در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری داستان بلندی از میلاد روشنی پایان است. رمانی که شیوهٔ روایت و ساختار آن برخی از آثار مشهور را به یاد میآورد، آثاری چون «مرگ ایوان ایلیچ» اثر تولستوی و «خانم دالووی» اثر ویرجینا وولف. شیوهٔ روایی جریان سیال ذهن یادآور اثر ویرجینا وولف است و مرگ شخصیت اصلی در شروع رمان و بازگشت به گذشته و رسیدن به دلایل مرگ او، یادآور «مرگ ایوان ایلیچ». اسم کوچک آقای بادیاری در رمان هیچگاه مشخص نمیشود. اما شخصیتهای دیگر که حلقهای در اطراف این شخصیت هستند، همه اسم دارند و شامل فرزندان، همسر، دوستدختر، مادر و پدر آقای بادیاری میشوند. داستان با خودکشی ناگهانی آقای بادیاری شروع میشود، شروعی جذاب برای خواننده و غافلگیرکننده برای اطرافیان آقای بادیاری. داستان به شیوهٔ جریان سیال ذهن روایت میشود و از ذهن یک شخصیت به ذهن دیگری میرود. نویسنده از این طریق به خانواده و زندگی آقای بادیاری میپردازد و آرامآرام لایههای پنهان زندگی آقای بادیاری و روابطش با اطرافیانش آشکار میشود. خواننده نیز به همین ترتیب با داستان همراه و با زندگی آدمهای دیگر آشنا میشود. علاوه بر شیوهٔ روایی جریان سیال ذهن، داستان رگههایی از رئالیسم جادویی نیز دارد که لحظات و صحنههای عجیب و جالبی را رقم میزند. مکان جغرافیایی و زمان تاریخی وقوع داستان نامشخص است و این بیزمان و بیمکانی به فضای غیرواقعی داستان کمک میکند. خواننده از همان ابتدای داستان درمییابد با داستانی رئالیستی روبرو نیست. برخی از شخصیتها تواناییهای غیرعادی دارند و یا تجربهای عجیب از سر گذراندهاند. مثلا حس شنوایی و بینایی کوهیار بادیاری به شکلی غیرعادیی قوی است. سامیار نویسنده است و توانایی نوشتن در باغ خانوادگی آنها و به شکلی جادویی به او اعطا شده است. او خودش را در باغ حبس میکند و نیروی جادویی او را تسخیر میکند و به این ترتیب او به توانایی نویسندگی دست مییابد. الیکا دوستدختر آقای بادیاری، با شنیدن خبر خودکشی او شوکه میشود و به مراقبه و خواب روی میآورد تا از این طریق بتواند دلیل خودکشی بادیاری را پیدا کند. میلاد روشنی پایان در داستان بلند در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری ماجرای آدمهایی را روایت میکند که زندگی آنها با هم گره خورده است. اگر آقای بادیاری را در مرکز این روایت قرار دهیم، یک سر زندگی او به گذشته و نسل قبل گره خورده است و سر دیگر آن با فرزندان و نسل بعد از خودش. این گرهخوردگی سرنوشت آدمها را میتوان در مقیاسی بزرگتر به همهٔ آدمهای اجتماع تعمیم داد. در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری نوولایی جذاب است و داستان آن کشش لازم را برای پیگیری دارد و میتواند خوانندگان را راضی کند.
راستش همونقدر که پنج ستاره و چهار ستاره ها به این کتاب رو درک نمیکنم ، فکر میکنم یک ستاره دادن بهش هم بی انصافیه. داستانی که ایده خوبی رو دنبال کرده اما در اجرای اون ناتوان بوده. فرم روایت، فضای سورئال داستان و درهم تنیدگی شخصیت ها از نقاط قوت کتابه. اما در نهایت داستان به هیچ چیز نمیرسه و بعد از تمام شدنش خواننده رو با یک خب که چی بزرگ تنها میذاره. البته فکر میکنم اگر سبک کتاب پست مدرن باشه، همه ایرادات قابل توضیح میشن :) بهرحال، دو ستاره برای جسارت نویسنده و برای کتاب اولش
داستان در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری با این جمله شروع میشه
در نیمه شب بیست و چهارم دی ماه آقای بادیاری خودکشی کرد
در همین اولین جمله ذهن پرت میشه به داستان ملکوت بهرام صادقی
در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد
