انقلاب ۱۸۴۸ که آلمان را تکان داد، به عنوان پیروزی ماتریالیسم بر ایده آلیسم نشانگر میشود، زیرا با این انقلاب سنتز هگلی درهم شکسته میشود. عصر نوین با رویکرد به علوم طبیعی، فناوری و جامعه شناسی شکل میگیرد. به یاری نقش مسلط علوم طبیعی میبایست خرد ابزاری، به اربابی انسان و پیروزی نهاییاش بر طبیعت منجر شود. انسان به عنوان من شناختگر جهان شناخت پذیر را به عنوان موضوع شناسایی در برابر خود قرار داد.
چیزی برای من سوال شده است : مفهوم بیگانگی ! بیگانگی چیست و به راستی آیا بیگانه خود خواسته که بیگانه باشد یا بیگانه شده ؟! بیگانگی مفر است یا مامن ؟! جایی است که برای فراموشی در آن چمباتمه می زنیم یا نه جایی است که ناگزیر دیگران ما را در آن اسیر می کنند . کافکا بیگانه بود و همیشه به این بیگانگی به چشم یک اجبار نگاه می کرد . انگار می بایست تفاوتی میان او و دیگران وجود می داشت . در زمان حیات او و در زمانی که او قادر به تامل و اندیشیدن به شرایط خود بود جامعه ی آن روز آلمانی تبارها که چک ها هم از آن جدا نبودند ، روزگار بسیار سختی را می گذراندند . یهودیان بوهمی یعنی همان رگ و ریشه ای که کافکا از آن جا می آید آنقدر نجس بودند که ژرمن ها حتی با آنها دست نمی دادند . به همین علت او در جامعه ای زیست که ناگزیر از بیگانگی بود . مثل گرگور زامزا او نخواست در یک اتاق زندانی شود و نخواست نزدیک ترین کسانش یعنی پدر و مادر و خواهرش او را گروگان بگیرند و از عایدی او حتی پس انداز کنند ولی او خود تنها به اندازه رفع حاجت های خیلی معمولیش از غواید خود بر می داشت . منتقدی به اسم محمود فلکی کتابی به نام بیگانگی در آثار کافکا نوشته که دارای بخش های متفاوتی ست . در مباحث اولیه او به اجتماع آن روز کافکا می نگرد و بعد به یهودیت و اثرات متقابلی که یهودیت و کافکا بر یکدیگر داشته ند . در بخشی دیگر به رابطه ی کافکا با فلیسه اشاره می کند و براهینی می آورد که ظاهرا اثبات می کد عشق فلیسه در مدتی کوتاه باعث تجلی نبوغ در آثار کافکا شد . و در نهایت در یک بخش که حالت ضمیمه دارد او کافکا را با دو داستان نویس ایرانی یعنی هدایت و صادقی مقایسه می کند و استدلالات خود را راجب به متاثر بودن یا نبودن این افراد از یکدیگر بیان می کند . به اصل بحث بر می گردم : بیگانگی ! همانطور که گفتم کافکا به علت غربت بیگانه بود و این غربت اجتماعی بیونی به تدریج به چیزی درونی تبدیل شد . اما بیگانگی هدایت چطور ؟ هدایت در زمانی شروع به شناخت جامعه می کند که مدرنیته به عنوان یک کالا توسط نفر اول مملکت از فرنگ وارد می شود . تجلیات مدرنیزاسیون در مشی و رفتار هدایت گاهی حتی شوونیستی می شود . جوری که او خود را خوب درک نمی کند . او از اعراب متنفر است ولی فکر می کند از اسلام تنفر دارد . در حالی که او با زرتشتی گری و مسیحیت و حکومت هایی مثل ساسانیان مشکلی ندارد . او در یک جامعه ی پاراددوکسیکال به دنبال مامنی می گردد بلکه بتواند خود را از شر دنیای رجاله ها و پیرمرد های خنزر پنزری و همسر خیانتکاری که با همه می خوابد غیر از او خلاص کند . انگار در معبد هندو دنبال بوگام داسی می گردد و رد