باید اعتراف کنم که متاسفانه بلا تار را خیلی دیر شناختم. سال 2007 بود که برای اولین بار فیلم مردی از لندن را با حضور خود بلاتار در فستیوال فیلم ادینبرا در اسکاتلند دیدم، و از دیدن آن واقا شگفت زده شدم. آن نمای بلند بدون کات یازده دقیقهای شروع فیلم واقعا میخکوب کننده بود...
کتاب متاسفانه آن چیزی نبود که تصور میکردم. بعضی از ترجمهها خوب نبودند، غلطهای نگارشی زیاد بودند و عجولانه مطالب در کتاب صرفاً کنار هم جمع شده بودند. با این حال ارزش خواندن را داشت. اگر به سینمای بلا تار علاقهمند هستید و فیلمهای او را دیدهاید سراغ این کتاب بروید. ********************************************************************* بلا تار: من فیلمسازی نیستم که اتفاقی فیلم بسازم. برای من فیلمسازی مثل یک پلکان میماند: هر فیلم، فیلم بعدی را میسازد. چیزی به من الهام میدهد، مجبورم میکند که امتحانش کنم، چون جدید است و هیچکس قبل از من انجامش نداده است. خیلیها به من میگفتند: «یک نگاه به اطرافت بیانداز لطفاً، کاملاً تنهایی و هیچکس این فیلم را نمیخواهد.» صفحات ۳۳-۳۴ کتاب بلا تار: زندگی را دوست دارم، مطمئناً ستایشش میکنم. خیلی خوب میدانم چه کثافتی است، ولی توانایی ستایش کردنش را دارم؛ به یک شرط: که بتوانم کاری انجام دهم. وگرنه … صفحه ۳۸ کتاب فیلمهای او تماشاگر چندانی ندارند، اما نمیتوان انکار کرد که او با کلام جهانی و بیرحمانه خود، از زبان صدها میلیون اروپایی معمولی حرف میزند؛ مردمی که در دام دسیسههای پست افتادهاند و دلالان پلید وعده و وعید، آنها را راه میبرند و از یک سو حرف ایدهآلهای بالا و بلند میزنند و از سوی دیگر، قدرت خودخواهانه و منافع خود را پی میگیرند. این احساس تنها از گذشته سرچشمه نمیگیرد، بلکه از تجربه حال میآید. بااینکه ممکن است شخصیتها و دکورها تغییر کرده باشند، همان نزاعها و دسیسهها زندگی ما را میگرداند. ایدئولوژیهای دیگری نقل میشود اما بدبختی در شوروی سابق، رومانی یا یوگسلاوی باقی میماند یا بدتر میشود. نمیتوان به کسی اعتماد کرد، نمیتوان به هیچ چیز اعتماد کرد، چرا که تمام آرمانهای والا فقط برای سوء استفاده از بیپناهان است. ما مردمان اروپای شرقی، مستاجران آن آپارتمانهای تانگوی شیطان هستیم و از روی استیصال به قول و قرارهای دلالانی که پولهایمان را میچاپند، چسبیدهایم. آن میخوارگان ناامید، ماییم و آن پلیسهای الکلی و قاچاقچی زبل و میهمانخانهدار اوباش هم رهبرانمان هستند. ما والوشکا هم هستیم که به تمام بالاسری های خود در کمال حقارت سرویس میدهد و به امید یاری فلک نشسته. ما آن مرد شریر هم هستیم. در آن بنبستی که گرفتار شدهایم بدمان نمیآید شیشههای تمام مغازههای مجللی که در آنها چیزهایی میفروشند که تنها در خواب شب میبینیمشان را بشکنیم و میخواهیم خشم خود را به سوی کسانی نشانه رویم که از ما هم ضعیفتر و بیپناه ترند. البته همه اینها غلو آمیز است؛ همان غلو مختص هنر بزرگ. صفحات ۷۷-۷۸ کتاب