این همسانی جالب و همچنین سبک نوشتار باعث شده عدهای این کتاب رو کپیبرداری از ملکوت بدونند که قطعاً اشتباه میکنند و یکسان بودن سبک به معنای کپیبرداری نیست و تاثیر گرفتن در دنیای کتاب امری رایجه. خودکشی آقای بادیاری همه رو متعجب میکنه چون ظاهراً آقای بادیاری سرشار از شوق زندگی بوده، معشوقهی جوانی داشته، بسیار متمدنانه با همسرش متارکه کرده و به فرزندانش افتخار میکنه. بعد از این خودکشی به مرور با اعضای خانواده و اطرافیان آقای بادیاری که در تلاش برای فهم این خودکشی هستند آشنا میشیم که هر کدوم به نوبهی خودشون عجیباند، از سامیار و نوشتههای عجیبش تا کوهیار و رفتار مشکوکش به جسد دوستی یا رفتارهای عجیب همسر، دختر و معشوقهی آقای بادیاری. همچنین سری به گذشتهی آقای بادیاری میزنیم و پدر و مادرش و چیزهایی که نباید میدید اما دید. تکنیک جا به جایی مکانی و زمانی خیلی جالب به کار رفته تا تاثیر انسانها بر انسانها نمایش داده بشه. تاثیر پنهان گذشته بر حال و حال بر آیندهی خود و بقیه هم حرف دیگهای بود که به نظرم این کتاب تلاش داشت در موردش حرف بزنه در کنار فلسفهی مرگ و زندگی. اما جالبترین و مرموزترین شخصیت کتاب برای من نه انسانها که باغ خانوادگی آقای بادیاری بود. باغی اسرارآمیز که گویا با حلول در جسم سامیار و از طریق نوشتن سعی در به کرسی نشوندن تصمیم خودش برای به زوال کشیدن تمام اعضا خانوادهی بادیاری داره. یکی از نقاط قوت کتاب که باید بهش اشاره کنم توصیفات دقیق و بهجا و به اندازهی کتابه که گهگاه با توجه به موضوع مورد توصیف آزار دهنده هم میشه اما به هر حال نقطهی قوت کتاب و نویسنده هست. در انتها از نظر من این کتاب شبیه به یک ساختمان با فونداسیون بسیار قوی اما نقص در ظاهر و نماست. هرچقدر تکنیک و تسلط نویسنده در جای جای کتاب مشخصه اما حجم روایت و قصه برای این کتاب کمه. استفاده از خرده روایتها برای توصیف آدمها و اتفاقات جالبه اما کافی نیست، دونههای تسبیح بسیار زیباست اما نخ تسبیح نداریم. کمبود یک روایت جامع برای اتصال این خرده روایتها به هم حس میشه چون مرگ بیمورد آقای بادیاری کافی نیست
در این ریویو از تجربه خواندن این کتاب گفتم و از توضیحات خود آقای روشنی پایان راجع به کتاب استفاده کرده ام.
کتاب در اهمیت مرگ بی مورد آقای بادیاری، اولین رمان میلاد روشنی پایان است. روشنی پایان که دانش آموخته فلسفه است، تلاش کرده است که یک ایده و یک فلسفه را در قالب داستان خود توضیح دهد. روشنی پایان در نوشتن داستان خودش از منابع مشخصی الهام گرفته است که هیچ وقت هم در تلاش برای پنهان کردن آن نبوده و اتفاقاً آشکارا این سرنخ ها را برای مخاطب خود گذاشته تا مخاطب با رمزگشایی از این اشاره ها و به قول گفتنی ایستراگ ها فهم عمیق تری از داستان داشته باشد.
شروع داستان که ادای دینی واضح به ملکوت صادقی و شروع به یاد ماندنی اش هست. اولین چیزی که راجع به این کتاب به نظر می رسد! برای من نوع روایت راوی کتاب مرگ بی مورد آقای بادیاری و بی احساسی اش کمی یادآور بیگانه کامو هم بود. این که یک نویسنده ایده ای دارد اما به بیان خودش، تمام تلاشش را می کند تا ایده را چنان واژه واژه ترسیم کند، که یک قصه کامل و منسجم بسازد، اتفاق ارزشمندی است. این چیزی است که مشخصاً هدف روشنی پایان بوده. تا همین جا احتمالاً خواندن این ریویو توقع شما را به عنوان یک مخاطب از داستان بسیار بالا برده. کسی که ادعا می کند پشت داستانش فلسفه و ایده ای مرکزی وجود دارد، (حداقل این چنین مشهور شده) و خودش با خاستگاه و پیشینه ای فلسفی دست به قلم شده و در روایتش وامدار تعلیق های کافکایی، گوتیک شجاعانه صادقی است و علاقمند به سنت فکری پیوند و توجه ویژه به زمان و مکان آن چنان که پروست در ادبیاتش دارد، توقع مخاطب طبیعی است که بالا برود.
روشنی پایان در کپشن پست اینستاگرامی خبر انتشار کتاب نوشته:
" در این رمان کوتاه پیش از هر چیز تلاش کردم قصه بگویم تا هر خواننده ای بدون آن که پیش نیاز های فلسفی، ادبی و تاریخی خاصی داشته باشد، بتواند آن را بخواند. بخش دشوار نوشتن این رمان هم به همین موضوع بر می گشت. جایی که باید دل مشعولی هایم در فلسفه و میلم برای تجربه ی فرم های پیچیده ی روایی را به شیوه ای در کار می گنجاندم که نه بیش از حد آشکار می شدند و نه اختلالی در منطق قصه گویی وارد می کردند. قضاوت در خصوص این که تا چه میزان موفق بودم (اگر اصلاً سطحی از موفقیت در کار باشد) طبیعتاً برعهده شماست..."
