شال پشمی یشمیای را که آذر تازه برایش بافته بود٬ از جارختی برداشت و با یک نخ سیگار کشرفته از پاکت سیگار بهمن و کبریت و زیرسیگاری به ایوان رفت. روی راحتی نشست و دو پا را بالا آورد و توی شکم جمع کرد و شال را دور خودش پیچید. سیگار را روشن کرد و با کیف پکی به آن زد. حالا میشد زیر نور سرد ماهی که گاهی به گاهی پس ابری میرفت٬ به دو درخت خشکیدهاش خیره شود و فکر کند ببیند میتواند امشب که دیگر واهمه بیدار شدن اسفند را ندارد٬ از بهمن نترسد.ـ ـ(ازمتن کتاب)ـ چاپ ۱۳۹۱
به نظرم بسیار قابل قیاسه با رمانی مثل «چراغها را من خاموش میکنم» از این نظر که هردو کم و بیش شرح روزمرگی های زنی هستن در جغرافیا و زمانی بگی نگی مشخص. منتها «چراغها را من خاموش میکنم» گویی زنی رو توصیف میکنه در جهانی خنثا و سیاست زدوده؛ درحالیکه رمان حاضر معنای کامل و واقعی زن بودن رو با تمام دشواری ها و گرفت و گیرهاش به خوبی نشون میده و بازنمایی میکنه. زندگی در جامعه ای با ارزشهای مردسالار که توی اون از رانندگی گرفته تا ارتباط با فرزند و همسر و پدر و ... زن زنجیرشده س به مجموعه ای از قواعد که او رو تعریف و توأمان تحقیر میکنن. زندگی در چنین جامعه ای درنهایت فقط هنگامی برای زن میسر میشه که به «پذیرش» همۀ این ارزشها و قواعد رو بیاره و باهاشون کنار بیاد. این رمان تونسته چنین روابط قدرتی رو به خوبی برملا کنه؛ تا جایی که حتا خوندنش آزارنده بشه برای کسی که با این جهان آشنا نیست (یعنی خودم برای مثال)، منتها آزارنده ای که در پایان به نوعی روشنگری رسید برام و منجر شد به درک بهتر جهانی که با اغماض و کلی گویی «زنانه» میشه نامیدش. نکتۀ دیگه اینکه از سیاسی بودن پرهیز نمیکنه این رمان و از طرف دیگه بیانیه وار و ایدئولوژیک نیز به بازنمایی و تقابل با سیاست های ضدزن نمیره؛ بلکه مثلاً مسئله ای نظیر حجاب رو پروبلماتیک میکنه از چه طریق؟ از طریق بافتن اون در لحظه لحظۀ زندگی راوی رمان و نشون دادن اینکه این پوشش به ظاهر بی ضرر و فرعی و پیش پاافتاده درواقع یکی از اصلی ترین بندهاییه که بر جسم و جان این زن زده شده و مایۀ تحقیر و تحدید او شده.
به طور کلی رمان خواندنی ای بود، دستکم برای من، به دلایلی که گفتم.