قاسم صُنعوی در ۱۳۴۰، در رشتهٔ زبان و ادبیات فرانسه از دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد به کسب لیسانس نایل آمد. سپس در دانشگاه تهران به تحصیل در رشتهٔ حقوق قضایی مبادرت ورزید و دومین لیسانس خود را در این رشته اخذ کرد. او به رغم اشتغال در دادگستری، از رشتهٔ حقوق دل برکند و به کارهای فرهنگی روی آورد؛ از جمله سرپرست کتابخانهٔ وزارت دادگستری، کارشناس روابط فرهنگی، معاون ادارهٔ کل رایزنیها و نمایندگیهای فرهنگی در خارج، مدیرکل همکاریهای فرهنگی و هنری و مدیرکل روابط بینالملل وزارت فرهنگ و هنر. صنعوی چند سالی نیز سردبیر مجلهٔ سخن و مدیر مسئول ماهنامهٔ رودکی (نشریهٔ فرهنگی و هنری وزارت فرهنگ و هنر) بود. در شهریور ۱۳۵۸، پس از بازنشستگی از تهران به مشهد بازگشت و گوشهنشینی اختیار کرد و زندگی خود را وقف ترجمهٔ آثار ادبی مورد علاقه از زبان فرانسه نمود
از جمله جوایز او جایزه ترجمه برگزیده ادبیات نمایشی برای ترجمه «نیکومد» اثر پیر کورنی است
صُنعوی ترجمه بیش از صداثر ادبی و تاریخی را در کارنامهٔ خود دارد. رعایت امانت و سعی در انتقال بیکم و کاستِ کلام نویسنده در روش ترجمهاش کاملاً مشهود است
باران سرد و ریز نوشته خوآن ده کابادا داستان طرح: فردی ثروتمند، متأهل، صاحب فرزند و احتمالاً سفیدپوست که هنر قصهگویی را میداند، ولی میخواهد بگوید که چرا مدتی است قصه تعریف نکرده. قصهای که تعریف میکند ماجرای سوار کردن چهار سرخپوست در جاده و در شبی سرد است که از به خاکسپاری دختر خانواده بازمیگردند. در اکنونِ داستان برای این فرد، بهرغم تمام تفاوتهای طبقاتی، نژادی و فرهنگی ایجاد همدلی و سیمپاتی کرده است. درد از دست دادن عزیز، دردی مشترک است و رنگ پوست و طبقه و شغل نمیشناسد؛ و فکر میکنم همین هم مغز داستان باشد.
راوی: مرد، پدر، صاحب شغلی از گروه یقهسفیدهاست (طبقه مرفه) که در دوران جنگ پول خوبی به جیب زده، درعینحال هنر قصهگویی بلد است. مخاطب درونمتنی دارد، «آقای فلانی» را اول داستان شاهد میگیرد. روایت در روایت است. نمیدانیم داستانی که تعریف میکند واقعی است یا رخدادی است که واقعاً اتفاق افتاده. زمان شروع صحبت معلوم نیست. زمان داستان درونی داستان یکشنبهشبی مهآلود و سرد در ماه مارس است که باران میبارد. مکان تعریف کردن داستان مشخص نیست؛ اما مکان رخ دادن داستان اصلی در جاده است. راوی قابلاعتماد است. بهتناسب از تصویر، توصیف و دیالوگ استفادهشده است. از فلش بک استفادهشده، اول، وسط (برای تأکید بر یکشنبه بودن و ماه مارس بودن که علت یکشنبه بودن را فهمیدم اما ماه مارس را نه؟) و آخر داستان. پایان با شروع متناسب است. پایان بسته است. بدبینیهای مرتبط با طبقه اقتصادی و نژادی موجب میشود تا به چهار سرخپوست فقیری که درست پس از به خاک سپردن عزیزانشان برای بازگشت به کار از او میخواهند برساندشان، به چشم افرادی مزاحم و شرور بنگرد که احتمالاً قصد آسیبرسانی به او را دارند. تفسیرهای ذهنی و توصیفهایی که از آنها میدهد بیانگر این بدبینی و حتی دلزدگی و نفرت است؛ غافل از اینکه آن سه نهتنها درصدد ایراد هیچ صدمهای به او نیستند؛ بلکه سوگوارند و ذهنشان در آن لحظه معطوف به مسئله دیگری است. • تقابل نژادی: تأکید بر سرخپوست بودن؛ • تقابل طبقه: تأکید بر ثروتمند بودن راوی، تأکید بر بینوا بودن سرخپوستها، بنا بودنشان، بلافاصله پس از به خاکسپاری عزیزشان بازگشت برای کار؛ تقابل یقهسفیدها و یقه آبیها (زمان نوشته شدن داستان را نمیدانم احتمالاً اگر