روبنشتاین واقعا نویسندهی بدی است. در این کتاب ایدهی خارقالعادهی تلفیق آرای ویتگنشتاین و مارکس، نتوانسته از صرفِ بیان آرای این دو متفکر بزرگ تاریخ بشر فراتر رود روبنشتاین از ابتدا تا انتهای کتاب یک سخن را تکرار میکند: اینکه جامعه شناسی باید از نگاه ابژکتویسیتی و سوبژکتیویستی صرف بپرهیزد و بین این دو حرکت کند و برای رسیدن به این مقصود باید سر کلاس درسِ مارکس و ویتگنشتاین بنشیند کاملا درست میگوید اما این تمام چیزی است که از روبنشتاین میشنوید. بدین ترتیب 200 صفحه از کتاب را میتوان در چند صفحه خلاصه کرد اشتراکات مارکس و ویتگنشتاین بسیار مهم و راهگشاس، تنها در این کتاب مطرح نشده ولی بخش دوم این کتاب که به بررسی نظرات این دو میپردازد، میتواند بسیار آموزنده باشد پس توصیه میکنم نگاهی کلی به بخش اول انداخته و هر چه سریعتر بخش دوم را آغاز کنید بگذارید با یک مبالغه بر اهمیت اندیشهی این دو نفر پافشاری کنم اگر این دو را بشناسید، پاسخ هر سوالی را میدانید و اگر به سوالی نتوانستید پاسخ دهید، مطمئنید که پاسخی برایش وجود ندارد و اصولا طرح سوال اشتباه است جملهی بالا از این جهت نیز فریبنده است که برای شناخت مارکس باید ابتدا غول دشوارفهمی به نام هگل را شناخته باشید
ostensibly trying to resolve the issues of subjectivist/objectivist approaches to sociology, arguing they are both fundamentally dualist, and then arguing that marx & wittgenstein provide a more solid philosophical framework by considering that society is not an agglomeration of individual minds, but rather creates individual minds. meaning is not personal, it is social. while it is focused on "how do we do sociology" it's much more fun to make specific metaphysical claims, and those metaphysical claims are correct, descartes was wrong, you're not a mind inhabiting a body, you're a body imbued with mind by social learning. it's the dialectic baby