جرخش های رقاصه همیشه تنها چیزی ست که می خواهد ببیند . به همین علت این خود اوست که خود را حص می کند ، بر خلاف کافکا ؛ بر خلاف گرگوری زامزا که توسط اطافیان در اتاق خود زندانی می شود . نه او تمام روز را در اتاق خود می گذراند و یکسره تریاک می کشد و با تنها کسی که احساس نزدیکی می کند سایه اش است ! کسی که همیشه با اوست . او از تمام دنیا بیزار است ، این را به وضوح حتی در منش های رفتاری روزمره ی او هم می توان دید . جوری که هدایت از جامعه تنفر دارد شاید به جرات ما را به یاد نفرت اودیپ بیندازد در آخرین نگاهش به شهر تب ؛ در حالی که خود را کور کرده و به شهر نفرین می فرستد و از آن می رود و می میرد . هدایت برای فرار از این شرایط پاریس را بر می گزیند و حس اینکه شاید آنجا رجاله ها کمتر باشند و باز با همان آم ها و همان مست ها و غداره کش ها و دغل بازها و خانم بازها و ... .و خودش را می کشد . او بیگانگی ای کاملا متفاوت با کافکا دارد.تمام شخصیت های داستان های کافکا برای برون رفت از شرایط بدی که در آن قرار دارند تلاش و تقلا می کنند : زامزا به روزی که آدم شود امیدور است . جوزف ک. به بخشایش و گراکوس به اینکه شهردار اجازه ی اقامت در شهر را به او بدهد . اما اشخاص داستان های هدایت دچار جمود و تسلیمند . م . ف . فرزانه از قول هدایت می گوید : چه شد که من شدم شبیه کافکا ؟ کافکا به هر حال نان و آبش را داشت ، نامزدش را داشت ، کتاب هایش را اگر می خواست چاپ می کردند ... من برعکس نه نان دارم ، نه نامزد و بخصوص نه خواننده ... " . این بیگانگی هدایت است . همان چیزی که او را از جامعه اش در حد یک مسلول و تبعیدی جدا می کند . کافکا هم همین جاست که دچار ین غربت می شود . جایی که به معشوقه اش فلیسه می نویسد : انگار تو متوجه نیستی که من فقط با نوشتن است که می توانم زندگی کنم ! . باید این را مورد توجه قرار داد که کافکا دارد این حرف را به چه کسی می زند . اینجا نقطه ی تلاقی کافکا و هدایت است . نظر آقای محمود فلکی غیر از این است او معتقد است که بنمایه ی اریستوکرات و مالا مدرن شده ی جامعه ی کافکا با ساختار الله بختکی ایران آن موقع آن قدر تفاوت دارد که بتوان گفت بیگانگی آنها دلیلی مشابه ندارد . اما من فکر می کنم علیرغم نظر صائب آقای فلکی باید بر وقع این نکته صحه نهاد که به هر حال مجموعه ای از دلایل ، هر چند بی ارتباط با یکدیگر ، این دو نفر را به جایی رساند که تنها جای زیستن را میان حروف بیابند . شاید شباهتی وج.د دارد در این مسئله با متکلمین ابتدای اسلام یا سوفسطاییان یونانی . بیگانگی ، بیهودگی می زاید . غربت نه نا آشنایی که آشنایی زدایی ست . این که فردی در جامعه ای در هر مقیاس آنقدر غریب باشد که تنها ملاقات کننده اش خواهری باشد که اولین نفری ست که پیشنهاد قتل او را می دهد . و بعد آه که چقدر این بیگانگی زجر آور می شود وقتی در نهایت او با یک سیب می میرد ... یک سیب. سیبی که پدرش به سمت او پرتاب می کند . بیگانگی باعث می شود که کافکا به خاطر زخم معده گرفتن به ماکس برود بگوید بسیار خوشحال است ، چون این بیماری برای او آزادی می آورد . از شغل پر از تکرار