Jump to ratings and reviews
Rate this book

آشوب یادها

Rate this book
سال نشر: 1356

کتاب از دو بخش تشکیل شده است: 1) آشوب یادها: سفرنامه ی اروپا، 2) یک نیستان ناله: سفرنامه ی هند

213 pages, Paperback

First published January 1, 1977

2 people are currently reading
45 people want to read

About the author

علی‌اکبر سعيدی‌سيرجانی، اديب، پژوهشگر و نويسنده ايرانی در تاريخ بيست آذر ماه هزار و سيصد و ده در سيرجان متولد شد. ماه های آخر زندگانی جسمی او در اسارت جمهوری اسلامی گذشت. بی هيچ تماسی با دنيای آزاد. او در ۲۴اسفند ماه هزار و سيصد و هفتاد و دو، ساعت ۹ بامداد از خانه خارج شد. غروب پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۷۲ دستگيری او بدست جمهوری اسلامی در روزنامه ها درج گشت.
با وجود ادعای کمال خرازی سخنگوی وقتِ جمهوری اسلامی در مقابل مجمع عمومی سازمان ملل مبنی بر ديدار سيرجانی با خانواده آنها تا زمان وفات وی در زندان موفق به ملاقات وی نشدند. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در ۴ آذر ماه ۱۳۷۳ مرگ او را در روزنامه های رسمی اعلام نمود. درست همان زمانی که جهان آزاد آخرين مهلت برای نشان دادن سعيدی سيرجانی توسط جمهوری اسلامی اعلام کرده بود.
مطابق اعترافات اميرفرشاد ابراهيمی و شواهد آشکار، سعيدی سيرجانی در تاريخی ميان نيمه تير ماه ۱۳۷۳ تا آذر ماه همان سال به دست عوامل وقتِ وزارتِ اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسيد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (13%)
4 stars
9 (39%)
3 stars
8 (34%)
2 stars
2 (8%)
1 star
1 (4%)
Displaying 1 - 9 of 9 reviews
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,120 followers
January 11, 2019
‎دوستانِ گرانقدر، این کتاب، خاطراتِ سفرِ «علی اکبر سیرجانی» به اروپا و هندوستان است که از 211 بخش تشکیل شده است... به انتخاب بخش هایی از خاطراتِ این مردِ خردگرا و باشعور را در زیر برایتان می نویسم
---------------------------------------------
‎سیرجانی در اروپا شادی و رقص و پایکوبیِ جوانان را میبیند و یادِ جوان هایِ بدبختِ ایرانی می افتد که اسلام و تازیان و عرب پرستانِ بی اصل و ریشه، نه تنها سرزمینشان را به کثافت کشیده اند، بلکه این حرامی ها، روحیهِ این جوانان را با دینِ کثیف و غیر انسانیِ خودشان، نابود کرده و شور و شوقِ ایرانی را کشته اند.... سیرجانی میگوید: با تعدادِ هر بوسه ای که جوانانِ اروپایی در جشن ها از هم گرفته اند، من و هم سالانِ من، در پایِ منبرِ آسید مصطفی با کفِ دستِ ورم کرده بر سر و صورتِ خود کوفته ایم... دو برابرِ شبهایی که جوانانِ اروپایی گردِ هم آمده و با شور و نشاط، جوانی کرده اند، ما در مجالسِ روضه خوانی چُرت زده و با صدایِ شیونِ دروغین و ناهنجار عمّه فزی ها از خوابِ خوش پریده ایم... معادلِ بشکه ها و بطری هایِ آب جو و مشروبی که جوانانِ اروپایی تُهی کرده اند، نباتِ تُف آلودهٔ آقا سید مرتضی و شربتِ خاکِ تربت به حلقِ ما فرو رفته است... صد برابرِ لذتی که این جوانان از هم آغوشی هایِ گرم و خاطره انگیز دارند، نیمه شبها از تجسمِ قیافهٔ شِمرِ خنجر به دست و حرملهٔ ناوک انداز و ابن ملجم کریه المنظر، وحشت کرده ایم و از خواب پریده ایم
‎این جوانانِ شاد و سرخوشِ اروپایی نمیدانند که اسلام خنده بر ما ایرانی ها را حرام کرده و با شادی و نشاط بیگانه ایم.. اینها نمیدانند که در دیارِ ما، در با شکوه ترین مجالسِ عروسی اش روضهٔ قاسم میخوانند و در ایامِ عیدِ نوروزش هنوز ده ها مجلسِ عزاداری و سوگواری برپاست
**********************************
‎سیرجانی دوستی عرب داشته با نامِ اسعد، که این اسعد روزی به او میگوید: تفاوتِ ما عرب ها با شما ایرانی ها در این است که: استعمار با ما عرب ها و شما ایرانی ها معامله ای کاملاً متناقض دارد.. همه جد و جهدش مصروفِ این است که ما عرب ها را سیر نگه دارد و شما ایرانی ها را گرسنه.. تا خطری از جانبِ هیچیک متوجهِ منافعِ او نشود... عرب ها اگر گرسنه بمانند، علیهِ ارباب هایِ خود طغیان میکنند، سر و صدا راه می اندازند و بلوا به پا میکنند و با شعارهایِ "الخبز" ، "الخبز" به حرکت در می آیند و مایهٔ خطر می شوند.. و برایِ جلوگیری از تحققِ این وضع، استعمارگران به هر قیمتی که هست، شکمِ بی هنرِ پیچ پیچِ ما عرب ها را سیر نگه می دارند. در حالی که شما ایرانی ها اگر فکرتان از تلاش برایِ تهیهٔ نان و گوشت، فراغت یابد، به فکرِ آزادی می افتید و در معقولات دخالت میکنید و مایهٔ دردسر و منبعِ خطر میشوید و به همین دلیل محکومید به گرسنگی خوردن و دست به دهان بودن و نقشهٔ تأمینِ قوتِ فردا کشیدن
**********************************
‎سیرجانی دوستی آلمانی داشته که او معشوقه ای ایرانی داشته است و وقتی سیرجانی از او میپرسد که چرا یکی از هموطنانِ خودت و یا از جاهایِ دیگر کسی را انتخاب نکردی؟ دوستِ آلمانی میگوید: مگر احمق بودم که ایرانی را بگذارم و با عرب ها و آمریکایی ها عشق بازی کنم؟!؟ آخر هرچه باشد ایرانی ها از نژادِ آریایی هستند و «آریایی» هرگز نمی تواند با نژادهایِ دیگر، طرفِ مقایسه قرار گیرد
---------------------------------------------
‎امیدوارم از خواندنِ خاطراتِ این مردِ خردگرا لذت ببرید
‎امید است که روزی جوانانِ سرزمینم از بندِ وحشیانه و حیوانی و کثیفِ دین و مذهبِ تازیانِ بیابانی و امامان و ائمهٔ بی تمدن و عاری از فرهنگِ انسانیِ آنها، رهایی یابند و دوباره شور و نشاط به این سرزمین بازگردد

