تنها چند روز قبل از فوتش شناختمش، با آن کتاب محشر واسازی متون جلال آل احمد. کتابی ریزنگر که نقد ادبی فارسی به داشتنش میبالد. در کیف آن کتاب بودم که خبر فوت نویسندهاش آمد. نشستم تمامی مقالهها و متنهایی که ازو بود را خواندم و درد آن فوت ناگهانی هزاران برابر شد. تا امروز که آخرین متن او متنی که پس از او چاپ شده را خواندم. نامهای عاشقانهای که به ادبیات و فلسفه سرک میکشد و بازیگوشانه عشق خود را نقش میکند. این زیبای گمشده در نشر ایران را دریابید.
”گفتی: «خوشم نمیآید آدمها از تنهایی به هم پناه ببرند.» گفتم: «منظورم این نیست که دو نفر از شدت تنهایی به هم پناه ببرند. دو نفر به هم نزدیک میشوند تا تنهاییشان را شریک شوند، و در تنهایی مشترکشان، دو نفر برای تنهاییِ همدیگر باشند...» باید اعتراف کنم که من دیر باورت کردم. یا نه، شاید خودم را دیر باور کردم. امروزم ساعتها به مرور روزهایی گذشت که با خودم در نبرد بودم و وانمود میکردم با تو مشکلی دارم. از خودم میراندمت. مرور همهی روزهایی که به تو تلقین میکردم نمیخواهمت، دوستت ندارم، بدم، عوضیام، که اگر نباشی ککم هم نمیگزد. همهی همان روزها و ساعتهایی که چشمانتظار پیامی، سلامی، قراری از تو بودم تا برایت شعری بخوانم، که ذوقزده باشم که تو حرفها و شعرخواندنم را دوست داری. و راست بگویم رفتارها و فکرهایم را مقایسه میکنم و نتیجه میگیرم آن روزها کمتر از امروز خودخواه بودهام. این روزها که عنان از کف دادهام و بیقراریام را بیشتر بروز میدهم خودخواهترم. چرا؟ چون آن ایام بیشتر به فکر تو بودم، به فکر آیندهات، زندگیات، رها بودنت، به فکر اینکه کمتر دلبسته و وابستهی من شوی، آزاد باشی و اسیر من نباشی. و این روزها طاقت نبودنت را ندارم، حتی طاقت اینکه خیال کنم به من فکر نمیکنی. مرا ببخش اگر اینقدر خودخواه شدهام. اندوهگینم. [...] کیرکگور در «تعلیقهی غیرعلمی نهایی» دو نوع باختن و دو نوع بازنده را از هم تفکیک میکرد: کسی که به شور passion میبازد و آنکس که شورِ خود را میبازد. آنکس که شورمندی خود را میبازد بازندهای نااصیل است، اصل اساسی زیستن را از دست میدهد و نمیتواند خود اصلی و اصیلش را بیابد. آنکس که به شورمندی خود میبازد، به اصل اساسی زیستن نزدیکتر است و خود اصلی و اصیلش را مییابد. چنانکه در «ترس و لرز» یادآوری میکند: ما در روزگاری زندگی میکنیم که مشخصهاش شرارتهای اخلاقی نیست، بیچارگی است. امروز انسان حتی برای گناه و شهوت و برای لذتجویی و زیباییطلبی نیز از هیجان لازم و شورمندی کافی برخوردار نیست. رفتارها همه از سر وظیفه، کنشها و واکنشها بدون عمق، بدون احساس غرقهشدن، محتاطانه و هراسآلود، بدون حس ناب مخاطره. و بدینسان همهچیز عمقزدوده و سطحی شده، فاقد بزرگی و شکوه“
من ترجیح دادم به شور خود ببازم، تا شورمندیِ خود را
با این کتاب، انگاری که شبی را تا خود صبح در خانه دوستی، که دیوانه ادبیات و فلسفه است، از کتابها، فیلمها، فیلسوفها، ایدهها، شعرها و درباره عشق و معنای زندگی به گفتگو نشسته باشم، حکم مسکّن داشت برای من. (نمیدانم چرا خانهای که در ذهنم مجسم میشود پنجرهای دارد رو به حیاط و ما لب پنجره نشستهایم و روشنایی صبح که میدمد من تازه حوض زیبای وسط حیاط و گلهای شمعدانی اطرافش را میبینم.) اگر شما هم شیفته فلسفه و ادبیات (مخصوصا شعر) هستید، بیشک شاهبلوطهای امید در دلتان جوانه خواهد زد، از همنشینی با مجتبی گلستانی نازنین، که یادش گرامی!