The County, William Faulkner ترجمه بخش نخست از کتاب Selected Stories عنوان: حومه؛ نویسینده: ویلیام فاکنر (فالکنر)؛ مترجم: عبدالله قره باغی؛ مشخصات نشر: تهران، به نگار، 1391؛ در 147 ص؛ موضوع: داستانهای نویسندگان امریکایی قرن 20 م
William Cuthbert Faulkner was an American writer. He is best known for his novels and short stories set in the fictional Yoknapatawpha County, Mississippi, a stand-in for Lafayette County where he spent most of his life. A Nobel laureate, Faulkner is one of the most celebrated writers of American literature and often is considered the greatest writer of Southern literature. Faulkner was born in New Albany, Mississippi, and raised in Oxford, Mississippi. During World War I, he joined the Royal Canadian Air Force, but did not serve in combat. Returning to Oxford, he attended the University of Mississippi for three semesters before dropping out. He moved to New Orleans, where he wrote his first novel Soldiers' Pay (1925). He went back to Oxford and wrote Sartoris (1927), his first work set in the fictional Yoknapatawpha County. In 1929, he published The Sound and the Fury. The following year, he wrote As I Lay Dying. Later that decade, he wrote Light in August, Absalom, Absalom! and The Wild Palms. He also worked as a screenwriter, contributing to Howard Hawks's To Have and Have Not and The Big Sleep, adapted from Raymond Chandler's novel. The former film, adapted from Ernest Hemingway's novel, is the only film with contributions by two Nobel laureates. Faulkner's reputation grew following publication of Malcolm Cowley's The Portable Faulkner, and he was awarded the 1949 Nobel Prize in Literature for "his powerful and unique contribution to the modern American novel." He is the only Mississippi-born Nobel laureate. Two of his works, A Fable (1954) and The Reivers (1962), won the Pulitzer Prize for Fiction. Faulkner died from a heart attack on July 6, 1962, following a fall from his horse the month before. Ralph Ellison called him "the greatest artist the South has produced".
کتاب مجموعهایست از داستانهای کوتاه که عمدتا داستانهایشان جدال بین خرد و کلان است؛ مثلا بین برده و زمیندارِ خرد یا بین دولت مرکزی و مدیریت ایالتی. ترجمهی چندان دلچسبی نداشت و در مطابقت با متن اصلی سعی کردم دلیل ترجمهی شکسته و معیار در داستانهای مختلف را جویا شوم که البته آب در هاون کوبیدن بود. عادتم نیست که نویسندههای انگلیسیزبان را به ترجمه بخوانم اما خب کتابی بود که از گوشهی کتابخانه برای در مترو خواندن برداشتم.
من چاپ نشر چشمهی این کتاب رو خوندم و به نظرم واقعا عالی بود. به علاوه نقدی بر داستانهای موجود در کتاب توسط مترجم در آخر نوشته شده بود که بسیار مفید بود.
این کتاب خوانش راحتی ندارد و برای شروع فاکنر خوانی گزینهی مناسبی نیست؛ هم بهخاطر سبک خاص نویسنده (از نحوهی روایت گرفته تا ریتم جملات) و هم پیچیدگیهای ترجمهی چنین اثری. داستانهای «حومه» پیوسته بههم نیستند اما فضاهای مشابه و نمادهایی مرتبط بههم دارند. در ابتدا ارتباطی با کتاب برقرار نکردم و داستان اول ناامیدکننده بود. اما با پایان کتاب و کمی برگشت به عقب فهمیدم که تمام داستانهای این مجموعه قطعا ارزش خواندن دارند. خواندن نقد و بررسی مترجم در انتهای کتاب نیز برای خواننده در درک برخی اتفاقات و عناصر داستان کمک کننده خواهد بود.
«بله آقا. ما آدما رو فراموش کردیم. زندگی ارزشش رو از دست داده ولی زندگی بیارزش نیست. این زندگی لعنتی چیز خیلی باارزشیه. منظورم اینه که زندگی از این فیش حقوقی به اون فیش حقوقی رسیدن نیست، بلکه شرافت و غرور و نظمه که ارزش موندن آدم رو نشون میده و آدم رو باارزش میکنه. این چیزیه که باید دوباره یادش بگیریم.»