‎«پیروز باشید و ایرانی»
Profile Image for محمد یوسفی‌شیرازی.
Author 5 books208 followers
July 22, 2020
این کتاب دربرگیرندۀ یادداشت‌هایی است که علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی با قلم پُرکشش و جذابش در سفرهایش به اروپا و هند نوشته است. همۀ یادداشت‌ها پیش‌تر مدتی بخش‌بخش در مجلۀ «یغما» منتشر می‌شده و بعدها شکل کتاب به خود گرفته است.

نخستین نکته‌ای که از خواندن این نوشته‌ها برمی‌آید، این است که سعیدی‌سیرجانی چندان وقایع‌نویس و خاطره‌گو نیست؛ بلکه بیشتر در مقاله‌نویسی و تحلیل و بررسی قوی‌دست است. به‌بیان بهتر، او کمتر به نقلِ صِرف دیده‌ها و شنیده‌ها و ثبت لحظه‌هایش رو آورده؛ بلکه بیشترْ دیده‌ها و شنیده‌هایش را دست‌مایه‌ای برای نکته‌گویی و بررسی موضوعات دیگر کرده است. به همین دلیل، یادداشت‌هایش چندان جذابیت زندگی‌نامه‌ای و خاطره‌نویسانه ندارد و بیشتر به مقاله و جُستار می‌ماند.

ازآنجاکه سعیدی‌سیرجانی شخصیتی فرهنگی بوده و دل در گرو مسائل فرهنگی داشته، محور تمام این یادداشت‌ها موضوعات فرهنگی و اجتماعی است: از انتقاد به ماده‌گرایی و تجمل‌پرستیِ اروپایی‌ها گرفته تا وصف پلشتی زندگی هندی‌ها و مقایسۀ این هر دو گروه با ایرانیان، از تحسینِ قانون‌مداری و نظمِ مردم اروپا گرفته تا نکوهش هرج‌ومرجی که بر کل زندگی شرقی‌ها حکم‌فرما است، از تمجید تخصص‌سالاریِ اروپایی‌ها گرفته تا به‌سخره‌گرفتن مدرک‌بازی و مدرک‌گرایی ایرانیان، از اعتراض به زندگی ماشینی و بی‌روح غربی‌ها گرفته تا ستایش شوروحالی که در زندگی بعضاً عارفانۀ شرقی‌ها موج می‌زند.

