Jump to ratings and reviews
Rate this book

شاهکارهای ادبیات فارسی #31

برگزیده اشعار وحشی بافقی

Rate this book
عنوان: شاهکارهای ادبیات فارسی جلد 31 - برگزیده اشعار وحشی بافقی؛ شاعر: وحشی بافقی؛ به کوشش: احمد رنجبر؛ تهران، امیرکبیر، 1354، در 43 ص؛ چاپ دیکر 1362؛ چاپ هشتم 1392؛ موضوع: شعر فارسی قرن دهم هجری ایران - قرن 16 م

43 pages, Paperback

First published January 1, 1975

1 person is currently reading
35 people want to read

About the author

Vahshi Bafqi

6 books11 followers
Vahshi Bafqi (Persian: وحشی بافقی, romanized: Vahshi Bāfqi) was a Persian poet of the Safavid era, considered to be one of the greatest of his generation.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
8 (38%)
4 stars
8 (38%)
3 stars
4 (19%)
2 stars
1 (4%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
May 13, 2017
دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق
بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد
Profile Image for Ebi.
151 reviews73 followers
February 9, 2019
هرچقدر اشعار حافظ در ظاهر کامجویانه به نظر آید اما اگر با نگاه آدم ـ حافظ که عاشق جمال یار است و خدا نیز معشوقی است که سخن های نهان با عاشق خود دارد، بخوانیم، معنایی بسیار متفاوت خواهد یافت، حالا اشعار وحشی بافقی دقیقا برعکس است، اشعاری بسیار زمینی و در وصف معشوق زمینی که گاه قهر می کند و گاه عاشق می گوید "که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر". از این رو اشعار وحشی گاهی بسیار ملموس می شود و بر دل می نشیند.
سال ها قبل به گمانم در ابتدای فیلم شب‌های روشن به کارگردانی فرزاد مؤتمن، بازیگر نقش استاد شعری می خواند با مطلع دوستان شرح پریشانی من گوش کنید، آن زمان بسیار این شعر به دل من نشسته بود در حدی که هنوز هم اشعار ابتدایی این ترکیب بند را به یاد دارم و خواندن دوباره ی آن ترکیب بند در این برگزیده خالی از لطف نبود.
Profile Image for Schin.
163 reviews13 followers
August 9, 2018
بيا با هم براي همه ي نشدن ها هاي هاي گريه كنيم وحشي جان :(((
من آن مرغم كه افگندم به صد دام بلا خود را
به يك پرواز بي هنگام كردم مبتلا خود را
نه دستي داشتم بر سر نه پايي داشتم در گل
به دست خويش كردم اين چنين بي دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گريزانم
كه گر دستم دهد از خويش هم سازم جدا خود را
699 reviews29 followers
April 23, 2021
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم

بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.