نمی خواهم پارچه ای ابریشمی باشم اشرافی و غمگین می خواهم کتان باشم بر اندام زنی تنومند که لب هایش وقت بوسیدن ضربه می زنند و نگاهش وقت دیدن احاطه می کند تمامی این روزها دلگیرند من جغد پیری هستم که شیشه ای نیافتم برای تاریکی می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند می ترسم بیدار شوم و ببینم زنی هستم در ایران. افسردگی ام طبیعی است اما کاری کن رضاجان پاییز تمام شود. نمی دانم اگر مرگ بیاید اول گلویم را می فشارد یا دلم را. * آن روز کجای خانه نشسته بود که می توانستم آن همه شعر بگویم؟ کدام لامپ روشن بود؟ می خواهم آن قدر شعر بگویم که اگر فردا مردم نتوانی انکارم کنی می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد و زنان هر بار چیزی به آن اضافه کنند امشب تمام نمی شود امشب باید یکی از ما شعر بگوید یکی گریه کند. در دلم جایی برای پنهان شدن نیست من همه زاویه ها را فرسودم. دیگر وقت آن است که مرگ بیاید و شاخ هایش را در دلم فرو کند.
شعرهای این مجموعه نسبت به "تو درخت لیمو..." شعرتر بودند و حتی پخته تر به نظر میرسیدند اما باز هم به نظر من آنگونه که باید مخاطب را تحت تاثیر قرار نمیدادند.
دو سه شعر خوب دارد. همین. من اما به طرز ویژهای دوستش دارم، چون خود الهام اسلامی برایم جالب است. از سالهای دبیرستان و مجموعهی اسبها روسری نمیبندند الهام را شناختم. شعرش تصویری، لطیف و زنانه است.
میخواهم شعرم چون شایعهای در شهر بپیچد و زنان هر بار چیزی به آن اضافه کنند -شعر روی جلد کتاب
نمایشگاه کتاب پارسال بود، بیست و یکم اردیبهشت ماه 1390؛ با همسر شاعرم که دوست داشت شعرهای الهام اسلامی را بخواند گشتیم و گشتیم تا به نشر «شاملو» رسیدیم و یک نسخه از کتاب «الهام اسلامی» را خریدیم. کی فکر میکرد امسال همین موقع، الهام و همسرش غلامرضا بروسان، دو شاعر خوب رفته باشند و چشم از دنیا فرو بسته باشند؟ چقدر زود... روح هردوشان شاد و آزاد