قبل از اینکه به تلویزیون بیایم، فکر میکردم مردم مرا برای این دوست دارند که در زندگیِ شخصیام بهاندازهی کافی موفًق نبودهام. امّا وقتی به تلویزیون رفتم و آدمِ معروفی شدم،هیچچیز تغییر نکرد؛ تعدادِ دوستانم نه کمتر شد و نه بیشتر. برای مدتی فکر کردم علاقهشان به من بهخاطر آن است که حالا خیلی موفّق هستم، خیلی کارها انجام دادهام، مصاحبههای جالبِ فراوان با آدمهای جالب، که برایش زحمت کشیدهام. امّا طولی نکشید که متوجّه شدم دلیلش آن هم نبوده؛ فهمیدم مردمی که نمیخواستند با من سروکاری داشته باشند، هنوز هم نمیخواستند، برایشان فرقی نمیکرد چه کارهایی کردهام، یا نکردهام. فقط بهخاطر این بوده که من من هستم و آنها آنها. متوجّه میشوید؟ چیزیکه، یکجورهایی، نوعی آزادی بود، اگرچه ساعتهای تنهایی هم در خود داشت. و واقعیت این است که پس از یک زمانِ مشخّص، در یک سنّ خاصّ، پیداکردنِ دوستانِ جدید خیلی زحمت دارد. تمامِ آن گپزدنها، شامها، هیجانها، خندهها و تکرارِ لطیفههای قدیمی کارِ زیادی بُرده است...