اگر همچنان که ایشان نوشته است سطحی از موفقیت واقعاً در کار باشد، از نظر یک مخاطب عامی که من باشد، این مقصود چنان که باید یا چنان که می شد باشد، حاصل نشده و نویسنده موفق نبوده است. فولدینگ و تا شدگی زمان_مکان که به اذعان او دغدغه فرمی اش بوده به نظر اصلاً خوب اجرا نشده. داستان به نظرم هیچ وقت یکپارچه نمی شود. پاره پاره و قطعه قطعه است. به طرز مشهودی انگار از ابتدا نویسنده نمی دانسته چه مسیری را می خواهد طی کند و چند بار تغییر مسیر داده. این عدم انسجام (حداقل در ادراک من عدم انسجام) در خدمت محتوا نبود. برای من جذاب نبود. سیال ذهنی نبود که این چرخش را بفهمم. اگر درست حدس زده باشم در تشخیص رد پای شازده احتجاب گلشیری، به نظرم مقایسه خیلی خوبی است برای نشان دادن این حقیقت که چرا تغییر زمان و مکان در این کتاب باب میلم نبود. برای من این که مثل روح سرگردان بین کاراکتر های مختلف که برای این حجم کتاب زیاد است بچرخم وقتی جذاب است که احساس کنم یک روح واحدی در کتاب وجود دارد که این سرگردانی من را توضیح می دهد. (نمره من متاثر از تجربه خوانش خودم است شاید شما بگویید که این سرگردانی در خدمت روح اثر بود و من اشتباه می کنم؛ امیدوارم!!)
نقطه قوت اما هسته اصلی داستان بود. یک مکان که شاید شخصیت اصلی داستان روشنی پایان هم بود. باغ خانوادگی بادیاری ها! باغی که در جسم سامیار بادیاری حلول می کند و او از زبان باغ می نویسد. سامیار باغیاری فرزند آقای بادیاری است که از همان ابتدا روشنی پایان او را به عنوان یکی از نمایندگان نویسندگان زرد نویس و سطحی نویس معرفی می کند و انتقاداتش به این قماش نویسندگان پرفروش را در قالب طعن و هجو سامیار بادیاری بیان می کند. نمطی که در ادامه داستان تغییر می کند و سامیاری که در بخش اول کتاب به او تاخته می شود در بخش های بعدی گویی به سامیار دیگری تبدیل می شود (!)
در رابطه با این اتفاق حلول روح باغ در سامیار که ایده مرکزی کتاب است، پست مشترکی از علی رزاقی و خود نویسنده در صفحه اش موجود است که من برای این که شما راحت تر با ایده کتاب آشنا شوید آن متن را اینجا به عنوان خاتمه ریویو آورده ام:
"افتتاحیه درخشان ملکوت بهرام صادقی را بهیاد بیاورید: «در ساعت یازده شبِ چهارشنبهٔ آن هفته، جن در آقای مودّت حلول کرد. میزان تعجب آقای مودّت را پس از بروز این سانحه، با علم به اینکه چهرهٔ او بهطور طبیعی همیشه متعجب و خوشحال است، هرکس میتواند تخمین بزند. آقای مودت و سه نفر از دوستانش، در آن شب فرحبخش مهتابی، بساط خود را بر سبزهٔ باغی چیده بودند…» حالا تصور کنید که جن مذکور بهجای آقای مودّت در باغ حلول میکرد و باغ جنزده که همانند داستانهای "اهلهوا" بدل به مَرکبِ آن جن شده، باید تن به خواستههایش دهد. همچنین تصور کنید که خواستهی جن از باغ این باشد که داستانی را روایت کند که در آن جنی از طریق یک باغ در انسانی دیگر حلول میکند و او را وامیدارد که روایتی غیرخطی از باغی مرموز را بر روی کاغذ بیاورد که در آن باغ با تسخیر یک انسان میخواهد داستان مرگ خود را از رهگذر زوال غمانگیز و معصومانهٔ اعضای یک خانواده روایت کند. از آنجاییکه جن داستان ما زیادهخواه، اهل فلسفه و ادبیات و کمی هم شوخطبع است، از باغ میخواهد که روایت مذکور حتماً ارجاعاتی به سقوط خاندان آشر، شازده احتجاب، صدسال تنهایی و کنستانسیا داشته و البته حاوی اشاراتی به مارکس، اسپینوزا، ارسطو، کتاب مقدس و منطقالطیر عطار نیز باشد. با تکمیل پروسهٔ تسخیر باغ، باغ جنزده دستبهکار میشود و روایت زوال ناانسانی خود را با بهرهگیری از تکنیک دیزالو زمانی-مکانی، از طریق تسخیر کاراکتری انسانی بهنام سامیار بادیاری، آغاز میکند و از آنجایی که پیشتر به تأثیر شروع در ادبیات بهواسطهٔ ملکوتِ بهرام صادقی پیبرده است، داستان خود را اینگونه آغاز میکند: «در نیمهشب بیستوچهارم دیماه، آقای بادیاری خودکشی کرد."