بااین‌همه، وی نمونۀ بارزی است از روشن‌فکرِ به‌تنگ‌آمده و ناامید از بهبود اوضاع. هرچه از قلم او جاری می‌شود، تصویر مردی را نشان می‌دهد که راه راست را می‌شناسد و برای زدودن بسیاری از ستم‌ها و بی‌اخلاقی‌ها و بی‌قانونی‌ها راهکار دارد ولی دستش کوتاه است و کوششش راه به جایی نمی‌برد. ازاین‌رو، سرد و ناامیدانه صرفاً بر نابسامانی‌ها انگشت می‌گذارد و چندوچونش را می‌کاود و گله‌گزارانه درددلش را بیرون می‌ریزد.

دل‌انگیزترین قسمت‌های این یادداشت‌ها برای من بخش‌هایی است که به وصف حال زبان فارسی و پاسداشت آن اختصاص دارد؛ ازجمله توضیحاتی که سعیدی‌سیرجانی دربارۀ پیشینۀ پرمایۀ زبان فارسی در هند بیان می‌کند و نیز نکته‌هایی که درباب فارسی‌گویی و پرهیز از واژه‌های بیگانه به میان می‌کشد. یکی از شیرین‌کاری‌های او در نوشته‌هایش این است که وقتی می‌خواهد واژه‌ای فرنگی را به کار ببرد که احتمالاً معادلی گویا در فارسی دارد، قبل از آوردن آن واژه، تعبیر «به‌قول دهاتی‌ها» را می‌آورد و به‌این‌ترتیب، تلویحاً نشان می‌دهد که پراندن واژه‌های فرانسوی و انگلیسیِ نالازم در میان نوشتار و گفتار فارسی، به‌نوعی «دهاتی‌بازی» است و نشان خودباختگی دربرابر پدیده‌های مدرن؛ مثلاً:

ـ جوان مِی‌فروش (و به‌قول دهاتی‌های خودمان، «بارمن») درِ بطری آبجو را که باز کرد، با دربازکن به پهلوی شیشه یکی‌دو ضربۀ ملایم نواخت. (۱۹)

ـ هزارویک نوع تیغ و ماشین ریش‌تراشی و خمیر ریش و (به‌قول دهاتی‌ها) لوسیون بعدازاصلاح به بازار عرضه می‌کنند. (۶۸)


بی‌مناسبت نیست که پاره‌هایی از نوشته‌های او را در اینجا نقل کنم تا هم نثر شیوای او و هم محتوای کلام او را کمی بشناسانم:

