Jump to ratings and reviews
Rate this book

بن‌بست

Rate this book

20 pages, Paperback

First published January 1, 2010

6 people want to read

About the author

Richard Parsons

1,222 books7 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (3%)
4 stars
7 (25%)
3 stars
14 (50%)
2 stars
5 (17%)
1 star
1 (3%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for second cousin.
11 reviews1 follower
January 23, 2026
اینو توی کتاب‌فروشی خوندم. ۲۰ صفحه بیشتر نبود. همونجا خوندم و تمومش کردم. ولی تنها نبودم. یکی از رفقام هم باهام بود. غیر از این، دوتا کتاب دیگه هم خریده بودم. چاپ قدیم بودن و پولشون خیلی زیاد نبود. یه آقای قد بلند با موها و ریشای سفید که شلوار شیش‌جیب پاش بود، توو کتابخونه از این شاکی بود که چرا مردم واسه قیمت بالای کتابها غر میزنن؟ کلی آدم باید از کتاب نون بخوره. ویراستار و ناشر و مترجم و... دلم میخواست بهش بگم چون پول ندارم.
از یارو خوشم نیومد. نمیدونم چرا. دلم میخواست با مشت بزنم توو صورتش. ولی خب اونطوری خودم هم مشت میخوردم. همونروز چهار-پنج تا پسر جوون با لباسای سیاه وارد کتابفروشی شدن و بعد از پنج دقیقه رفتن. از اونا هم خوشم نیومد. به رفیقم گفتم بنظرت تنهایی میتونم این پنج نفر رو کتک بزنم؟ گفت اگه دوتاشون رو طوری بزنی که بخوابن زمین، باقیشون فرار میکنن. بعد توو ذهنم تجسم کردم که مشت اول رو توو چونه بزنم و مشت دوم رو توو دماغ. ضربه محکم به چونه، هر نره‌خری رو زمین‌گیر میکنه. دماغ هم خب درد داره دیگه. بعد از اینکه توی ذهنم کتکشون رو خوردن، از مغازه رفتن بیرون.
فکر کنم نیاز به روانشناس دارم. این فکرها اگه عادی باشن، دو حالت واسم پیش میاد:

۱- نیاز به روانشناس دارم ولی پول ندارم
۲- نیاز به روانشناس ندارم ولی نیاز به کتک‌کاری دارم

۲- شاید باید به یکی از رفقام تلفن کنم تا بیاد همو بزنیم. نمیدونم امتحان کردی یا نه؛ ولی خیلی خوش میگذره.
البته فکر نکنم بیاد. یادم رفته بود که قراره نفر سوم باشم. قبلا گفته بودم دوست دارم نفر سوم باشم. نه بهت دور باشم و نه نزدیک. شاید هم اینطوری دوست ندارم و چون مدت زیادی رو توو این وضع گذروندم دیگه بهش عادت کردم.
۱- اگه حالت اول هم پیش بیاد، خودم میتونم روانشناس خودم بشم. امتحانش میکنم.

-خب پسرم، بگو ببینم مشکلت چیه؟
-نمیدونم دکتر. دلم میخواد کتک‌کاری کنم و همزمان هم از عواقبش میترسم
-فکر میکنی عواقبش چی میتونه باشه پسرم؟
-مثلا طوری مشت بزنم که طرف بمیره. یا چه‌میدونم. بره توی کما. یا دماغ و دهنش پیاده شه. نمیخوام درگیر دادگاه و پاسگاه بشم
-پس مشکل تو عواقبشه، بله؟
-بله دکتر. من از عواقبش میترسم. از عواقب خیلی چیزا میترسم. از عواقب دوستی‌های خیلی عمیق. یا عاشق شدن. یا بی‌خبر رفتن از خونه واسه مدت خیلی طولانی. یا مشت زدن به دیوار
-مشت زدن به دیوار؟
-آره دکتر. من چندباری اینکار رو امتحان کردم.‌ خوش میگذشت. صورت کسایی که ازشون خوشم نمیاد رو جای دیوار تصور میکردم، بعد محکم با مشت میکوبیدم بهش. اعصابم خیلی راحت میشد
-چرا دیگه اینکارو نمیکنی پسرم؟
-چون صداش زیاده و خانواده‌م بهم میگن مشت نکوب. منم میگم باشه. دیوار حیاط خلوت اتاقم یکم ضخیمه و وقتی بهش مشت میکوبم، پوست دستام میره. حس خوبیه
-خب پسرم. دیگه چه چیزایی جز مشت کوبیدن اعصابتو راحت میکنه؟
-خاطرات مدرسه
-چرا؟
-نمیدونم راستش. شاید چون اونجا همه بهم ایمان داشتن. همه فکر میکردن چون قیافم زشته و هیکلم خوبه، هرکاری رو میتونم انجام بدم. یه بار میخواستیم فوتبال بازی کنیم ولی توپمون باد نداشت. من بهشون گفتم واسم یه سوزن توپ بیارین؛ توپ رو باد میکنم.
-چه باحال. بعدش چی شد؟
-بعدش هیچی. توپه رو باد کردم و رفتیم بازی کردیم.
-معلم‌هات چی؟
-اونا هم همونطور. چون درسم خوب بود، به نظرشون از عهده هرکاری برمیومدم
-خودت هم اینطوری فکر میکنی؟
-آره فکر کنم. اگه واقعا بخوام، کارای زیادی میتونم انجام بدم
-خب پس میتونی کاری کنی که نخوای به دیوار مشت بزنی؟
-آره. وقتی ورزش میکنم دیگه دلم نمیخواد به دیوار مشت بزنم. چون دردی که قراره متحمل بشم رو موقع ورزش حس میکنم
-چرا دلت میخواد درد بکشی؟
-دلم نمیخواد درد بکشم. دلم میخواد بهش عادت کنم
-ورزش راه خوبیه. ولی مشت‌زنی راهش نیست پسرجان
-میدونم. ولی گاهی اوقات تنها راهیه که میشه بهش پناه برد
-مثلا کِی؟
-مثلا وقتی که شیر حموم از جاش درمیاد
-این چه ربطی به مشت‌زنی داشت؟
-دیروز از جاش دراومد و واسه اینکه بتونم جاش بندازم، وزنمو انداختم رو مچ دستم و کوبیدم بهش
-تونستی درستش کنی؟
-خداروشکر فعلا که داره خوب کار میکنه
-خب پسرم انگار وقتمون داره تموم میشه.
-باشه. چقدر باید پول بدم
-احمق، اینجا کسی پول نمیده. من صدای خودتم

حالا خودم روانشناس خودم شدم. پولی هم که قراره بدم روانشناس رو میذارم توی جیبم. یا اینکه امشب میرم با دوتا از رفیقام ساندویچ میخورم. البته اونا همین الانش بیرونن و دارن موتورسواری میکنن. به من خبر ندادن. خب حق هم دارن. شاید اگه میگفتن، نمیرفتم.
اگرچه خودم هم صحبت با روانشناس رو به موتورسواری ترجیح میدم. البته منظورم الانه. چون موتورسواری بدجوری کیف میده؛ ولی نه بیشتر از آبجو خوردن. آبجوی خنک. بعد از گذشت پنج ماه، هنوز نتونستم یه آبجوی خوب گیر بیارم.
Profile Image for Mahya Moq.
68 reviews28 followers
November 23, 2018
انتخاب اسم هوشمندانه‌ی کتاب برام خیلی جالب بود. (Dead end)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.