خیلی دوست داشت یک کتاب سطح بالا توی سبک رئالیسم جادویی باشه اما در نهایت بی محتوا ترین،مسخره ترین و بی سر و ته ترین کتاب تاریخ این ژانر بود!!! افتضاح خالص تقلیدی ناشیانه که یک فاجعه از آب در اومد
خب دو سه روزی هست که این کتاب رو تموم کردم و نظرم احتمالا تاثیر میپذیره از اینکه کتاب رو صوتی گوش دادم و معمولاً رابطهی خوبی با کتاب صوتی ندارم. هرچند که صدای حمید محمدی خیلی خوب نشسته بود رو داستان و من از قدیما بهش ارادت داشتم. داستان با خبر خودکشی آقای بادیاری شروع میشه و انتظار اینه که در ادامه به دلایل اون خودکشی یا حتی انگیزهها و شاید اتفاقات بعد اون خودکشی بپردازه ( من حداقل همچین فکری داشتم) و خب شروعش منو یاد گزارش یک مرگ از مارکز عزیز انداخت ( حتما توصیه میکنم بخونیدش) ولی در ادامه بیشتر ما با شخصیتهای مرتبط با آقای بادیاری آشنا شدیم مثلاً سامیار و کوهیار و کتی ( بچههاش)، طاهره ( همسر سابقش )، الیکا ( کسی که باهاش در ارتباط بود )، عالیه ( مادرش)، کلنل بادیاری ( پدرش) و خب این آشنا شدنه یه آشنا شدن عمیق بود، تا حدی که به تمام عقاید و باورها و عادتهای بعضاً عجیب و غریبشون پی بردیم. اگه بخوام نظر خودمو بگم، مشخصه که کتاب خوبیه که پشتش یه خط فکری درست حسابی و ایدهپرداز هست. نکات مثبت زیادی هم داشت از جمله توصیفات به شدت دقیقش تو مراحل مختلف کتاب ( که بعضاً مشمئزکننده بود )، تداخل شخصیتها با هم ( مثل اتفاقاتی که برای عالیه افتاده بود و انگاری الیکا هم داشت به چشم میدید ) و به نظرم بزرگترین نقطه قوتش شخصیتپردازی بی عیب و نقصش بود که کاملا احساس نزدیکی کردم با اکثر شخصیتها و این موضوع برای من کاملاً جدید بود. ولی خب در نهایت کتابی نبود که باب میل من باشه. من برعکس این مصراع حافظ رو انجام دادم 😁 ( عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو) من خوبیاشو گفتم ولی خب مورد علاقه من نبود. شاید به این دلیل که توقع داشتم به یه نتیجهای از خودکشی آقای بادیاری برسم یا تاثیری که بذاره رو زندگی این افراد مرتبط بهش که متاسفانه من نرسیدم. مشتاق شدم که نوشتههای بیشتری از آقای روشنی پایان بخونم. و در نهایت هم مرسی از رویا و مسعود بابت پیشنهاد و تهیه فایل کتاب.
This entire review has been hidden because of spoilers.
این نوشته را با اشاره به این نکته که حکما این اثر از تاثیرگذارترین آثار معاصر ادبیات فارسی است که اخیرا خواندهام، آغاز میکنم.
«در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری» را در ۶ روز خواندم و این زمان برای چنین کتاب کوتاهی، واقعا زمان زیادی است. اما کتاب واقعا از فضای عجیبی بهره میبرد؛ فضای پیچ در پیچ و شگفتآوری که مرا بیش از هر چیز یاد آثار «کارلوس فوئنتس» و «بهرام صادقی» انداخت.
کتاب با چنین گزارهی سادهای آغاز میشود که : «در نیمهشب بیست و چهارم دی ماه، آقای بادیاری خودکشی کرد.» و تصور اولیه من این بود که حتما قرار است به رمزگشایی خودکشیِ «بیموردِ» آقای بادیاری بپردازیم اما تا پایان کتاب نمیفهمیم که چرا آقای بادیاری این «جنتلمنِ مبادیآداب» که «روزهای پربارش را میگذارند» دست به خودکشی میزند؟
📚 از متن کتاب: «اینکه نمیتوانست چنین حس مادرانهای داشته باشد در اختیار او نبود. میتوانست به خود سرکوفت بزند که چرا چنین حسی ندارد. اما واقعیت آن بود که چنین حسی نداشت. از صمیم قلب میخواست نیرویی در وجودش جوانه بزند و شکوه ایثار مادرانه را در قلبش بپروراند. اما چنین نیرویی غایب بود. چگونه میتوانست چنین نیرویی را بسازد؟ آیا عملی بود؟ آیا میتوانست به خود بباوراند که چنین حسی دارد؟ میدانست که تمام آنچه به آن حس مادرانگی انسانی میگویند نتیجهی ترشح چند سیسی هورمون اضافی در خون مادران است. در بدن او نیز احتمالا چنین هورمونهایی ترشح شده بودند. اما چرا کار نمیکردند؟»
در طول کتاب با سامیار، کوهیار و کتی فرزندان آقای بادیاری و همسرش طاهره و مادر و پدرش عالیه و کلنل کوهیاری آشنا میشویم و فصلهای کتاب هر کدام به تناوب به یکی از این اشخاص میپردازد. کاراکترها و خاصه کاراکتر چند چهرهی عالیه/طاهره به نظرم بسیار درخشان پرداخت شده بود و توصیفات در سراسر قصه به قدری زیبا و هولناک بودند که در تمام مدت مطالعهی کتاب خواب آقای بادیاری و خانواده را در باغ بزرگ و متروکشان میدیدم.