۱. اوکی‌کردن
فرودگاه آبادان. توی فرودگاه آبادان، از هوا آتش می‌بارید. از مهابت گرما و همۀ آفات دیگر به گوشۀ باری پناه بردیم در رستوران فرودگاه. پُربدک نبود. جوان مِی‌فروش (و به‌قول دهاتی‌های خودمان، «بارمن») درِ بطری آبجو را که باز کرد، با دربازکن به پهلوی شیشه یکی‌دو ضربۀ ملایم نواخت. زنجیرۀ ضعیفی از حباب از ته بطری برخاست و رقص‌رقصان بالا آمد. پرسیدم: «چرا چنین می‌کنی؟» جوابش این بود: «که آبجو فِلَت نشده باشد.» معنی «فِلَت» را نفهمیدم و شاید تا آخر عمرم هم نفهمم. اما جواب او مرا به یاد خاطره‌ای انداخت مربوط به چند سال پیش در یکی از مهمان‌خانه‌های رم.
جوانکی از اعضای سازمان برنامه، مأموریت شش‌ماهه‌ای گرفته بود برای سیروسیاحتی در آمریکا. رفته و کعبه دیده و آمده باز (و البته با زیبا صنمی از امت عیسی) و در سر راه مراجعت به وطن، اقامت چندروزه‌ای در رم در همان مهمان‌خانه‌ای که ما بودیم. با هم گپی زدیم. طفلک مرتب فرنگی بلغور می‌کرد و لای هر جملۀ فارسی، دوسه تا کلمۀ انگلیسی و آمریکایی می‌چپاند. از جاهای دیدنی رم پرسیدم. فرمود: «اینجا یک چرچ گریتی هست. حتماً بروید ویزیت کنید.» بینوا منظورش از «چرچ گریت» همان «کلیسای سن‌پیتر» بود.
از شما چه پنهان، سال‌ها است من بنده گرفتاری عجیبی پیدا کرده‌ام. گرفتار درد بی‌درمانی شده‌ام؛ درد درون‌سوز زبان‌گدازی که نه گفتنی است و نه نهفتنی. هرچه بادا، باد. با شما در میان می‌گذارم. پس از چهل سال زندگی در این آب‌وخاک، تازگی‌ها متوجه این واقعیت شده‌ام که روزبه‌روز تفاهم بین من و هم‌وطنانم ضعیف‌تر می‌شود. زبان دوروبری‌هایم را نمی‌فهمم و نفهمی، با همۀ نعمت‌ها و مزایایی که دارد، برای من جز گرفتاری و دردسر، حاصلی نداشته است.
توی فرودگاه مهرآباد، وقتی که می‌خواستم از صراط گمرک بگذرم، یکی از مأموران ایرانی پرسید: «شما اوکی کردید؟» بندۀ بی‌سواد به‌گمان اینکه «اوکی‌کردن» هم کاری است از مقولۀ دست‌به‌آب‌رساندن، صادقانه عرض کردم: «خیر.» و نیم ساعتی وقت مأموران و بنده صرف فهماندن و فهمیدن معنی «اوکی‌کردن» شد.
همین دوسه هفته پیش می‌خواستم برای رفیقی اتاقی در یکی از مهمان‌خانه‌های تهران ذخیره کنم. نمرۀ هتل اینترکنتی‌نانتال را گرفتم. از آن‌ورِ سیم، صدای ظریفی به گوشم خورد که: «Good Morning.» به‌تصور اینکه سیم تلفن با سفارت مثلاً آمریکا اتصالی پیدا کرده است، هتل سینا را گرفتم. باز هم به‌زبان انگلیسی جوابم دادند. دردسرتان ندهم. به یازده مهمان‌خانه تلفن زدم و یکی از این بی‌انصاف‌ها به‌زبانی که من می‌فهمم و اسمش «فارسی» است، جوابی نداد که نداد. نمی‌دانم مذاق جانتان با احساس تلخ و گزندۀ «غریبی در وطن» آشنا است یا نه.
چند روز پیش، یکی از همشهریان که پیرمرد ملای محترمی است، به‌سراغم آمده بود. مضطرب و حیرت‌زده، بلیتی روی میزم گذاشت که: «محض خدا این را بخوان ببین چه نوشته است.» بلیت هواپیمایی ملی ایران بود. حاجی همشهری ما هوای آستان‌بوسی امام رضا به سرش زده بود و متصدیان فروش هواپیمایی ایران، ریال ایرانی‌اش را گرفته بودند و بلیت مسافرت از تهران به مشهد را با خط فرنگی نوشته و دستش داده بودند که ساعت فلانِ روز «ساتردی» چندم «جولای» حرکت کند. دیدم این بیچاره هم به درد من مبتلا است. در وطن خودش غریب است و زبان هم‌وطنانش را نمی‌فهمد.
این فرنگی‌بازی‌ها البته نه مولود احساس ضعف و حقارت است و نه سرمشقی که بزرگان قوم پیش چشممان نهاده‌اند. مسلماً فلسفه‌ای دارد و ضرورتی که قرار نیست هر فهم ناقص و فکر کوتاهی بدان پی برد. کسی هم دم از چون‌وچرا نمی‌تواند زد که نقش‌بند حوادث، ورای چون‌وچرا است. اما ای‌کاش زمامداران مهربان و مردم‌دوستِ ما عنایتی هم به حال پیروپاتال‌های عقب‌مانده‌ای می‌کردند که حداکثر ده‌بیست سال دیگر نکبت وجودشان دامن‌گیر مملکت است و به‌خاطر این بینوایان دستور می‌دادند زیر تابلوهای ادارات دو کلمه به‌فارسی اسم اداره را بنویسند و به رستوران‌ها و بیمارستان‌ها و مغازه‌ها سفارش می‌کردند که محض خدا زیر صورت‌حساب‌هایی که البته به‌خط لاتین تنظیم فرموده‌اند، دو سطر هم به‌فارسی بنویسند که این وامانده‌های فرنگی‌ندان هم آخر عمر با دل‌خوشی روی در نقاب خاک نهند. «صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید.»
البته متصدیان وطن‌پرست «ایران‌ار» را نباید و نمی‌توان به این قید دست‌وپاگیر ارتجاعی مقید ساخت. هرچه باشد، آنان با جت‌های چندموتوره و هواپیماهای مافوقِ‌سرعتِ‌صوت سروکار دارند و باید با همان سرعت به کاروان تمدن بپیوندند. زبان فارسی مربوط به عهد مسافرت با الاغ و شتر است و هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. همچنین مزاحم وقت متصدیان دانشگاه پهلوی شیراز نیز نمی‌توان شد که کارنامۀ بچه‌ها را به‌فارسی بنویسند و به دستشان بدهند. دانشگاه یک مؤسسۀ علمی است. با زبان علم سروکار دارد. زبان وحشی‌ها از کشیدن بار علم عاجز است. (۱۹تا۲۲)

