محمد چرم شیر (زاده ۱۳۳۹ تهران) نمایشنامه نویس و مدرس تئاتر است. او دانش آموخته رشته ادبیات نمایشی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه تهران است. محمد چرمشیر بیش از صد نمایشنامه نوشته است. وی پنجاه و چهار نمایشنامه چاپ شده داردو نمایشنامه هایش به زبان های انگلیسی آلمانی و فرانسوی ترجمه و در کشورهای ایران، آلمان، انگلستان، فرانسه، ایتالیا و آمریکا اجرا شده اند.
«اما این مردها همیشه کودک باقی میمانند. همیشه هم چیزی میخواهند. یکوقت از مادرشان، یک وقت از زنشان. این که چه باشد فرقی نمیکند، فقط میخواهند. صاحب همه چیز هم هستند. پا به خشت نگذاشته صاحباند. گاهی صاحب یک پوک، گاهی صاحب ما زنها. همیشه هم بهانههایی دارند برای کودکیهایشان.»
زیبا بود. ممنون از قلم ایشون. ۲۴ صفحه نمایشنامهی خالص اندوه زنانه تو یه باغ بارونی با زیستهای مختلف.
«چرا خانه را بیرونی و اَندرونی کردهاند این مردها؟ برای حفظ ناموس ما زن ها؟ باید ساده باشی که باور کنی. ما زنها مینشینیم در اَندرونی به هزار بند و ناچار تا مردها، زندگی کنند به آسودگی در آنجا که نامش بیرونیست. میبینی-نام خوشی هم دارد. بیرونی. بیچاره ما زنها.»
در آینده بیشتر سعی خواهم کرد با آثار چرمشیر ارتباط برقرار کنم فعلا اولین تجربهم بود، اما ابن حد از زن رو فهمیدن-درست مثل موپاسان- شاهکاره. حس و حال غریبی داشت و دیالوگها، تکگویی ها درخشان بود.
«همهی معنای زنانگی همین است؟ باری بر دل بگیری و تمام؟»
[بنظر من] اگر همین رو یک زن مینوشت، واکنش جامعه بهش ۱۸۰ ددجه برمیگشت و تمام این چهارپنج ستارههایی که میبینید یکی دو تا میشد. قول میدم بهتون، متاسفانه.
اجرای این کار را به گمانم در سال هشتاد و چهار در کارگاه نمایش دیدم . با بازی بی نظیر نگار عابدی در نقش نزهت جهان که بیانش در میان بازیگران زن فوق العاده ست و چیزی در حد جنس صدای رویا تیموریان. از همان دیالوگ های اول نمایشنامه تکان خوردم که خدایا این چه زبانی ست که چرمشیر شاعرانه و ضرباگین داستانش را در آن ریخته است
من پای همان رازقی ها نشسته بودم. آقاجانت ایستاده بود میان همین پنج دری خوف دارم ازین ساکت شدن همه چیز در این باغ. التهابی می اندازد به ساکت شدن این باغ میان بارش باران و ...
و این ترجیع بندی بود که هر از گاه خانم جان تکرار می کرد بی درنگ زبان نمایش دیوانه ام کرد که کم نظیر بود و فقط چرمشیر بود که می توانست این زبان و فضا را در کنار هم دربیاورد . فضای مه آلود یک باغ، باران و هفت زن از دوره ی تاریک قاجار که از اندرونی آمده بودند و یکی رقیب دیگری هر زنی از دری می آمد و داستانی می گفت .مهر آفاق و نزهت جهان درد دل می کردند اما خانم جان از همه دردمند تر بود که لباس سفید به تن داشت و در درِ انتهایی نشسته بود و خیره به باغ تک گویی می گفت بعد که نمایشنامه را خواندم دیدم اصلا توضیح صحنه ندارد و چرمشیر این فضا را در دل دیالوگ ها که کاملا کارکرد نمایشی داشتند در آورده ست . خیلی اتفاق افتاده ست که زبان صلب و سخت ادبی سر صحنه در نیاید اما چرمشیر انگار شعر گفته بود که به مکثی گاه موسیقی کلام را تقطیع می کرد و خود این هفت زن که هرکدام داستانی جداگانه داشته اند و ازدری جداگانه می آمدند و این شاید یکی از بهترین های چرمشیر بود و به یاد ماندنی ترین
گفتم به چه نگاه می کنید آقا میان تاریکی این باغ؟ گفت به خودِ این تاریکی ...
این سلیقه ی منه که بعضی کارای ادبی با تم تاریخی رو دوست دارم نه تاریخی که هست بلکه اشاره و خلق کردن چیزایی که تا حالا بهش فکر نشده. این نمایش نامه هم نسبتا جزو این دسته است. موضوعش شاید بکر نباشه اما هنر چرمشیر توی شخصیت پردازی اش جلوه می کنه. اینطور زنانه نوشتن و زنانه بودن و زنانه حس کردن واقعا خوبه. این که دیدگاه این زنِ دوره ی تاریخی رو بدونی و بفهمی.
وسط حیاط بیمارستان بودم و تنها راه برای جدایی از این وضعیت کتاب بود. رفتم از کتاب فروشی نزدیک بیمارستان این نمایشنامه رو خریدم. اولین نمایشنامهای بود که خوندم و واقعا هم چه انتخاب خوبی بود.:)
گفت: «چرا گریه میکنید، خانم جان؟ این اشکها نرم میکنند دل را. سبُک میشوید با این اشکها. نگذارید سبک شود دلتان، خانم جان. سخت باشد بهتر است این دل. دوام میآورد. میماند.»
واقعا حرف های دل یک زن رو به خوبی بیان کرده حتی جملاتی که استفاده کرده هم کاملا هم خونی داره این کتاب رو دوست داشتم چون جدا از جهان اول یا سوم بودن جدا از تعهد یک مرد نسبت به همسرش حقیقتی رو از زبون یک زن بیان میکنه که واقعا نمیشه انکارش کرد. معنی زنانگی همین است؟ باری بر دل بگیری و تمام ؟
گفت: خانم جان، کاش ترس ها همه به اندازه ی همین ترس ها بود از این باغ و این باران و این تنهایی. آن وقت کار ما مردها آسان بود. آغوش می گشودیم و ترس ها همه می رفتند. نفهمیدم چه می گوید آقا جانت.هیچ وقت نفهمیدم.
راست می گفت این آقا جان من، سخت باشد این دل بهتر است. دوام می آورد. می ماند.
کوچه گردی در این خراب آباد، هر چه به من نیاموخته این یکی را خوب آموخته که باید با خواب هایم خوش باشم،اما بدانم بیداری چیز دیگری ست.
مردها خودشان به شما می گویند که وی هستند. مردها می آیند که بمانند برای ما زن ها. خانم جان، باز می خواهند جایی را بیابند که بمانند.
شاعرانگی و ظرافتش خیلی به دلم نشست. یه غم لطیفی بود توش که وقتی کتاب تموم شد هم هنوز تو دلم مونده بود. از فضاش و ابهام و مهآلودگیش یاد خانهی ادریسیها افتادم. قشنگ بود :)
"هرچند خانم جان خود شما زنید و می دانید چه می کند دستی گرم که مینشیند بر دست های ما" داستان بسیار زنانه اسن و همین برای من خیلی دلچسب بود. نمیدونم اگه یه مرد این رو بخونه دوست خواهد داشت یا خیر. خیلی دلم نمایش اش رو ببینم