کتاب پر است از تاملات فلسفی در باب پدیدههای مختلف مانند آنجا که کوهیار در مورد مرگ چنین میاندیشد که: «هر مرگی در نهایت نوعی غیاب است.» و بعد به این نتیجه میرسد که: «مرگ انتظار برای فروپاشی نهایی است.» و در صفحات پایانی میبینیم که کوهیار مرگ را اینچنین میبیند: «[مرگ] پایانی [است] که به یک نیستی محض ختم میشد. اما چیزی به نام نیستی وجود نداشت. همانطور که چیزی به نام پایان وجود نداشت. آنچه مردم پایان مینامیدند حرکتی پسپس به سوی آغاز بود.» و بعد در اندیشهی خود تشکیک میکند که: «آیا چنین حرفهایی درستاند؟»
از سطر به سطر کتاب لذت بردم و خواندنش را به همهی علاقمندان به ادبیات معاصر و رئالیسم جادویی قویا پیشنهاد میکنم.
به نظر میرسد که با ناولایی روبرو هستیم که تلاش دارد مراعات نظیر امروزینِ ملکوت بهرام صادقی باشد. که هست و نیست. نویسنده در فرم، گیرِ قلمرانی خودش افتاده است. از مهارتش در چیرگی کتاب بر مخاطب، سوءاستفاده کرده است. البته که جهان داستان، مثل خمیر در انگشتان نویسنده ورز پیدا کرده است. از طرفی رها بودن و شناوری داستان، از جذابیتهای کتاب است که مخاطب را تا انتها همراه میکند. اما اینها همه، سروصداهایی برای فرار از حقیقت است. از حقیقت وقتی معنا را بگیریم، بیمورد میشود. بیمورد، مثل مرگ آقای بادیاری. از خانم کتابفروش اردیبهشت سعادتآباد هم بابت معرفی این کتابِ بیمورد ممنونم. :)
در کتاب در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری یک داستان نه چندان بلند، مرگ در ۳ پرده نمایش داده میشود. یکی در حال مرگ بودن. ناتوانی و ضعف شدید جسمانی. دومی خود مرگ، همان لحظهی اسرارآمیز که جرقهی حیات در شخص خاموش میشود و آخری که من هر جمله از توصیفات و توضیحات مرتبط بهش رو بسیار دوست داشتم بعد از مرگ و احوالات جسد و باقیماندهی جسم است. و این سه حالت در افراد مختلف و زمانهای مختلف نشان داده میشود. "کوهیار به این دلیل ساده که پدرش همچنان روبهرویش نشسته بود و به او لبخند میزد نمیتوانست مرگش را باور کند. هر مرگی در نهایت نوعی غیاب است با این حال پدر او همچنان حضور داشت اما تا کجا میتوانست حضور داشته باشد؟" کوهیار در یک حالت رویاگونه و تبدار صداهایی از قبر پدرش با قلبش میشنود. در ابتدا تصور میشود بادیاری زنده شده با جملهی بادیاری از گور برخاست یکی از جالب توجهترین وقایع کتاب آغاز میشود. اما کمکم مشخص میشود کوهیار جسد پدرش رو دزدیده و این سوال پیش میآید چرا؟ بازن میگوید:"در مذهب کهن مصر، که هدفش مبارزه با مرگ بود، بقای ابدی را در گرو بقای جسم میدانستند." اما کوهیار کاری به بقای جسم ندارد اتفاقا هرکاری میکند در نهایت به از هم پاشیدگی بیشتر جسد منجر میشود. کوهیار میگوید:"جاودانگی یعنی همین حرکت. حرکت به سوی واپاشی. هر آنچه سخت و استوار است دود میشود و به آسمان میرود." حالا تابلوی رو به نزول و تکه تکه شدن و فرو ریختنی که از شخصیتها رسم میشود بهتر درک میشود اونها به دنبال رستگاری هستن کاری که بادیاری آغاز کرده بود. پایان کتاب یک سکانس سینمایی خیلی قشنگ میشود. حرکات تبر. تاریکی بلعنده شب. چناری که با ریشخند سامیار را تماشا میکند. چهرهی تسخیر شده سامیار. فضای وهم آلود باغ و لشکر تمام نشدنی کلمات. کلمات که تنها مسافران غمانگیز داستانها هستن.
This entire review has been hidden because of spoilers.
نمیدونم برخی از مرورهای اینجا قیاس بین بهرام صادقی و این کتاب رو از کجا آوردن. به نظر من کار بهرام صادقی اکیداً ربطی به این رمان نداره. جهان بهرام صادقی جهان پیش کشیدن قطعیت های معرفتی و ایمانی بنیادین بشر و به سخره گرفتن یا دست کم زیر سؤال بردن اونهاست. جهان بهرام صادقی جهان سوژه هاییه که از یقین پیشامدرن عبور کرده ن و حالا در جهان تردید قرار دارن؛ تردیدی که برای نوشتن داستان و رمان امروز ضروریه.
داستان بلند حاضر، به نظر من، مسئلۀ یقین و شک رو نداره. اصولاً سمت بنیانهای ایمانی و وجودی بشر نمیره که بعد بخواد اشخاص رمان هاش رو در دوگانۀ شک و ایمان غوطه ور کنه و تجربۀ هولناک و همچنان ناب انسان بودن در جهان امروز رو بازتاب بده. شیفتگی اشخاص رمان و راوی مر عرفان و رمز و راز را، اون چیزیه که این رمان رو جدا میکنه از بهرام صادقی. بهرام صادقی جن خودش رو و شیطان خودش رو و کلاً اشخاص رمان های خودش رو بیش از حد جدی نمیگیره. در عین اینکه شیطان رو به کار کشتن مردم شهر وامیداره، تک گویی های او رو با سکته های جدی متوقف میکنه و به سخره ش میگیره. اما اشخاص این رمان خیلی خودشون رو جدی میگیرن. قطعیتی که برای خودشون قائل هستن هیچوقت بهشون اجازه نمیده که جدی نگیرن خودشون رو.