۲. تف آسیدمرتضی
شب یکشنبه است و با دوست همسفر خسته از راهپیمایی چندساعته به خانه برگشتیم. مشتریانِ نوشیدن و شنیدن و رقصیدن در سالن جمع‌اند و تعدادشان بیش از شب‌های دیگر است: ده‌بیست تایی دختر و در همین حدودها پسر. دوستم که روزگاری در همین خانه کیاوبیایی داشته است، به‌پاس آشنایی‌ها وارد جمع شب‌زنده‌داران شد و من به‌عادت هر شب، سلامی گفتم و شب‌به‌خیری و روانهٔ اتاقم شدم.
هیاهوی مستان خواب از چشمم پراند. به مجله‌خوانی پرداختم. مجلهٔ «تایم» است و مقاله‌ای دارد دربارهٔ لختی‌های اروپا و تأکیدی در اینکه آلمانی‌ها بیش از دیگر اروپاییان از زندگی لختی استقبال کرده‌اند و سواحل یوگسلاوی و جزایر زیبای آن پر است از دختران و پسران آلمانی که چون اجداد بزرگوارشان لخت و عور می‌گردند و نهفتنی‌های بدن را بی‌دریغ در معرض دید همگان می‌گذارند.
هیاهوی مستان و شورونشاط جوانان از خواندن منصرفم می‌کند. سری از پنجره بیرون می‌کشم و نگاهی به حیاط خانه می‌اندازم. می‌بینم حق با نویسندهٔ «تایم» است. آلمانی‌ها دل‌بستگی عجیبی به لخت‌شدن دارند. با مفهوم دقیق کلمهٔ «سپوختن» به‌رأی‌العین آشنا می‌شوم. یاد جوانی‌ها در حافظه‌ام جان می‌گیرد. به‌تعداد هر بوسه‌ای که این جوانان از هم گرفته‌اند، من و هم‌سالان و همشهریان من در پای منبر آقاسیدمصطفی با کف دست ورم‌کرده بر سر و صورت خود کوفته‌ایم. دو برابر شب‌هایی که اینان گرد هم آمده و با شور و نشاط، جوانی برگزار کرده‌اند، ما در مجالس روضه‌خوانی چرت زده و به صدای شیون ناهنجار و دروغین عمه‌قزی‌ها از خواب خوش پریده‌ایم. معادل بشکه‌ها و بطری‌های آب جوی که اینان به‌حکم افراطِ جوانی تهی کرده‌اند، نبات تُف‌آلودهٔ آقاسیدمرتضی و شربت خاک تربت به حلق ما فرورفته است. صد برابر لذتی که این جوانان از هم‌آغوشی‌های گرمِ خاطره‌انگیز برده‌اند، نیم‌شب‌ها از تجسم قیافهٔ شمر خنجربه‌دست و حرملهٔ ناوک‌انداز و ابن‌ملجم کریه‌المنظر وحشت کرده‌ایم و از خواب پریده‌ایم.
این جوانانِ لبریزاَزنشاط در عجب‌اند که چرا من به جمعشان نمی‌پیوندم و با قهقهه‌های زندگی‌بخششان هم‌آوازی نمی‌کنم؛ غافل از اینکه آدم حسابی هرگز نمی‌خندد و آن‌هم به‌صدای بلند. دهنی که به خندهٔ قاه‌قاه باز شود، باید به ضرب مشت بزرگ‌ترها پر از خون شود. خنده دل را می‌میراند و گریه بر هر درد بی‌درمان دوا است. به همین دلیل، باید ایام عزاداری را مغتنم شمرد، در مجالس سوگواری شرکت جست و اگر هم چشمهٔ اشک خشکیده بود، لااقل «تباکی» کرد و خود را به گریه‌کردن زد که نشان مرد مؤمن این است.
اینان بی‌خبرند که من در آب‌وهوایی زیسته‌ام که با شادی و حرکت و نشاط سازگاری نداشته است؛ در دیاری که در باشکوه‌ترین مجالس عروسی‌اش جز روضهٔ قاسم نخوانده‌اند و در ایام عید نوروزش هنوز ده‌ها مجلس عزاداری و سوگواری برپا است.
چون گدایی که حساب شب جمعه را دارد، به‌دقت و صراحت روز شهادت امامان و پیشوایان خود را در خاطر سپرده‌ایم و یک ماه پیش و یک ماه پس از آن ایام را عزا محسوب می‌داریم؛ اما با جشن ولادت آنان به‌کلی بیگانه‌ایم.
صدای موزیک پرهیجان رشتهٔ تداعی‌های تلخ و شیرین را می‌گسلد و افکار مرا از مجالس روضه‌خوانی و تعزیه‌گردانی سیرجان به محفل رقص و نشاط دانشجویان توبینگن می‌کشاند. به ساعت نگاه می‌کنم. چهار بعد از نیمه‌شب است و مجلس همچنان گرم و پررونق. بشکه‌های خالی‌شدهٔ آبجو در گوشهٔ حیاط واژگون افتاده‌اند؛ شبیه بزرگانی که گردش روزگار معزول و تنهاشان گذاشته است. (۳۱تا۳۴)

