در ابتدای کتاب نویسنده، فرهنگ [سیاسی] ایرانیان را ذیل فرهنگ استبدادی تعریف می کند و در شواهدی که برای مدعای خود می آورد، هیچ توجهی به متن و زمینه های مختلف دوران های مختلف تاریخ ایران ندارد..
در ادامه نیز با توانایی مثال زدنی خود!، به حذف و طرد یکی از (؟!) مهمترین بازیگران سیاسی ایران معاصر، یعنی اسلام گرایان با رهبری مرجعیت شیعه از تجربه سیاسی ایرانیان دست می زند. گویی که بود و نبود آنها در دوران های هفت گانه ای که از پیش از مشروطه تا دوران بعد از 1342 تعریف می کند، هیچ تاثیری نداشته است!! البته طبعا دیگر کشش آن را نداشته که به حذف سال 57 از تاریخ سیاسی ایران بپردازد، لذا در چند صفحه اشاراتی به آن می کند، اما طوری که خواننده به طور معمول باید ناگهان تعجب کند که اسلام گرایی این وسط چطور سربرآورد و گفتمان مسلط شد؟ نویسنده سعی ناموفقی می کند که در چند پاراگراف دلیل هژمونیک شدن آن را توضیح دهد.. اما سوال این است که تبار این گفتمان کجاست؟ آیا ناگهان سر برآورده است؟ بعد از آن هم سریعا به دوم خرداد 76 می رسیم و اینجاست که نویسنده با شور و شوقی فراوان به تحسین «گفتمان خاتمی» می پردازد و مانیفست سیاسی خود را ارائه می دهد..