این کتاب رمانی است در 32 فصل که برای نوجوانان نوشته شده است. این اثر از زبان «حامی دزفولی» نوجوان جنگزده، ماجراهایی را که بر او در شهری غریبه میگذرد، روایت میکند.
از پشت جلد کتاب: حوری مثل همیشه نیست. مثل آهویی است که از ترس پلنگی رمیده و پناه آورده به من. -منو از اینجا ببر! -کجا ببرم؟! -هر جا میخوای ببر! -چی شده؟! -زنبابام میخواد منو بده به حاج دخیل.
عباس جهانگیریان ۳۵ داستان، نمایشنامه و فیلمنامه در کارنامه خود دارد. آثار او در نهادهایی مانند شورای کتاب کودک، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، کتاب فصل و جایزه ادبی اصفهان برگزیده و یا تقدیر شدهاند. بر اساس دو کتاب «هامون» و «شازده کدو» دو فیلم سینمایی به کارگردانی ابراهیم فروزش در دست ساخت است. همچنین دو کتاب از این نویسنده در ارمنستان و قزاقستان ترجمه و به چاپ رسیده است.
اولین کتابی که از عباس جهانگیران خوندم هامون و دریا بود، به اندازه کافی خوشم اومد که خواستم سراغ اثر دیگری از این نویسنده برم، بعد از کلی گشتن به این کتاب رسیدم ، جنگ که تمام شد بیدارم کن، اولین رمانی بود که خوندم ، یادم نمیاد 15 سال داشتم یا 16 ولی یادمه از این کتاب خیلی خوشم اومده بود هر چند پایانش رو دوست نداشتم
داستان در طول جنگ ایران و عراق می گذره ولی اصلا حال و هوای جنگی نداره بعد از مدتی ممکنه اصلا یادتون بره جنگی هم در جریانه ، در کتاب با پسری همراه هستیم که به خاطر جنگ مجبور میشه همراه مادر بزرگش از آبادان به قم مهاجرت کند و در این شهر جدید با دختری به نام حوری آشنا میشه دختری که از دست پدر و نامادریش به شدت درعذابه و پسر قصه ما هم می خواد هر جوری شده حوری رو شاد کنه
حامی یه نوجوون جنگزده ست (گرچه خودش از این کلمه بدش میاد) که خانوادهش رو در جنگ از دست داده و حالا اومده قم و با بیبی زندگی میکنه. عاشق دختر همسایه میشه و هرروز از توی عسلی با هم حرف میزنن. دنبال کاره، تا خرج خودش و بیبی رو دربیاره. تا بعدتر بتونه بره خواستگاری حوری. خطاطی بلده و با این هنرش خیلی کارها رو امتحان میکنه. تابلونویسی مغازهها، پیغام پسغام روی دیوار، تبلغ و کُری خونی استقلال-پرسپولیس، عریضهنویسی چاه جمکران، و حتی خطاطی سنگ قبر. اما زندگی سختتر از این حرفاست.
---
کتاب بدی نبود. خوب بود و دوستش داشتم. ولی متأسفانه خیلی برام ویژه نبود، و به قلبم راه نیافت. در هر صورت بسیار ممنونم از پرستو. :* خیلی وقت بود که کتابی با المانهای فرهنگی کشور خودمون نخونده بودم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
از متن کتاب: عریضه نویسی در جمکران، چشم و گوشم را خیلی باز کرد. فهمیدم آدمهای زیادی هستند که مثل ما زندگی می کنند؛ آدمهای پا در گِل و دست به آسمان. پدرم همیشه می گفت: «من در هفت آسمان یک ستاره ندارم، بختِ مرا به غصه گره زده اند.» پدر، اگر یک ماه پای چاه جمکران می نشست و برای مردم عریضه می نوشت، حتما حرفش را پس می گرفت.