جدای از این مسئله، این رمان یا حالا «نوولا» (به قول پشت جلد کتاب)، یه روایت مشخصاً غیرسیاسی، غیراجتماعی و غیر تاریخی از آدمهای جهان امروزه. انگیزه های اشخاص رمان رو یه جور رمز و راز ناگفته، یه جور نفرین، یه چیزی که قراره «رئالیسم جادویی» باشه، شکل میده و جلو میبره. خودکشی یا به طور کلی مرگ، در یه محیط پیرامونی و در ارتباط با آدمهای دیگه معنا پیدا نمیکنه. ناشی از آدمهای پیرامون نیست و تأثیرش هم بر آدمهای پیرامون فردی و مجزا برای هر نفر باقی میمونه. آدمهای این رمان از یه اجتماع بدون شناسنامه میان. از جهانی میان که انگار ایران امروز ما نیست. انگار هیچ جای خاص�� نیست. البته چرا. یه جهان ایزولۀ طبقۀ متوسط رو به بالاست، که آدمهاش در حد تفنن با مسائل جهان روبرو میشن. جهان رمان سیاست زدوده س؛ اجتماعی زدوده س؛ تاریخ زدوده س؛ اگه بخوام خلاصه بگم، جهان رمان اکیداً محافظه کاره؛ نسبتی با جهان امروز و اینجای ما نداره و به نظرم بیشتر حاصل شیفتگی یه نویسنده س با یه سری ایده هایی که تا حدودی به عرفان تنه میزنن و تا حدودی به فانتزی.
یه سری ایرادهای فرعی هم دارم به رمان، مثلاً اینکه دیالوگ ها تصنعی و سریال تلویزیونی طور هستن؛ مسائل رمان، در نهایت و در بنیان خودشون یا عشق و عاشقی به سبک سریال های ترکیه ای هستن، یا طبی و بالینی؛ و اگه هم از این دو وجه خارجن، میرن توی جادو و جنبل.
دلم نمیخواد خیلی رمان رو بزنم، و مخصوصاً اگه خونده نشده بود و مهجور بود حتماً ملایم تر از کنارش رد میشدم. اما چون هم اینجا به قدر کافی خونده شده و ازش تعریف شده و هم چون در نشری در اومده که حالا حالاها خونده خواهد شد، پس به خودم اجازه میدم که بگم: این رمان حاصل یه ذهن سانسور شده س؛ منظورم این نیست که وزارت ارشاد سانسورش کرده، نه. خود نویسنده در ذهن خودش و هنگام نوشتن سانسورش کرده. با یه جهان بینی محاظه کار رفته سراغ نوشتن. حدس میزنم اگه با هر کدوم از آدمهای رمان بشینیم به صحبت کردن، بگن «من سیاسی نیستم.» راست هم میگن. و همین سیاسی نبودنه که رمان رو اخته کرده؛ اگه بخوام از عنوان خود کتاب وام بگیرم، تبدیلش کرده به یه کتاب «بی مورد». کتابی که اگه نخونیش طوری نمیشه.
اگر بخواهم صادقانه بگویم، میگویم که یک قصه هستش صرفا...داستانی که بسیار سعی میکند خودش را بالا بکشد و در چشم کسانی که کتابخوانند، با هر تقلا، بیشتر در دسته قصههای سریالوار ترکیهای فرو میرود!! ولی کماکان معتقد هستم، هر داستانی ارزش یکبار خواندن را دارد.
اقای بادیاری خودکشی کرده است و خانواده علت ان را درک نمیکند.تمامی اعضای خانواده به دنبال دلیلی برای این کار میگردند و تنها پسرکوچک بادیاری خود را در باغ خانوادگی حبس میکند و عهد می بندد تا وقتی قصه ای ننوشته از ان باغ بیرون نیاید . نوولای ضعیف و کسل کننده !
این کتاب غافلگیری تام و تمام در امروز داستان ایران است. نویسنده با تکنیک و باسواد است. قلمش هم به نحوی تازه توانا است. صحنههایی که ساخته و پرداخته نفس را بند میآورد. پشت داستان فلسفه خوابیده. در معرفی نویسنده هم آوردهاند که فلسفه خوانده. تعجبی نداشت برایم. ایده دارد کار. از کار درآوردن یک چنین فرم تودرتو و درست الحق که یک ذهن قدَر میخواهد. کسی که داستان مینویسد میفهمد از چه میگویم. مابین داستانهای ایرانی پنج ستاره هم کم است برایش. اما چهار ستاره دادم چون لحظاتی پیش به یولیسز جویس و خشم و هیاهوی فاکنر پنج دادم. آدم باید حیا داشته باشد بالاخره
این کتاب رو در واپسین لحظات سال ۱۴۰۲ تموم کردم و به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین کتاب های ایرانی بود که خوندم. با اینکه زیاد سبک رئالیسم جادویی رو برای نویسنده های ایرانی نمیپسندم این کتاب با هر صفحه و توصیفات شگفتزدهم کرد و فقط میتونم بگم دست مریزاد آقای روشنی پایان.