خدا به هیچ کدوم این ها (زمان و رستگاری) علاقه نداره! چرا باید داشته باشه؟ هر دو این ها مال خودشه. و من اینو نمی فهمم که چرا باید سرش رو واسه ارواح ذلیل و نازل آدم هایی که حتی نمی تونن برای تعمیر سقف خونه ش سر وقت وسیله قرض کنن برگردونه. شاید فقط به این خاطر که خودش اونا رو خلق کرده! شاید فقط به خودش گفته من اونا رو خلق کردم؛ نمی دونم چرا، اما حالا که این کارو کردم، من، پروردگار، آستینام رو بالا می زنم و کاری می کنم اشرف مخلوقات بشن، چه بخوان، چه نخوان!
مگه میشه با دو تا داستان آخر یک به یک احساسات انسان جریحهدار نشه؟ داستانی از احساسات میان دو برادر و جدایی ناشی از جنگ آنها و ادامهی داستان در داستان کوتاه دیگری در رابطه با تاثیرات مرگ او بر روی خانواده علیالخصوص مادر خانواده که فاکنر این تغییر در شخصیت مادر را به بهترین نحو ممکن پدید میآورد. نکتهی دیگه تفاوت نگاه ناتورالیستی مادر به مقولهی جنگیدن و نگاه افتخار راوی و پیت به جنگ هست که اوج تخلیهی احساسات رو در مخاطب به همراه داره.
درباره مجموعه داستان «حومه» نوشته ویلیام فاکنر، ترجمه عبدالله قرهباغی، نشر بهنگار همه داستانهای این مجموعه را پیشتر هم خوانده بودم اما بار دیگر خواندم و بار دیگر لذت بسیار بردم. فاکنر در تصویرسازی، فضاسازی، شخصیتپردازی و فرم استاد است و تصاویری که میسازد پیش چشمت مصور میشود در پایان هر داستان میتوانی بگویی آن را زیستهای درباره ترجمه صادقانه بگویم چند بار موقع خواندن به خودم گفتم یادم باشد آخر سر نگاه کنم ببینم این کتاب اصلا ویراستار هم دارد یا نه و اصلا ویراستارش اسمش را هم اول کتاب زده یا نه، در پایان با کمال تعجب دیدم دو نام شناخته شده در کنار هم به عنوان ویراستار یاد شده است اما درباره هر یک از داستانها:
- انبارسوزی از داستانهای بسیار معروف فاکنر است، چرخش در تصمیم شخصیتها، فضاسازی، درگیری ذهنی و ... استادانه در داستان حاضر شده است
- داستان «سقفی برای خدا» شخصیتی را تصویر میکند که احساس میکند حقش خورده شده و تلاش میکند حقش را احقاق کند اما....
داستان مردان سربلند تصویرگر هر دو الگوی کهن غریبهای به شهر میآید و قهرمان به سفر میرود با هم است! آدمهای جهان کهن و جهان تازه را - رویاروی هم قرار داده است. یا در واقع آدمهای شهر و روستا را. اغلب فضای داستان در تاریکی شب میگذرد و در پایان داستان دو تا شخصیتی که در اول داستان دیدیمشان میروند تا چیزی در زمین دفن کنند، جایی در دل شب...
- داستان شکار خرس در ابتدا زمینهچینی مفصلی از یک فضای دلچسب دارد. بعد حادثهای را روایت میکند که چاشنی طنز هم دارد، و در پایان یکی از شخصیتهای ظاهرا فرعی به نمایش گذاشته میشود که چگونه خواسته ناحقی دیرین را انتقام بجوید
-داستان دو سرباز را در این مجموعه از همه بیشتر دوست داشتم. داستانی که برخلاف اغلب آثار فاکنر روایتی کاملا خطی دارد و از زبان کودکی تعریف میشود که تجربهای شگفت و بزرگسالانه را پیش رو دارد. داستانی که مخاطب خاص ندارد...
- داستان «آنان نمردهاند» ادامه داستان دو سارباز است اما خدا را شکر که فاکنر آن را در ادامه همان داستان نیاورده و داستانی جداگانه از ان نوشتته است