خیلی وقت پیش این کتاب رو خونده بودم. نمیدونم قبلا اضافهش کردهام به گودریدز ی نه. یه مرد خدا رو به سادهترین و بیشیلهپیلهترین صورت تصویر میکنه این کتاب. آدمهایی که در روی زمین گمنامند اما در آسمانها معروف. آدمهایی که پولدارترین نبودند، مشهورترین نبودند، مهمترین نبودند، اما وجودشون مایه خیر و برکت برای همه بود
کتاب زندگی نامه ی پدر بزرگ نویسنده (اگر اشتباه نکنم) به نام ملاعباس تربتی هستش. بیشتر کتاب، به شیوه ی اسرارالتوحید، به بیان کرامات این فرد اختصاص پیدا کرده که من هنوز کاملاً نفهمیدم چه فایده ای میتونه برای خواننده داشته باشه. برای پیامبرها و ائمه، نقل کرامات و معجزات از جهت حقانیتشون اهمیت داره، ولی با این وجود، کتاب مستقلی در ذهنم نیست که فقط به بیان کرامات این حضرات پرداخته باشه. ولی در مورد عرفا، این نقل کرامات اهمیت فوق رو نداره و با این وجود کتاب های زیادی به بیان کرامات عرفا اختصاص دارن. به نظرم خیلی بیشتر مفید بود که مراحل سلوک این بزرگان نگاشته میشد و سختی هایی که در این راه کشیدن و... تا چراغ راه خواننده ها باشه. هر از چندی، از اخلاقیات ملاعباس تربتی هم ذکری اومده که به نظر نمیرسه نکته ی جدید و نادانسته ای برای خواننده ی امروزی داشته باشه. اخلاقیاتی مثل دست ضعیف رو گرفتن یا بخشیدن مال یا... که همه جا ازشون میشنویم.
مقدمه ی کتاب توسط جلال رفیع نوشته شده که از این جهت برام جالب بود که همزمان با نگارش کتاب "در بهشت شدّاد" نوشته شده و اشاره هایی به اون کتاب شده و در اون کتاب هم اشاره هایی به این کتاب شده بود.
شبی پس از آنکه چراغ را خاموش کردند و به بستر رفتیم که بخوابیم آهسته صدای درِ اتاق آمد که باز شد و پدرم بیرون رفت. چندی گذشت و باز نگشت. مادرم از جا برخاست و چراغ را روشن کرد و گفت: نمی دانم پدرتان کجا رفت و می گفت: من اول گمان کردم بیرون رفته که وضو بگیرد اما چون دیدم دیر کرد نگران گشتم. خلاصه آنکه به جستجو برخاستیم ... درِ کوچه همچنان چفتش که زنجیر سه حلقه ای بود از پشت بسته بود و پیدا بود که کسی از این در بیرون نرفته. نردبان همچنان روی زمین خوابیده بود و بر بام تکیه نداشت که بگوییم از نردبان بالا رفته است. آنچه اتاق و انبار بود و اصطبل و کاهدان و آشپزخانه و داخل تنور را همگی مجتمعأ گشتیم و صاحبخانه با چوبی کف حوض آب را تجسس کرد و با چراغ داخل چاه آب را . در هیچ جای آن خانه اثری از آن مرد نبود و همه مبهوت گشته بودیم که به کجا رفته و از چه راهی رفته است. برگشتیم به اتاق های خودمان که بخوابیم ولی خوابمان نمی برد. ساعتی یا بیشتر گذشت که درِ اتاق باز شد و پدرم بی صدا به درون اتاق آمد و به رختخواب خود رفت. در این باره هر بار که مادرم یا ما بچه ها از او پرسیدیم فقط با سکوت او مواجه گشتیم و این موضوع همچنان برای ما مبهم ماند .
سادگی به این سادگیها به دست نمیآید. روح کسی که هستش منهمک در تعبد است، پس از طیّ پیچیدگیهای رنجآور نفس، به مسیر بندگی میافتد و حتی ملاقاتش برای طالبان راه بندگی آرامبخش و خواستنی میشود. اما او تمامش حق است و جز انجام وظیفه و اطاعت بی چون و چرای مولا راهی دیگر نمیداند. اگر اکنون با تو نشسته، فخری برای تو نیست. او تنها انجام وظیفه میکند.
