خانوم زرلکی دیروز یزد بودند و منی که حدودا 6 سال پیش نخستین داستانهایم را برای ایشان فرستاده بودم و ایشان با مهربانی پاسخم را داده بودند، خدمت حضورشان رسیدم و عرض ادبی کردم. مجموعه داستان ما دایناسور بودیم تنها مجموعه داستان چاپ شده ایشان است. قصه ها لحن ساده و معمولی و به دور از توصیفات زیاد و خسته کننده هستند. داستان ها اکثرا غافلگیری دارد که این غافلگیری به سبک نوشته برمیگردد نه به ایده داستان. طوری که از نظر من بیشتر داستان های کتاب به روایتهای زنانه ای از تجربیات شخصی نویسنده می ماند. بعضی داستان ها در حال و هوای دوران جنگ می گذرند که آنها را بیشتر از بقیه من دوست داشتم. در یک کلام کتاب بسیار ساده و داستان ها معمولی است اما ارادت قلبی بنده به خانوم زرلکی کتاب را برای من بسیار خواندنی کرد. قسمتی از کتاب:
من دایناسور نبودم. برای همین وقتی وسط دعوا پای پانزده سال پیش را وسط کشید، خودم را انداختم روی تخت خواب و سرم را فرو کردم توی بالش نرم. زمان دایناسورها چه ربطی به من داشت؟ سرم را توی بالش فشار می دادم و بلندبلند گریه می کردم.
"نگاه یک سالگی و سی سالگی اش هیچ فرقی باهم ندارند. لبهایش هم هیچ فرقی نکرده. همانقدر غمگین و خواستنی. لبها در چهره اش نقش عجیبی دارند. تنها آدمیست که دیده ام با لبهایش فکر میکند، با لبهایش قهر میکند، با لبهایش گریه میکند. با لبهایش عصبانی میشود."
این اثر من رو به این باور رساند که نویسنده های زن معاصر ما خیلی بهتر از مردها دست به قلم می برن.این رو بدون تعصب گفتم.... واقعا خانوم زرلکی دست مریزاد :)
بدک نبود. دو تا داستان خیلی خوب داشت : ۱) صابون گلنار ( به خاطر توصیف خوبی که از حمام عمومی زنانه داشت) ۲)پاپا نیکلا (به خاطر موضوع و سیال بودن توصیفات) با توجه به حجم کم کتاب، خوندن این کتاب ضرری نداره.