«خانه پریان» درباره فلسفه و عرفان و حکمت معنوی اسلام در دنیای معاصر است و مباحث ماوراءالطبیعی را در زندگی بحران زده انسان مادی و مدرن امروزی مطرح میکند. موضوع رمان «خانهپریان» حکایت شخصی است که متوجه میشود رویاهایش برای او حاوی پیام هستند و به مأموریتهایی که برای او در نظر گرفته شده پی میبرد و به ثمر رساندن آنها را در تهران امروز پی میگیرد.
از اولين كتاب هاي در حوزه خواب و روياي صادقه به زبان فارسي. خواندن اين كتاب با مضامين عالم رازورانه ( به قول استاد زاهدي) رو تمامي فارسي زبانان توصيه ميكنم.
از آن کتابهای عجیب و غریبی که آدم نمیداند با آنها باید چندچند باشد. رمان شلوغ و وراج تورج زاهدی از طرفی میخواهد رنگ و بوی عرفانی داشته باشد، از طرف دیگر ادعای جنایی بودن دارد، جایی تبدیل به هجویهای علیه هنر معاصر می شود و جایی با از گور بیرون کشیدن "رکن الدین مختاری" و "رضا پهلوی" و ساخت شخصیتی به نام "حاج صادق" که خانی عادل در گیلان است ادای رمان های تاریخی را در میآورد . بامزهتر از همهجا هم بخشی در کتاب که کاملا ویژگی کمیک بوکها و آثار سوپرهیرویی را دارد و در دوران جنگ می گذرد. داستان نکتهٔ آزاردهنده، غلو شده و شعاری کم ندارد و بارها از ریتم میافتد. اما زاهدی آدم جالبی است(کسی که در کارنامهٔ هنری خودش همه کار کرده، از نوازندگی و خوانندگی تا رمان نویسی و نقادی فیلم و بازیگری و ترجمهٔ کاستاندا و شاگردیِ مرتضی حنانه و آهنگسازی) و با وجود تفکرات التقاطیاش داستانگویی است به شدت خوب. کتاب را که دستتان بگیرید در بخش هاییش قهقهه خواهید زد و در بخش های دیگری تند تند ورق می زنید تا به پایان برسید. نه بد است، نه خوب، بیش از اندازه عجیب است کتاب. به درد یک بار خواندن و سرگرم شدن میخورد بیشک، و چه سوژهٔ جالبی باید باشد زاهدی برای یک مستند پرتره...
پ.ن: علاوه بر نکات ذکر شده انتخاب نام شخصیت های کتاب هم به شدت پرت و غریب می نمود. به نام "حاج صادق علایی" می خورد نوحه خوان یا نهایتا بازاری باشد، نه مشروط خواه و دموکرات و روشنفکر. یا مثلا نام "رامک" برای یکی از شخصیت های اصلی هیچ توجیهی ندارد. مضحک تر از همه نام "وزین" که بیش از آن که به نامی زنانه شباهت داشته باشد، انگار برندِ تایری تراکتوری چیزی توی این مایه هاست. نام شخصیت اصلی هم برای راحتی خیال نویسنده و خواننده شده "رضا رضوی" که خب باز الحمدلله، اسم متعارفی است در کتاب.
پ. ن ٢: دنیای کوچک و غریبی دارد نویسنده، دنیایی به شدت مفرح. جایی از کتاب هست که راوی ادعا می کند "در کافه تعدادی از روشنفکران تهران را دیده که با اغلب آن ها آشناست و از دور سلام و علیک می کند" انگار تهران روستا یا دفتر روزنامه ای باشد و روشنفکرانش حلقهای کوچک :)))))