قلم ساده و باصفای مرحوم راشد جای هیچگونه خیالپردازی و کرامتسازی برای اوصاف پدر بزرگوارش ننهاده. گاهی چنان بیظرافت و معمولی نقل واقعیت میکند که ملالی میشوی. ولی او هرگز دوست ندارد وزر و وبال سخنان مشکوک به گردنش بیفتد و جانب انصاف را رها نمیکند. اینجاست که گذشته از شخصیت شگفت مرحوم آخوند، فرزند ایشان نیز انسانی برجسته و متقی مینماید. خواندن این کتاب هر جان آرزومندی را مشتاق حق و مردان حق خواهد کرد.
یک وقت محدث قمی، عارف وارسته و فرزانه، صاحب منتهی الامال و مفاتیح الجنان، در ماه رمضان در مسجدگوهرشاد منبر می رفت؛ آخوندملاعباس تربتی هم به مشهد آمده بود تا از منبر حاج شیخ عباس قمی استفاده کند. محدث قمی وقتی از بالای منبر چشمش به آخوندملاعباس می افتد که در گوشه از ازدحام جمعیت نشسته، میگوید: ای مردم، آقای حاج آخوند تشریف دارند از ایشان استفاده کنید. و از منبر پایین می آید و از آخوند ملاعباس می خواهد که تا آخر ماه رمضان به جای ایشان منبر برود. نقل از صفحات ابتدایی کتاب.
کتاب ارزشمند فضیلت های فراموش شده نوشته مرحوم استاد حسینعلی راشد است. او این کتاب را در وصف پدرش، عارف کامل و بی نظیر دوران ما، حاج آخوند ملاعباس تربتی معروف به حاج آخوند نوشته. کتابی که آنقدر مورد توجه قرار می گیرد که توسط آیت الله جنتی در خطبه های نماز جمعه تهران اینگونه معرفی می شود: همه رابه مطالعه کتاب «فضیلت های فراموش شده» توصیه می کنم. کتاب را مکرر و بادقت بخوانید و عجله نکنید... ص4.
از کدام حالات حاج آخوند باید گفت!؟ یک کشاورز، فقیه، استاد اخلاق، پناه مردم، مردم علم و عمل...، از اشاره ای که امام به یکی از احوالات ایشان می کند، بعنوان درس و الگویی برای بقیه، ص 30، از خدمت گسترده ایشان و بسیج کردن مردم برای کمک به زلزله معروف 1301 خراسان و خاطره جالب عدم تقبل کمک امریکایی ها: از طرف امریکایی ها مبلغ هشت هزار تومان برای زلزله زدگان فرستادند به این شرط که با دست مرحوم حاج آخوند تقسیم شود. ایشان قبول نکرد. مردم گفتند اگر قبول نکنید پول را برمی گردانند. گفت: من قبول نمیکنم...ص 141، یا از وطن دوستی اش و خوندن عاشقانه شاهنامه! ص 106؛ به نظرم همه کتاب در همان یک جمله ای است که مرحوم راشد به خوبی بیان کرده: او مردی است که نفسش را کشته...ص 106
حاج آخوند متولد کاریزک تربیت حیدریه است و آرامگاهش در صحن آزادی حرم مطهر امام رضا علیه السلام میعادگاه دلدادگان.
به فاصلهی کوتاهی از مطالعهی کتاب حاج آخوند عطاالله مهاجرانی، فرصت مطالعهی کتاب حاضر پیش آمد. معرفی دو مرد بزرگ که در آسمان و ملکوت شهرتی بیش از زمین دارند. جدای از تمامی توصیفات که از شخصیت آقای راشد آورده شده، نکاتی که در برخی خاطرات منقول در کتاب به چشم میخورد که اگر من و ما هوشیار باشیم عجیب به کارمان میآید؛ مثلا داستان قدم زدن در خیابان و رد شدن شخصی از مقابل راوی و آقای راشد برای من درس آموز بود، آنجا که راوی به راشد می گوید: فلانی را دیدید؟ و در جواب میشنود:(نقل به مضمون) نه، ندیدم، «حواسم پرت میشود»؛ و این تمرکز بر آنچه ارزشش را دارد و پرهیز از حواس پرتی های معمول زندگی، اگر در زندگی ما جاری شود، آرامش روانی و توفیق در انجام درست امور را به ارمغان خواهد آورد.