طاهر، چله جوانمردی را شروع کرده بود اما هر لحظه که چشم روی هم میگذاشت. چهره مهربان و دوست داشتنی دیدا در نظرش مجسم میشد که او را به سوی خود میخواند، خنده زیبای او، چالی که روی زنخدانش میافتاد، مژگان بلند و عاشق کشش که هستی طاهر را به باد فنا داده بود. حرکات دستان بلورینش روی تارهای ننگ: همه و همه لحظهای طاهر را به حال خود نمیگذاشتند… دیدا هم حال و روز خوشی نداشت، در تب و تاب دیدار طاهر میسوخت اما نمیتوانست با کسی چیزی بگوید دیگر کسی صدای ساز افسانهای او را به ندرت میشنید. از متن رمان