در: نگریستم. اسبی در آتش میسوخت. ترسیدم. روی بهسوی دیگر کردم. باز اسبی دیدم که در آتش میسوخت. هولزده روی بهسوی دیگر کردم. باز آن اسب دیدم که در آتش میسوخت. دلم از آنچه بود به درد آمد. چشم بر هم نهادم. به سمرقند بودم. به باغ سلطان سمرقند. من در آتشی فرو بودم که اسب در آن میسوخت. سرخپوش آنجا بود و مرد. تیغی به دستم بداد
محمد چرم شیر (زاده ۱۳۳۹ تهران) نمایشنامه نویس و مدرس تئاتر است. او دانش آموخته رشته ادبیات نمایشی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه تهران است. محمد چرمشیر بیش از صد نمایشنامه نوشته است. وی پنجاه و چهار نمایشنامه چاپ شده داردو نمایشنامه هایش به زبان های انگلیسی آلمانی و فرانسوی ترجمه و در کشورهای ایران، آلمان، انگلستان، فرانسه، ایتالیا و آمریکا اجرا شده اند.
« ای فلان ، دانستی ؟ » ندانستم. و از خواب بیرون شدم . مرا دو پنج سال هوش از عقل برفت . و مجنون و سبک مغز تمام جهان گردیدم تا آن دریا که دیده بودم در بیداری بیابم. نیافتم . تا وقت مُردن من شد. و کیست که این شربت نخواهد چشید ؟
این دو ستاره را به بخش آخر کتاب، «شرف نامۀ یحیای تیره بخت» و به داستان خیال انگیز ساخته شدن کمان آرش کمانگیر اختصاص می دهم: در یکم روز از نخستین ماه خزان، آ«گاه که شب و روز برابر می شوند، به کنار برکه ای شو که آبی به رنگ ماه دارد. ای کسی که این کمان و تیر می سازی، به آن آب بنگر. خیزرانی خواهی دید بر آب برکه روان. زنی آن خیزران از آب برگیرد...
آن چه گفتنی است گفته شود و آن چه نهادنی است نهاده.بر هیچ کس پوشیده نباشد که جهان را تقدیر هاست. و آن چه از آن پیدا خواهد شد در نتوان یافت. و از این است که نتوان دانست از شب آبستن چه زاید.
شاید باید چندین بار دیگر دیوبندان را بخوانم تا با نشانه هایی که اشاره میکند آشتی کنم فعلا دو ستاره می دهم ولی بعدا باید به دنبال آن بقیه ستاره ها بروم که در حوض ماه این کتاب افتاده اند تا آب را بیش از حدش ننوشند!
پدر نگریستم. اسبی در آتش میسوخت. ترسیدم. روی بهسوی دیگر کردم. باز اسبی دیدم که در آتش میسوخت. هولزده روی بهسوی دیگر کردم. باز آن اسب دیدم که در آتش میسوخت. دلم از آنچه بود به درد آمد. چشم بر هم نهادم. به سمرقند بودم. به باغ سلطان سمرقند. من در آتشی فرو بودم که اسب در آن میسوخت. سرخپوش آنجا بود و مرد. تیغی به دستم بداد. گفت.