چیز تکرار است و دل زدگی! * انگار نخواهی برسی یا بخواهی وقت بیشتری داشته باشی برای چرخ و واچرخ زدن توی خودت. * امروز هم درست مثل روزهای دیگر زندگی ات است. * قیافه ات خوب یا بد باید به یکی رفته باشد. انگار تکثیر شده باشی در دیگران یا دیگران بی اجازه نشت کرده باشند در تو. * دیگران همیشه زودتر از خود آدم می فهمند دارد اتفاقی می افتد. از کجاش را نمی دانی ولی انگار همه حواسشان جمع دیگری است. با خودت فکر می کنی اگر قرار بود همه حواسشان جمع خودشان باشد، دنیا چه جای ساکتی می شد. * حس می کنم کف دستم را می بوسد. یا می بوید؛ یا نه؟ هر چه هست، چیزی از لبش در گودی دستم جا می ماند.چیزی مثل چسبناکی دلخواه و بوناک رژ لب. * دیگر باورم شده آدم ها ترکیبی هستند از چشم ها و دست هاشان. * جرئت خیره شدن به چشم هاش را ندارم. از یادم می برد چه قراری با خودم گذاشته ام؛ خیلی چیزها را از یادم می برد. * سرنوشت محتومی است که تو باید به خوبی در آن فرو بروی و نقشت را تمام و کمال بازی کنی. * یک چیزهایی در آدم ها تغییر نمی کند، جان به جانشان هم که بکنی فرقی نمی کند. * زندگی فقط آدمشو می خواد یکی که از سایه ی خودش نترسه. * نمی خواهم با شک یا سایه ی ترس ادامه بدهم. * فکر کرده بود اگر همه ی اگرهای جادویی آدم ها محقق می شد، دیگر دنیا دنیا نبود. * اعتماد چیز مسخره ایه که آدما از هیچ برای خودشون می سازن تا خودشون و دیگرانو گول بزنن. * حقیقت آدما چیز ترسناکیه. * حقیقت به نظر من جایی بین خوش بینی و بدبینی، جایی بین واقعیت و خیال در نوسان است، ثابت نیست. * اتفاقا من معتقدم که آدم ها باید برای حرف هایی که می زنند و کارهایی که می کنند دلایل قانع کننده ای داشته باشند وگرنه همه چیز خیلی از اینی که هست مسخره تر و پوچ تر می شود. * از لمس دردناک مرگ به بی تفاوتی می رسم. * من می گویم درد وجود دارد. نیازی به گشتن نیست؛ هست. * مهم اند اولین بارها. آدم نمی تواند اولین دفعه هاش را فراموش کند. * گاهی خیال می کنم بیشتر آدم ها با هر کاری که می کنند، تو بگیر کار خیر حتی، دارند بخشی از خودخواهی خودشان را ارضا می کنند. از یک جاهایی که رد می شود دیگر ماجرا تو نیستی و آن جا دیگر جاه طلبی یک آدم است که با افسار تو را به هر کجا که بخواهد می کشاند و فقط به سرانجام خواسته ی خودش می اندیشد. * باور چیز سختی است، همینطوری به دست نمی آید. * مگر خدمت پایان دارد؟ تا زنده ای اجبار خدمت داری. * آدمیزاد موجود بیماری است که آن قدر بیماری اش را دامن می زند تا برسد به آن دیوار بلند سیمانی که هیچ کس نتوانسته دورش بزند و کله اش که ترکید و همه چیز پاشید روی آن بلندای بی انتهای سیمانی، آن وقت نفر بعدی شروع می کند و این صف بی پایان ادامه دارد. کسی به کسی نمی تواند کمک برساند.
نبودن. نبودن شرح آدم هایی که از دست می دهند و از دست خواهند داد. انسان هایی که توامان هم در دنیای واقعی و هم دنیای مجازی از دست می دهیم. داستان هایی که با زبانی درست و شاعرانه بیان می شوند و تو احساس می کنی جایی میان این انسان ها هستی؛ در حال گم شدن, در حال از دست دادن و نبودن کتابی ست که دوست داشتم, نبودن: . . . حقیقت به نظر من جایی بین خوش بینی و بدبینی ، جایی بین واقعیت و خیال در نوسان است، ثابت نیست؛ نمی شود دقیق نشانه اش گرفت تا بعد بشود به سویش شتافت. مایع لغزنده ای است، مشغول غلتیدن و لیز خوردن مدام. به نظر من بازی می کند و دروغ می گوید حتا. . . . دست های پیر و پر چین و سفید; یک سفیدی بی انتها، انگار تمامی نداشت و می شد از توش همه چیز را دید، حتی رگ و پی و کبود و باریکی را که لای چین و چروک پوستش جریان داشت. . . . و تو نمی دانستی به یک جسم بی حرکت که هیچ نشانی از حیات در او نیست، چه می شود گفت. آمدی بگویی سلام، بیهوده ترین کلام روی زمین در آن لحظه، که چشم هایش را باز کرد، باز باز که نه، آنقدر که پلک های روی هم افتاده و چروکیده اش لحظه ای از هم فاصله بگیرند. . . . دیگر باورم شده که آدم ها ترکیبی هستند از چشم ها و دست هاشان.