۳. [دربارۀ روضه‌خوانی‌های سیرجان]
در شهر ما، سیرجان، مردم در کار دین کوشاترند و این سخت‌کوشی تا بدان مایه است که در هیچ فصل سال شب و روزی نیست که در این شهرک چندهزارنفری دست‌کم هفت‌هشت مجلس روضه‌خوانی دایر نباشد.
تا آنجا که من دفتر بی‌روح‌ورمق خاطرات جوانی‌ام را ورق زده‌ام، همۀ ساعات فراغت من در دورۀ کودکی و نوجوانی و حتی جوانی در مجالس عزا گذشته است. مپندارید که پدرم روضه‌خوان بوده است و من در ملازمت او بدین مجالس کشانده شده‌ام. تصور نکنید که اعضای خانوادۀ ما موقوفه‌مدار و موقوفه‌خور بوده‌اند و به‌جبران این درآمد، مجبور بوده‌اند که مجالس خیرات و مبرات ترتیب دهند و عزاداران حسینی را اطعام کنند. خیر. اینکه می‌گویم، مربوط به زندگی همۀ سیرجانیان است. از حال‌وهوای سال‌های اخیر دیار خویش چندان باخبر نیستم؛ اما در سال‌های کودکی و جوانی من، حال‌وروز من و همۀ هم‌سالانم از هر طبقه و خانواده‌ای همین بود. ساعات فراغت ما بچه‌ها و جوانان در مجالس سوگواری و پای منبر عزاداران حسینی گذشته است و همچنان که گفتم، این مجالس عزا در آن روزگار به ایام محرم و صفر محدود نمی‌شد به‌مصداق «کُلُّ یومٍ عاشورا»، در همۀ روزها و همۀ ساعات شب و روز در یک گوشۀ شهر مجلس روضه‌ای دایر بود و شرکت در این مجالس منحصر به طبقۀ مؤمن هم نبود. مؤمنان پای منبر عزا می‌نشستند تا به‌حکم «من بَکَیٰ اَو اَبْکَیٰ اَو تَباکَیٰ وَجِبَت لَهُ الجَنَّة» با شیون‌های رعشه‌آور و اغلب دور از اشک چشم، از عذاب جهنم نجات یابند و گوشۀ دنجی در بهشت برای روز مبادا دست‌وپا کنند. تجار و کسبۀ معتبر، مجلس عزا بر پا می‌کردند تا خانه بزرگ و فرش و اساس قیمتی خود را به رخ مردم بکشند و بر اعتبار امضا و سفتۀ خود بیفزایند. فرماندار و رؤسای ادارات به مجلس روضه‌خوانی می‌رفتند و در دالان خانه و به‌قول آخوندها «صف نعال» می‌نشستند تا ضمن اثبات «تواضع ز گردن‌فرازان نکوست»، اعتقاد مردم را در حق خویش افزون کنند. الواط و فکلی‌های شهر روی پله‌های حیاط و بر لب ایوان جایی دست‌وپا می‌کردند تا از نظرگاهی مشرف بر جمعیت بتوانند از روزن چادرها حظ بصری برند و نظربازی کنند. ما بچه‌ها هم دوروبر منبر را می‌گرفتیم تا به‌محض طلب صلوات، تمرین فریاد دسته‌جمعی کنیم و چرت چاووشان دو طرف منبر را در هم بشکنیم.
این مجالس باشکوه عزاداری در ماه‌های محرم و صفر و رمضان رشد کیفی و توسعۀ کمی عجیبی پیدا می‌کرد و در سرتاسر شهر، محله‌ای باقی نمی‌ماند که در آن کمتر از ده مجلس عزاداری در ساعات مختلف شبانه‌روز تشکیل نشود. در این ماه‌های سه‌گانه، علاوه بر سی‌چهل روضه‌خوان محلی، معمولاً دوسه روضه‌خوان خوش‌صدای بزرگ‌عمامه به‌تقاضای صاحبان مجالس عزا از شهرهای بزرگ‌تر به شهر ما می‌آمدند و به مجالس زیب و شکوه بیشتری می‌دادند.
ورود روضه‌خوان‌های غریبه به همان نسبتی که با استقبال گرم و پرریخت‌وپاش مردم مواجه می‌گشت، حسد آخوندهای محلی را برمی‌انگیخت و کار رقابت به قهر و آشتی‌های پرآوازه می‌کشید و قهر و آشتی‌ها به تعریض و کنایه سر منبر می‌انجامید و در مواردی هم بین مریدان و اطرافیان دو آخوند زدوخوردی بر پا می‌گشت. (۲۰۷تا۲۰۸)