نثر و روایت جذاب بود و فضاسازی را دوست داشتم. اما برای من بیش از همه ویژگیهای فرمال روایت و رابطهی شخصیتها و سازوکار نهفتهی آنها در ساختن محتوا موردتوجه بود. البته آشنایی من با نویسنده به کتاب قبلیاش دربارهی دورهای از ادبیات امریکا برمیگردد و فکر میکنم شاید خواندن آن کتاب که در مورد سنت داستاننویسی رمانتیسم سیاه و پیوند آن با مفهوم فضا و قلمرو بود در ذهنم تاثیر گذاشته و در خواندن این داستان هم تا حدودی آن کتاب در حافظهام حضور داشته، اما در هر حال سویههای فرمال در این داستان را فراتر از «ابزاری» صرف برای روایت میدانم؛ فضاسازی اینجا به معنی دقیق کلمه ساختن و خلقِ فضا با تمام دینامیسم آن و درگیری شخصیتها با آن است که حرکتش از قلمروی محصور خانوادهی بادیاری و روابط عجیب آنها آغاز میشود و با آشنایی زدایی از فضاهای معمول و تبدیل آنها به بخشی زنده و پیشبرنده در هزارتوی روایت بسط مییابد. به بیان دیگر فضا و همینطور زمان تبدیل به ابرقهرمان میشوند و قهرمانهای فرعی را در ستیز با خود شکل میدهند، هرچند ابرقهرمانیشان مانند تراژدیهای یونانی است، همانقدر رسوخ ناپذیر و در عین حال در بزنگاهها متزلزل. اما از سوی دیگر انچه بر جذابیت متن میافزاید و مولفهی مهم محتوای روایت است، درهم تنیدن مرگ با پیچاپیج فضا و زمان به شیوههای متفاوت است؛ از خودکشی بیاهمیت تا خودکشی هدفدار، از بیماری رنج آور تا کشتن با گلوله. تنش فاصله و نزدیکی در خانواده، فراموشی و یاداوری و همینطور تغییر دیدگاههای روایت نیز همراستا با همین جریان اشنایی زدایی شده از مرگ پدر و فاعلیت زمان و مکان است، مرگی که قرار است بیاهمیت و بیمورد باشد… نه خصومتی با نشر چشمه دارم و نه سمپاتیای؛ در اینجا هم مسالهام نقد عملکرد چشمه نیست که در جای خود به جاست، اما اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم هر چه بوده این داستان میتواند انتخاب باارزش و متفاوتی در کارنامهی ادبی این نشر باشد
کتاب را نخواندم. اما پنج میدهم تا اثر امتیازهای یک ستاره از طرف گنگ آقای یزدانی خرم و خانم مریم حسینیان را یه ذره کم کنم. من تحلیلگر دیتا هستم. اکانتهای زیر و چندین اکانت دیگر که به زودی استخراج خواهم کرد همگی گنگ آقای یزدانی خرم و خانم مریم حسینیان هستند. یا بهتر است بگویم که اکانتهای فیک این دو نفر هستند. کارشان این است که همه با هم به کتابهای مریم حسینیان و یزدانی خرم امتیاز پنج ستاره میدهند و به نود درصد رمانهای فارسی دیگر امتیاز یک ستاره میدهند و کامنتهای تخریبی میگذارند Parvaneh/ Ali.Lari/ Hommayoon.A/ Sasan.Sarmasti/ Sima/ Mehraeen/ Pooneh/ Hichkas/ Sepehr Bastani/ Ali Sajad/ Eshaaya/ Kahbod/ Behrang/ Shima Poormatin99/ Sohrab/ Sep/ Emdad Tooran Kimia aramis Mahtab Darush Rahil Masood.F Sam Tinoosh Vala Taraneh Shamim Bahman Alex Jooya Mani و ... اگر باور نمیکنید بروید خودتان چک کنید. کافی است که یکی از کتابهای خانم مریم حسینیان یا آقای یزدانی خرم را انتخاب کنید و ببینید آیا این افراد در لیست پنج ستاره ها هستند یا نیستند. برعکسش را هم میتوانید امتحان کنید. برای کتابهای نویسندههای دیگر همیشه با هم گنگی امتیاز یک میدهند. به زودی اطلاعات بیشتری از اکانتهای دیگر ایشان میدهم.
در گودریدز فارسی اگر کسی آمد و با دلیلی متقن ادعا کرد که فلان کتاب رونویسی از کتابی دیگر است باید دید آیا مشخصات آن کتاب دیگر را میدهد یا خیر. اگر دلیل داد و دلیلش راضیکننده بود تا آن هنگام که خودمان بررسیش میکنیم میتوان ادعایش را در ذهن نگاه داریم. اما اگر آمد و دلیلی نداشت و نگفت که کتاب مورد بحث از کدام کتاب آن نویسنده رونویسی شده بلکه فقط با حرفی گشاد و بیسند گفت از فلان نویسنده کپی شده، یحتمل آن کتابی که متهم میکند کتاب خوبی است که کینه بر دلش انداخته است. به سیاق همین تجربه این کتاب را خواندم و باز برایم مسجلتر شد. شما هم بخوانید. کتاب خوبی است.