ابلهانه و از وکالت و بیمه و هزار گند و کثافت دیگر . همینطور هدایت را وا می دارد خودش را بکشد . چرا که کسی را ندارد . بیگانگی محض . مثل تنهایی ولادیمیر و استراگون . شاید به نوعی به این معنی که اینقدر حرف بزنی که حرفی نزنی . شاید هدایت بوف کور را به علت عقده های درنی اش ننوشته باشد . شاید واقعا در جهان او تنها امکان برقرری دیالوگ میان اشیا و اصوات و تصاویر و آدمها همان خنده های ترسناکی ست که مو به تن آدم راست می کند . می گوید " من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف های جور بجور شنیده ام ... حالا هیچ چیز را باور نمی کنم . به ثقل و ثبات اشیا ، به حقایق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم " . به گمان من تنهایی هدایت خودخواسته بود ، همانطور که کافکا . اما شرایط موجد این خواستاری ، مسلما با یکدیگر متفاوت بوده است . حال کمی دامنه ی بیگانگی را وسیعتر کنیم . روشن اندیشی بیگانگی زاست . و در قطب دیگرش پوچی هم یه همین سان . جوردانو برونو را آتش می زنند چرا که همفکر توده نیست . همینطور عین القضاات را به بوریا می پیچند و می سوزانند . زنده زنده . آیا باید بگوییم این جامعه بود که اینها را بیگانه می شمرد یا باید گفت نحله ای فکری مثل هر Ism دیگری وجود دارد که باید آن را بیگانه گرایی نامید . نوعی خواست تنهایی که علت ها سازنده ی آن نیستند ، بلکه این بیگانه گرایی ست که خود برای خود علت را به وجود می آورد . از رنسانس و دوره ی اسکولاستیک که بگذریم و توحش موجود در آن اعصار و خصوصا در جنگ های صلیبی ؛ از وجود کسانی مثل صلاح الدین ایوبی و قرمطه و حسن صباح و داعش امروزی که بگذریم به افرادی می رسیم که برای بیگانگی خود دلیل به وجود می آورند . در غرب این عصر با دکارت و بیکن و هابز آغاز می شود و در ایران شاید با اختناق پس از پیروزی مسلمانان بر امپراتوری ساسانی . جایی که کسی چون خواجه نظام الملک با آن همه جنایت به علت خدمات ناسیونالیستی تقدیس می شود ، حامد غزالی اندیشیدن را تقبیح می کند و فکر و تفکر به معنای شرقی – عرفانی آن به زیرزمین ها می رود . شاید از قرن چهارم به بعد پس از آنکه نهضت ترجمه ی غالبا ایرانی آثار یونانیان را به عربی ترجمه می کند و روشن اندیشانی چون فارابی و رازی و ابن سینا به وجود می آیند ، در تاریخ پس از اسلام این نوع خاص از بیگانه به وجود می آید . شاید این گفته ی مونتسکیو به قدر کافی برای روشن کردن این فرضیه که بیگانگی و اصول آن معلول نه ، که علت هستند به اندازه کافی روشن باشد :"من اصولی را بنا گذاشته ام و ملاحظه کرده ام که موارد گوناگون ، گویی خود به خود ، از این اصول پیروی می کنند و دیده ام که تاریخ های همه ی ملل چیزی جز فصول متواتر نیستند و هر قانونی به قانون دیگری مربوط می شود یا به قانون کلی تری بستگی دارد ."
«همیشه چیزها در خانه طور دیگری است. موطنِ کهنهٔ انسان، اگر با آگاهی در آن زندگی کند، با آگاهی کامل نسبت به بستگیها و وظیفههایش در برابر دیگران، همیشه تازه است. انسان در واقع تنها از این راه، از راهِ بستگی هاست که آزاد میشود..» گفتگو باکافکا، اثر گوستاو یانوش