کتابنامه: آشوب یادها، علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی، چ۱، تهران: توس، ۱۳۵۶.
Profile Image for Mohammad Ali Shamekhi.
1,096 reviews312 followers
October 15, 2015

چنانکه خود سعیدی سیرجانی هم تذکر داده، نباید به این یادداشت ها همچون سفرنامه نگاه کرد بلکه بیشترشان روایت رخدادی است مختصر در آن بلاد و یادآوری اتفاقات و احوال حاکم و حاضر در کشور خودمان. به عبارت دیگه کتاب بیشتر نقدی است به شیوه های حکومت، و فرهنگ خودمان

نکته ی مهمی که نباید فراموش کنیم آن است که این یادداشت ها در واقع یادداشت هایی بوده اند پراکنده برای مجله ی یغما

کلیت یادداشت های سفر اروپا جالب تر از یادداشت های سفر هند بود. چون تعادلی بود میان این رفت و آمدها میان آنجا و اینجا. اما در بخش هند قسمت عمده به مطالبی پرداخته بود که ربطی به جذابیت های سفرنامه نویسی نداشت - مثلا بحث در قدمت زبان فارسی در هند، یا تاریخ رویدادهای عصر جهانگیرشاه و پدرش و ... - البته این بحث ها هم علمی و مدون نیست بلکه اشاره ای است

ابتدا که کتاب را آغاز کردم صراحت و لحن گزنده و پرهیز از حرف های الکی به دلم نشست؛ اما کم کم، سوای کمرنگ شدن این ویژگی های مثبت در طول اثر، به خود آمدم و متوجه شدم لحن گزنده چندان هم معرفت و دانش نمی خواهد و دیدن نقص ها کار چندان دشواری نیست - هر چند اصلا این لحن گزنده را سرزنش نمی کنم و لازم می دانم، همچنین منکر مشکلات سیاسی حاصل از این حرف ها و شجاعت های ضروری آن نیستم؛ بحثم در حوزه ی نظر است. من آن یادداشت هایی از سفر را که نوع جدیدی از نگاه را عرضه می کنند عمیق تر می دانم تا آنها را که مشاهدات سفر برایشان تأییدی است بر دانسته ها یا ابزاری است برای انتقادها

هرچند در بخش هند مقایسه کردن ها کاسته شده و مطالب بیشتر معطوف به کشور مقصد هستند اما باز خبر چندانی از فرهنگ هندی نیست. حتی همان آغاز یادداشت های هند می توان عرضه ی نگاه و شیوه ی زندگی هندی را مشاهده کرد ( اینکه هندی اصلا تلاش نمی کنند جنبه های سیاه زندگی را بپوشانند، فاضلاب ها و گداها و ... به رسمیت شناخته شده و در پس ظاهر فریبنده پنهان نمی شوند )؛ اما این آغاز نویدبخش تداوم پیدا نمی کند و اغلب این بخش بیان مشکل آموزشی زبان آموزان فارسی در هند است
Profile Image for Kamsara.
61 reviews5 followers
March 5, 2019

از قلم شیرین و نگاه موشکاف سعیدی سیرجانی هر چه بگوییم کم گفته ایم، باید خواند و لذتش را با پوست و گوشت حس کرد

سفرنامه ای بسیار خواندنی از اروپا و هندوستان که مسائل اجتماعی را با دیدی انتقادی و در پرده هایی از طنز به معرض دید می گذارد

سیرجانی قصد نوشتنِ سفرنامه ای توریستی را نداشته است، بلکه بیشتر نظاره گر فرهنگهای متفاوتِ حاکم بر جهان و مقایسۀ آنها با فرهنگ کشورمان بوده است، از زبان و هنر گرفته تا عرفان و دین و مذهب

با اینکه این سفرنامه قبل از انقلاب به رشتۀ تحریر درآمده است، اما سیرجانی در همان زمان بر مسائلی انگشت گذاشته است که نسل ما، بعد از انقلاب گرفتار آن شده است


ازمتن کتاب :

به تعداد هر بوسه ای که این جوانان از هم گرفته اند من و همسالان و همشهریان من در پای منبرِ آقا سید مصطفی با کفِ دستِ ورم کرده بر سر و صورت خود کوفته ایم

دو برابر شبهایی که اینان گرد هم آمده و با شور و نشاط جوانی برگزار کرده اند، ما در مجالسِ روضه خوانی چرت زده و به صدای شیونِ ناهنجار و دروغینِ عمه قزی ها از خوابِ خوش پریده ایم
معادل بشکه ها و بطری های آبجویی که اینان به حکمِ افراطِ جوانی تهی کرده اند، نباتِ تف آلودِ آقا سیدمرتضی و شربت خاک تربت به حلق ما فرو رفته است