خب چالش امسال گودریدز با این کتاب برای من تموم شد. وقتی کتابو شروع کردم انتظارمو ازش به صفر رسوندم چون ترکیب نشر چشمه و نویسنده مرد ایرانی همیشه ترکیب بازنده ای بوده و هست. ولی خلاف انتظارم واقعا کتاب متفاوت و جالبی بود، البته قطعا یه قسمت اعظم اینکه از کتاب خوشم اومد بخاطر این بود که کتابو صوتی با صدای حمید محمدی گوش دادم. بهتریت قسمت کتاب اون نیم ساعت آخرش بود که یه سری بیتهارو روسی؟ و فارسی دو صداعه میخوندن، اون صدای مردی که روسی شعرهارو میخوند اصلا دیوانه وار خوب بود.
اگه پایان بهتری داشت بهش پنج ستاره میدادم. ولی پایانش قوی نبود.
فضاسازی و شخصیت پردازی و روند رشد و شکل گیری شخصیت ها در بطن داستان انقدر جذاب بود که از پایانش واقعا ناامید شدم. اصلا منسجم نبود، بهم حس پایان نداد. بنظرم نویسنده یه جهانی رو خلق میکنه، که توی اون جهان، شخصیت ها و اتفاقات معنی پیدا میکنن و منطق بینشون مشخصه؛ هرچقدر هم غیرواقعی، غیرخطی و عجیب به نظر برسه، توی اون جهان و کانتکست معناداره. اینجا، جهان به خوبی خلق شد، شخصیت ها ساخته و پرداخته شدن، رشد کردن، بهم گره خوردن، ولی به نقطه ای نرسیدن که یهو ذهن خواننده روشن بشه. نمیدونم چطور منظورم رو منتقل کنم ولی غصه خوردم که پایان، اندازه شروع داستان عالی نبود.
نویسندههای امروز ایران اکثراً دلنوشتههایی متکی به احساسات و تجربیات شخصی مینویسند. گاهی هم قصههایشان خوب از کار درمیآید. اما هرکس این داستان روشنی پایان را بخواند متوجه میشود که نویسنده تسلطی بسیار زیاد بر نظریههای ادبی و فرمهای روایی دارد و این تسلط را هم شوآف نمیکند. این باعث میشود که داستان دیگر یکجور دلنوشته یا قصه ساده نباشد. فرم داستان بسیار پیچیده ولی پخته و آبدیده است که نشان از سواد نویسندهش دارد.
در حالیکه نظر به علقههای شخصیم از داستانهای ذیل سبک رئالیسم جادویی پرهیز میکنم، این داستان را در پی توصیهء دوستی خواندم. اعتراف میکنم که از قدرت نویسنده در روایت و نیز نثر باطراوت کار شگفتزده شدم. امتیاز چهارستاره شایستهء اثر بود، با این وجود پنج ستاره منظور کردم تا اگر بر حسب اتفاق نویسندهء جوان کامنت این حقیر را دید، دلخوشی کند
ریتم روایت یک جاهایی زیاد تند میشه انگار نویسنده فکر میکنه نکنه حوصله خواننده سر بره. رماناولیها معمولا اینجورین. ولی کلا خوب تونسته روایت پیچیده و لابیرنتی را جمع کنه. توصیف صحنهها واقعا عالیه و دقت زیادی شده که هیچ جور کلیشهیی وارد زبان داستان نشه. مهمترین نکته کتاب برای من اینه که نثر خلاقی داره
این کتاب رو به پیشنهاد دوستم که تو کتابفروشی کار میکنه خریدم وبهم گفت که فکر میکنم ازون کتابایی که دوستش خواهی داشت! به عنوان یه اثر ایرانی به نظرم خیلی کم بهش توجه شده در صورتی که اگه یه نویسنده ی خارجی بود کلی لایک میگرفت! سبک سورئال،اتفاقات عجیب و نا پیوسته، خط زمانی نامشخص، جریان سیال ذهن و… باعث شد که برام کشش زیادی داشته باشه و دلم بخواد سریع بدونم چی میشه! و درنهایت تروماهای بین نسلی!
من سالها به مطالعه علمی نشانهشناسی و روایتشناسی پرداختم میتونم راحت بگم که یکی از بهترین داستانهایی بود که از نویسندههای ایرانی خوندم. از نویسنده ایرانی واقعا بعید بود که اینجوری خوب روایت کنه. سبک رئالیسم جادویی را با رمان مدرن لینک کرده بود و یه روایت فوقالعاده جذاب با نثری عالی ساخته
من نه از این خوشم اومد نه از بهرام صادقی خوشم میاد. ولی اینایی که میگن بهرام صادقیه بهرام صادقیه یا نمیدونن ژانر و سبک و مکتب چیه یا یه سوراخ دعا گرفتن که نویسنده رو بزنن. اینجوری که اینا میگن پس کل داستانهای ادبیات آمریکای لاتین هم کپی از رو دست همدیگن.
بسیار قلم خوبی دارن آقای روشنی پایان.فراز و فرود زیاد داشت داستان.گاهی ریتم داستان کند میشد و گاهی با سرعت زیادی اطلاعات رو به خواننده میداد.یک سوم پایانی میتونست بهتر پرداخت بشه.تصاویر جذابی ایجاد کرده که تا مدت ها در ذهن خواننده باقی میمونه.از داستان های خوبی بود که این روزها خوندم