شعرهای سیلوراستاین تکان دهنده ست و همیشه میتونه تو جمله آخر آدمو شگفت زده کنه، حتی وقتی بارها خوندیش... پسرک گفت: بعضی وقتها قاشق از دستم می افتد پیرمرد ریزه گفت: من هم همینطور پسرک آهسته گفت: من شلوارم را خیس می کنم پیرمرد ریزه خنده ای کرد و گفت: من هم همینطور پسرک گفت: من بعض وقتها گریه می کنم پیرمرد سری تکان داد و گفت: من هم پسرک گفت: بدتر از همه اینها، بزرگترها اصلا به من توجهی نمی کنند و دست چروکیده پیرمرد را روی دستش احساس کرد. پیرمرد ریزه گفت: می فهمم چه می گویی.
خدا به ما انگشت داده_مامان میگه «چنگال بگیر دستت» خدا به ما صدا داده_ مامان میگه «داد نزن» مامان میگه کلم بخور، هویج بخور، برنج بخور اما خدا بستنیهای خوشمزه داده… .
خدا به ما انگشت داده_مامان میگه «از دستمال استفاده کن» خدا به ما جوی آب داده مامان میگه «شلپ شلپ نکن» مامان میگه «صدا نکن بابات خوابیده» اما خدا به ما در پوش سطل آشغال داده که از اینور و اونور پرتش کنی..