# جنگ_که_تمام_شد_بیدارم_کن داستانی است که قرار است در زمان جنگ بگذرد اما فضای جنگ و تغییرات و تاثیراتی که به خاطر جنگ در جامعه ایجاد شده است به خوبی در داستان درنیامده. به نظرم یکی از نقدهایی که می توان به این کتاب گرفت این است که اگرچه بعضی ابعاد جنگ مانند آوارگی و مشکلات آن جزء درونمایه های اصلی کتاب است اما به نظر می رسد فضای دیگر ابعاد جامعه از جنگ گسیخته است. انگار نویسنده تنها خواسته مشکلات آوارگی را نشان دهد و نتوانسته است فضای جامعه و بعضا دو دستگی، موافقت ها و مخالفت ها با جنگ، شهید شدن پسران و شوهران اطرافیانش در جبهه را نشان دهد. شوهرها همه در خانواده ها و سرکارشان هستند و هیچ کدام به جنگ نرفته اند. دغدغه های افراد اصلی داستان، دغدغه های زندگی روزمره در جامعه بدون جنگ است. مثلا افرا که تعهد اجتماعی بالایی هم دارد، در مقابل جنگ عنصری کاملا خنثی است. یکی دیگر از تاکیداتی که نویسنده دارد نقد خرافات و تعصبات دینی اشتباه در شهری مثل قم است. این دغدغه البته دغدغه خوبی است اما به نظرم انتخاب دوره جنگ به عنوان موقعیت زمانی، چندان با این دغدغه جفت و جور نیست. یعنی اگرچه خرافات همیشه در تاریخ ایران وجود داشته اما اگر قرار است درونمایه اصلی یک داستان را دربرگیرد، بهتر است در زمانی روایت شود که به لحاظ تاریخی خرافات در ایران تبدیل به مسئله شده است. در واقع به لحاظ تاریخی در زمان جنگ، جامعه دچار مسائل و مشکلات دیگری است خصوصا مسائل اقتصادی که اگر نویسنده این مسائل را در داستان می گنجاند، فضای جامعه در دوره جنگ بهتر در می آمد. یکی دیگر از اشکالات این کتاب نداشتن گره و گره گشایی تا پایان داستان است. گره داستان در فصل اول خوب به تصویر کشیده می شود که همان رابطه عاشقانه است اما در ادامه گره گشایی صورت می گیرد و باقی داستان بدون اوج و روی یک خط مستقیم و تا حدی بدون هیجان و کسالت بار ادامه می یابد. با این همه حامی، در ذهن من به عنوان یک شخصیت شکل گرفت و در طول داستان با او همراه بودم.
این کتاب در کل کتاب قشنگی بود، یک کتاب ساده و بامزه، البته با چاشنی غم و کمی طنز. دوستش داشتم، و حتی قبل از اینکه آخرین فصلش رو بخونم، مصمم بودم بهش 4 یا 5 بدم، ولی حالا با ارفاق 3 میدم... چرا؟؟ چون ~> پایانش به شدت باز بود، و وقتی آخرین صفحه رو خوندم، خواستم برم صفحه بعد دیدم صفحه بعدی وجود نداره، و اینطوری بودم که وات دِ فاز!!! الان مثلا تموم شد؟؟؟ آخه الان باید تموم میشد؟؟! الانی که یک اتفاق خوب و بد همزمان در حال وقوع بود، و در بدترین شرایط؟؟ فقط با یک جمله که اسم کتاب هم هست؟ بعدش اول با خودم فکر کردم شاید جلد دومی چیزی داره، ولی چیزی پیدا نکردم، سو تنها احتمالاتی که به ذهنم میاد ایناست : یا نویسنده موقع نوشتن قسمت حساس داستان یا جوهر خودکارش تموم میشه یا کاغذاش؛ و بعد هم یادش میره که کجای داستان بوده و میگه اوکی برم چاپش کنم، یا هم اینکه دیگه حوصله داستان نوشتن رو نداشته، و آخرین احتمال هم اینکه نویسنده علاقه بسیار زیادی در تمام کردن داستان در صفحه 222 داشته!!! (البته این قسمت فان بود و اصلا قصد توهین به نویسنده عزیز یا شخص دیگه ای رو نداشتم:)🤝) و خب این نظر من در مورد پایانش بود. ⌛اتمام : 1401.04.10
This entire review has been hidden because of spoilers.