زندهیاد محمد مختاری، در این اثر آزاده، به بررسی نگاه چهار شاعر معاصر ایران، به مسالهی انسان و توانایی درک حضور دیگری پرداخته است. جانمایهی این کتاب، پرداختن به سیر تحول اندیشه روشنفکران معاصر، در سالهای حوالی مرداد سی و دو و کودتا علیه دولت مصدق و شکست جریان آزادیخواهی در ایران است. سال مرگ مرتضی کیوان و سالی که لبخند بر لبها جراحی میشود. شکستی که معنای وجودی انسان و جهان را در دید شاعرانی چون شاملو و اخوان به کلی دگرگون میکند. اخوان، "در حیاط کوچک پاییز در زندان" را میسراید و شاملو از "در این جا چار زندان است" سخن میگوید.
انسان در شعر معاصر، به گمان من نه یک پژوهش و واکاوی فلسفی در ادبیات معاصر ایران، بلکه مانیفستی برای رهایی و آزادیطلبی است. نویسنده، نگاه انکاری دیکتاتور به انسان و مردمش را به سخره میگیرد و در نقش یک جان آگاه، از مردم سرزمینش برای برونرفت از شرایط ضد انسانی، طلب یاری میکند. این استمداد، با تحریر صفحاتی در باب شعر فروغ و بیان چشمانداز مهرطلبانه و عاشقانه او مطرح میشود. نویسنده، این صفحات را با این سطور آغاز میکند:
"شعر و عشق، پیوسته شاهد هم بودهاند، و معنای حضور آدمی، و شاعرانی که عاشقانهتر زیستهاند، حضور فراگیرتری از آدمی را دریافتهاند، و رابطهی بیواسطهتری را میان انسانها نوید دادهاند."
اما عشق و شاعرانگی، همان مفاهیمی هستند که دیکتاتورها از آن بیبهرهاند. در حالی که شاملو از عشق به عنوان هوایی تازه یاد میکند و ابتهاج همهی بهانه و معنای زندگی را از عشق میداد، دیکتاتورها چیزی جز واژهی دشمنی و واژهی انکار نمیشناسند.
زندهیاد مختاری، کتاب خود را با بیان شعری از فروغ به پایان میبرد. در سودای یافتن نجات دهنده، شعر "کسی میآید" از فروغ را بیان میکند و میگوید نام این نجاتدهنده را باید از آینه پرسید. سپس، با ذکر ابیاتی، مردم سرزمینش را در برابر یک پرسش اخلاقی و اجتماعی قرار میدهد:
"و مردمِ محلهی کُشتارگاه
که خاکِ باغچههاشان هم خونیست
و آبِ حوضهاشان هم خونیست
و تختِ کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند؟
چرا کاری نمیکنند؟"
کتاب، اثری استادانه و شاعرانه و زیباست. خوانش آن را در نیمهی آذرماه آغاز کردم و در نیمهی خردادماه به پایانش رسانیدم. و بدون تردید، زیباترین اثر فارسیای است که در این سالیان خواندهام.