از شش داستان این مجموعه «خودهای این من غمگساران» و «شرح آویزانی یک تابلو» درخشان بودن، داستانهای دیگه رو هم با لذت خوندم، اما اون دو داستان و بعد داستان «دختری در یک موقعیت» به نظرم پختهتر و اسطقسدارتر بودن. البته اینها کلمات پرت و پلاییان برای توصیف داستان، به سادگی میتونن در مورد بسیاری متون صادق باشن و در آن واحد نباشن. شاید بتونم اینطور روشنش کنم که این سه داستان، راه رو برای خوانشهای مختلف باز میگذاشتن و این ویژگی، حساب شده درشون گنجانده شده بود. ریسمانی که مجموعه رو به هم متصل میکنه البته همون اسم کتابه «نبودن»، اما نبودنی نه در غیاب «میل»، و این بازی بین حضور و غیاب، بین هستی و نیستی، بین تفاهم و سوتفاهم، بین بودن و نبودن، و در نهایت بین میل و جلوهی میل که با قبلیها اندک تفاوتی داره، این داستانها رو در خاطرم نگه میداره.
با نویسنده ی کتاب توی اینستاگرام از طریق پیجشون آشنا شدم و بعد از مدتی دنبال کردن هم از شخصیت نویسنده خوشم اومد هم از نوشته هاشون و تصمیم گرفتم کتاب هاشون رو بگیرم و بخونم تقریبا همون چیزی بود که توقع داشتم اما خیلی بهتر. با "نبودن" شروع کردم که در مجموع خیلی لذت بردم از داستان های این کتاب مخصوصا داستان اولش که به نظرم هم از نوع روایت هم کلیت داستان فوق العاده بود. این نوع روایت رو قبلا تو سه گانه انگار (انگار به آن طرف خیابان رسیده ای!، انگار حوریه و رزیدنت همدستی کرده اند!، انگار ساعت از سرت گذشته!) حمید حیاتی (که دوتاش رو خوندم) دیده بودم که به شدت مجذوبش شدم اون زمان و الان هم با خوندن داستان اول همچنان از نوع روایت به شدت لذت بردم. و پیشنهاد می کنم حتما مطالعه کنید هم این کتاب رو هم انگار های حمید حیاتی رو. ولی با داستان آخر اصلا نتونستم ارتباط برقرار کنم که این یک ستاره هم برای همون کم کردم.
به نظر من درخشان ترین بخش کتاب، عنوان آن (نبودن) است که خط باریک ارتباطی داستانهای کتاب را بخوبی نشان میدهد. کتاب شامل مجموعه ای از داستانهای با کیفیت متوسط است. گرچه فضای داستانها تماما برای من تازگی داشت (در جغرافیای داستان کوتاه ایرانی). شنیدن داستان کوتاه «شب دو» با صدای بهاالدین مرشدی خالی از لطف نیست: https://t.me/Sedakhone/206 از نظر من، بهترین داستان هم همان داستان اول، «خودهای من این غم گساران»، است. کتاب رو آنلاین در اپلیکیشن #فیدیبو خواندم.
این کتاب، ول معطل است! آقای بیات هر چه نوشته اینجا ساختگی است، چیزی حس نکرده، فکر کرده حس کرده، فکر کرده لمس کرده، ولی نکرده. یک چیزهایی را به زحمت به هم وصل کرده، زورکی! ادای مدرن و پست مدرن در میآورد، توی ذوق میزند. خودشیفته است، شخصیتهای محبوبش را هم با خودشیفتگی ساخته. نساخته البته، الگو گرفته و طرح زده. اصلا به نظر من اینها که نوشته یک سری طرحند که دست آدمش بیفتد شاید داستانهای خوبی دربیاورد.