حوالی 1915 تا 1960 باشد اشاره به رنگ آبی پوشاک سرخپوستها هم میتواند کاربرد نشانه شناسیِ طبقاتی داشته باشد). • تقابل شغلی؛ مشاغل پست در برابر مشاغل سطح بالا! • تقابل شهری بودن و روستایی بودن: نیمه روستایی به نظرم در پایان روی همه تقابلها خط کشیده شده است. احساس همنوایی راوی با سرخپوستها تأکید بر همین نکته دارد. آگاهی سرخپوستها از این امر که فقر و نژاد میتواند امارهای برای بدبینی باشد و تأکید بر اینکه: «ما فقط بنا هستیم نه چیز دیگر» سرخپوستهای دیگر نسبت به این بدبینی و قضاوت فرد راوی عکسالعملی نشان نمیدهند؛ اما برای سرخپوست جوان این قضاوت اهمیت دارد؛ یکبار توضیح میدهد «ما فقط بنا هستیم نه چیز دیگر» بار دیگر توضیح میدهد «چرا پدرش مست است». این میتواند اشاره به این نکته باشد که جوانان در برابر نژادگرایی واکنش نشان میدهند و بهسادگی اجازه نمیدهند مورد قضاوت بدون شناخت قرار بگیرند. همین توضیحات هم سالها بعد موجب میشود تا راوی بهرغم تمام تفاوتها و از میان تمام اتفاقهایی که در طول این مدت برایش افتاده با آن «سرخپوست بینوا» احساس همدلی کند. او هم حالا پس از مرگ دخترش وقتی باران سرد و ریز میبارد نگران آن است که روح کوچک دخترش زیر خاک باران را بر پیکر کوچکش حس کند. همه آن احساسات خشم، انتقام ترس و نفرتی که در آن لحظه کلیشههای ذهنی طبقاتی و نژادی برایش ایجاد کرده بود و منجر به افکار پرخاشگرانه و ستیزه جویانه شده بود (برای مثال دو بار تأکید بر سرخپوست میخواره در ذهن راوی؛ یا آرام ساختن خود با فکر کردن به تپانچه؛ عمدی کند رانندگی کردن؛ لبخند مهربان و معصوم سرخپوست جوان را از روی بدجنسی دیدن، نگاه هوشمندانه سرخپوست جوان را مکارانه دیدن)؛ آن نگاه خود برتربینانه («آمرانه گفتم»؛» دستورم را به کار بستند») حالا جای خودش را به دردی مشترک داده است!
داستان را میتوان از منظر سیاسی تفسیر کرد: تمام تبلیغهایی که در جامعه برای ایجاد جامعه خودی و غیرخودی بر مبنای تفاوتهای جنسیتی،نژادی، طبقه ای، قومی، قبیله ای، ملی و ... میشود با یک حس مشترک به باد فنا میرود. از دیدگاه آرمانی شاید بتوان گفت تنها راه از بین بردن انواع شکاف در جامعه «ایجاد همدلی» است. کاری که الآن هم برای رفع تبعیضهای جنسیتی و نژادی در خیلی از فضاهای آموزشی انجام میشود. دختران و پسران باهم به گفتگو می نیشنند و یا حتی در حلقههای عدالت ترمیمی بهعنوان یک راهکار موازی با عدالت کیفری، برای پاسخگو کردن مجرم از همین شیوه استفاده میشود: برانگیختن حس همدلی در او با شنیدن رنجی که بر بزه دیدهاش تحمیل کرده و پاسخگویی در برابر او. برای من داستان پرسشی بود: چگونه میتوان از همین راهکار ایجاد همدلی برای کاهش انواع شکاف و رفع نابرابری که بخش عمدهای از آن برمیگردد به توجیههای ذهنی ما برای عادی تلقی کردن نابرابریها استفاده کرد؟ و توجه به این نکته که ناآگاهی و عدم شناخت چطور موجب ایجاد ترس و حالات تدافعی میشود.
تعبیرهای جالب: - نه لبخندی، نه از انبساط خاطر نشانهای و نه از صراحت خاص ساکنان مناطق خبری، فقط همان خاموشی که زاینده نگرانی، بدگمانی، سوءظن بود که جرت را در هم میشکست، خرد و نابود میکرد. - غریزه هم چیز عجیبی است. ترجمه ضعیف و نثر قدیمی؛ شیفت زمانی بین افعال متن که به نظرم باید ایراد ترجمه باشد؛ (اسلحه را آماده میکنم و اتومبیل را نگه میدارم؛ ناگهان به صدای بلند پرسیدم!). ورژن یکخطی داستان این میشود؟ پدری نگران نفوذ باران به خاک است؛ چون دخترش را بهتازگی به خاک سپرده.