نمی توان به کسی اعتماد کرد، نمی توان به هیچ چیز اعتماد کرد، چون که تمام آرمان های والا تنها برای بهره کشی از بی پناهان است. ما مردمان اروپای شرقی، مستاجران آن خانه های تانگوی شیطان هستیم و از روی بیچارگی به قول و قرارهای دلالانی که پول های مان را می چاپند، دل خوش می کنیم. آن می خوارگانِ ناامید ماییم و آن پلیس های الکلی و آن قاچاق چیِ زیرک و مهمان خانه دار اوباش هم رهبرانمان هستند. ما والوشکا هم هستیم که به تمام بالاسری های خود با حقارتِ تمام خدمت می کنیم و به یاریِ بخت نشسته ایم. ما آن مرد شریر هم هستیم؛ در آن بن بستی که گرفتار شده ایم بدمان نمی آید شیشه های تمام مغازه های مجللی که در آنها چیزهایی می فروشند که تنها در خواب می بینیمشان را بشکنیم و می خواهیم خشم خود را به سوی کسانی نشانه رویم که از ما هم ضعیف تر و بی پناه ترند. اگرچه همه ی اینها بزرگ نمایی هستند؛ همان بزرگ نمایی ویژه ی هنر بزرگ... برشی از مقاله ی جهان به روایتِ بِلا تار نوشته ی آندراش بلینت کووَچ
بی گمان آنهایی که فیلم های بلا تار را دیده اند، کشش دارند برای خواندن درباره ی او، درباره ی ساخته های او. کتابِ آقای جاهد، گردآوری مقاله هایی برگردانده به پارسی همراهِ چند نقد از منتقدانِ ایرانی، و در نبودِ خواندنی های مفصل درباره ی سینمای تار، تا اندازه ای دستگیر و خوشایند هم هست. به ویژه دو متنی که از آندراش بلینت کووچ در کتاب آمده است. از نگاه من حتا می شود این کتاب را جشن نامه ای برای سینمای بلا تار هم دانست. اگرچه شاید می شد کتابِ دقیق تر و خواندنی تری به دست داد(من از فقر منابع بی خبرم) اما بودنِ همین هم بسیار ارزشمند است. درباره ی آراستگی کتاب هم بگویم که باید متن یک دست می شد و نام ها یک جور در کتاب می آمد با تلفظ درستش. هم چنین غلط های تایپی در برخی مقاله ها زیاد بود و هم اینکه با کیفیت پایین کاغذِ کتاب نیازی به چاپ کردنِ عکس نیست. مگر نه اینکه قاب های سیاه و سپید را نمی شود روی کاغذ کاهی با اندازه ی ده در ده مثلن نشان داد! و چه اصراری؟ نمی دانم. باری شاید شتاب زدگی در چاپ کتاب سبب این هم باشد که باز هم پذیرفتنی نیست.
در سینمای بلا تار، تصویر هرگز تابع روایت نیست، بلکه خود یک موجود زنده است که در برابر زبان مقاومت میکند. اگر فیلمهای بسیاری بر دوش دیالوگ و رخداد پیش میروند، در جهان بلا تار، رخدادها آنقدر کند، سنگین و دور از توصیفاند که زبان از پسشان برنمیآید و دقیقاً همین ناتوانی زبان، همانجاست که اسطوره زاده میشود. متنِ فیلمهای او، بهویژه در «هارمونی ورکمایستر» یا «اسب تورین»، همواره از دل وهم میجوشد، از جایی که کلمه دیگر دلالتگر نیست، بلکه تفسیرناپذیر است؛ مثل کلام پیامبران یا ویرانگران.
جملههایی مانند «خبر رسیده که آنها میآیند» یا «ما از مرگ برمیخیزیم» خاستگاهی دارند که در مرز میان افسانه و کابوس است. ما نه میدانیم «آنها» کیستند، نه چرا باید از آمدنشان ترسید. آنچه باقی میماند، ترسی خالص است، بیواسطه و بیتوضیح. ترسی که از دل سکون، از دل فضا، از دل صورتهایی که هیچ نمیگویند، میجوشد. بلا تار جهان را نه با اتفاق، بلکه با انتظار میسازد؛ با آن دمبهدمی که چیزی قرار است رخ دهد و هرگز رخ نمیدهد.