صد برابر لذتی که این جوانان از همآغوشی های گرم و خاطره انگیز برده اند، نیم شبها از تجسم قیافۀ شمرِ خنجر به دست و حرملۀ ناوک انداز و ابن ملجم کریه المنظر وحشت کرده ایم و از خواب پریده ایم
اینان بی خبرند که من در آب و هوایی زیسته ام که با شادی و حرکت و نشاط سازگاری نداشته است، در دیاری که در باشکوهترین مجالس عروسی اش جز روضۀ قاسم نخوانده اند

مگر دانشگاه آلمان کاروانسراست که هر کس از راه رسید و به هر مناسبتی که بود بچپد توش؟
مگر تنها داشتن ورق پاره ای به عنوان لیسانس و دکترا از فلان گوشۀ دنیا برای احراز مقام استادی کافی است؟

در هند نیز همیشه دو قدرت با هم ساخته اند و بنای هستی هندی را برانداخته اند، مهاراجه ها از طرفی و برهمنان و متولیانِ مذهب از طرف دیگر
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books245 followers
January 31, 2015
آشوب یادها، یادداشت های سفر سعیدی سیرجانی است که نخستین بار بین سالهای 1352
-1354درمجلۀ یغما به سردبیری حبیب یغمایی به چاپ رسیده است،
Profile Image for Farkhondeh.
6 reviews
February 19, 2017
‎خوب بود. از بعضی از خاطرات و تعریفهاش خوشم اومد و جالب بود و خاطرات سفر به اروپا و هندوستان رو دوست داشتم و باید قبول کنیم که هرچی تو کتاب اومده چیزی جز حقیقت نبود
‎اون قسمتهایی که جالب بود رو در ریویو مینویسم
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
‎با اینکه کشور ما در سالهای اخیر هرگز استقلال صوری خود را از دست نداد و رسماً مستعمره ی غریبان نشد، اما نفوذ منحوس جهوانخوارگان اروپائی در اواخر عهد قاجاریه همه ی فساد استعمار را با خود به ایران آورد و چنان تخم نامبارکی را در زمین آیش دیده ی دیار ما پاشید که با سالها بیداری و تلاش و همت، هنوز جابجا آثاری از گذشته می بینیم و متاسفانه با تغافل از آن میگذریم
‎-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
در هندوستان، ریکشای قدیمی چیزی شبیه به زنبیل بود که موجود چرب و چاق و آدم خودپسندی را تویش مینشاندند و چهار تن پایه های زنبیل را به دوش میگیرند و حملش میکنند، این نمونه ریکشای قدیمی مربوط به دورانی بود که هنوز چرخ اختراع نشده بود
‎دیگر از این نوع به ندرت داخل شهرها دیده می شود. به جایش ریکشای چرخ دار به بازار آمده است و بظاهر تمدن و صنعت به یاری ریکشاچیان بینوا شتافته است، اما در این تحول نکته ظریفی به چشم میخورد. در ریکشای سبک کهن،چهارنفر حمال یک نفر بودند و هریک روپیه ای میگرفتند. اما در شیوه ی جدید و از برکت اختراع چرخ و پیشرفت صنعت، یک نفر، سه چهار تن را میکشد و یک روپیه میگیرد
‎بازهم تمدن و صنعت به زیان بیچارگان تمام شده است
Profile Image for Hosna.
505 reviews18 followers
April 7, 2019
مجموعه مقالات سعیدی سیرجانی با محوریت سفرهایش به اروپا و هندوستان که در یغما چاپ شده بود. نثری گیرا، تاثیر گذار و
البته افسوس برانگیز، خسران وجود چنین نویسنده و اندیشمندی.
Profile Image for Zahra.
85 reviews43 followers
October 4, 2020
تو این کتاب، یادداشت‌هایی که سعیدی سیرجانی طی سال‌های ۵۲ تا ۵۴ در مجله یغما نوشته یکجا جمع شده. یادداشت‌ها حاصل سفرش به اروپا و هندن. در کل، چیز دندون‌گیری نداشت و گوشه و کنایه‌هایی که در خلال متن به فرهنگ و حکومت ایران می‌زد هم بعد از چند ده صفحه، تکراری و ملال‌آور شد
Profile Image for Satar Mahmoudi.
137 reviews31 followers
January 15, 2016
سفرنامه ای متفاوت و خواندنی، مث همه کتاب های سیرجانی ادمی را همزمان به سفری به درون دنیای جذاب ادبیات فارسی هم می برد
Displaying 1 - 9 of 9 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.