وقتی ایرمیاش و پترینا بالاخره ظاهر میشوند، شمایلشان یکهات میکند: نه هیولا، نه منجی، نه قدیسانِ خشمگینِ عهد عتیق، بلکه دو آدم عادی، خاموش، بیهیبت. همین ضدکلیشه بودن، دقیقاً بخشی از زبان سینمایی بلا تار است: اسطوره را در نطفه خفه میکند و بعد در فرم بازمیسازد. در واقع، اسطوره در زبان روایتی زاده میشود، اما در تصویر خنثی میگردد. اگر ایرمیاش خطابهای شبیه واعظان یا رهبران کاریزماتیک سر میدهد، واکنش مردم به آن سکوتی بیمرز است؛ نه از سر باور، بلکه از سر پوچی. گویی بلا تار در همین لحظه هم به تماشاگر هشدار میدهد که این شور و این خطابه، مانند همهٔ شورهای تاریخ، تنها به سکوتی ویرانگر خواهد انجامید.
پلانسکانس بلند ایرمیاش، که بیش از هر چیز تداعیگر تعالیم سیاسیـمذهبی قرن بیستمیست، با دوربین آرام، ناظر و بیقضاوتی که در فاصله میماند، از اسطورهزدایی عبور میکند و به افسانهزدایی از حقیقت میرسد. این همان لحظهایست که تماشاگر درمییابد هیچ نجاتی در کار نیست؛ نه از بیرون، نه از درون. هیچ ایرمیاشی منجی نیست، همانطور که هیچ دجالی تهدید نیست. آنچه هست، فروپاشی تدریجی یک جهان است، جهانی که در آن نور اندک است، کلمات سایه دارند و آدمها در گلولای زمان گیر کردهاند.
سینمای بلا تار، بهویژه در فیلمهایی چون «نفرین»، «تانگوی شیطان » یا «اسب تورین»، جهانیست که در آن زمان ایستاده، حقیقت و دروغ در هم آمیختهاند، و تصویر، صدای گنگ یک انسان است که به زبان نیامده. او فیلمساز فقر نیست، فیلمساز خلأ است؛ خلأ معنا، خلأ حرکت، خلأ نجات. جایی که هیچ اتفاقی نمیافتد، اما همهچیز در حال فروپاشیست.
و اگر بپرسند چرا بلا تار را باید دید؟ پاسخ این است: چون تنها فیلمسازیست که از هر گونه امید، حتی امید فلسفی، حتی امید هنری، دست شسته و صرفاً به تماشای زوال نشسته. فیلمهای او آئینهایست که در آن تنها میتوانیم خودِ خسته، تاریک و ناتوانمان را ببینیم. و چه بسا همین تماشای صادقانه، شکل ناب و کمنظیر انسانماندن در جهانِ بیامید باشد.
این کتاب شامل چند مقاله ارزشمند و چند مقاله نهچندان ارزشمند (!) میشود که بعضی از آنها به ما در درک سینمای بلا تار یاری میرسانند؛ مانند مقالهی دیوید بوردول. اما بعضی مقالات هم چیزی جز همان بدیهیات و جمعبندیهای تکراری درباره سینمای بلاتار نیستند؛ اینکه سرد و بیروح و ملالآور است و در عین حال زیباست. نقطه ضعف کتاب که در اغلب مقالات هم حس میشود ترجمهی اسفناک آن است. در نهایت از آنجا که کتابهای فارسی چندانی درباره این کارگردان در دسترس نیستند، این کتاب را به خاطر چند مقاله خوب آن پیشنهاد میکنم.
بعد از خوندن کتاب "پازولینی و سینمای شعر" از همین مجموعه، خودمو آماده کرده بودم که در این کتاب هم با یه اثر خیلی ناجور چه در ترجمه و چه در ویراست مواجه بشم که خوشبختانه اینطور نبود. چند مقاله ارزشمند و درخشان در این اثر هست که در شناخت سینمای بلا تار میتونه بسیار مفید باشه و البته همچنان مشکلات ویرایشی آزارنده بود اما نه مثل اون کتاب