غروب بود. وقتی پا تو باغ اناری گذاشتم، درختان انار، ساکت بودند، داشتند به هم نگاه می کردند. باد ملایم تابستان سعی می کرد آنها را به حرف در آورد. آنها گاهی پچ پچ می کردند و گاهی هم نه. انارهای سرخ بر شاخه هایشان چون خورشید هایی غروب کرده بودند. ناگهان پچ پچ جوی آب راشنیدم، بعد صدای پای یک نفر آمد که به من نزدیک می شد. پشت انارها پنهان شدم. بعد صدای پای سه نفر آمد. نگاه کردم، صدای پای اول، پشت درختی خاموش شد. آن سه نفر کنار جوی آب ایستادند. ناگهان فرهاد سنگی بر سر خود زد و توی جوی آب افتاد. شیرین فریاد کشید : ” فرهاد من!” خسرو گفت : ” او دیگر مرده است.”
متن کتاب در عین سادگی، دلنشین است. زبان محاوره و گویشهای مختلف در لابهلای سطرهای کتاب به شیرینتر شدن داستان کمک زیادی کرده است. بعضی از داستانهای کتاب ملالآور به نظر میآمد، اما وقتی به انتهایشان میرسیدم، شوکه میشدم. انتظار نداشتم روند داستان اینگونه باشد، و در چشم به هم زدنی، شگفتزده میشدم و مملو از دوستداشتن.
برداشت شخصی بنده اینطوره، ممکنه اشتباه می کنم: لازم نیست برای آفرینش یک اثر خوب سعی در استفاده از استعاره های پیچیده کرد. به نظرم نویسنده تصمیم داشته مبهم بنویسه و پراکنده گویی کنه. یک تداعی آزاد. شاید خوانش این کتاب توسط یک روانکاو بتونه لایه های عمیق ناخودآگاه نویسنده رو برای خودش روشن کنه... اما برای من خواننده جالب نبود.
تنها برداشتی که داشتم و نظرم رو جلب کرد این بود: "فراموشی برابر با مرگ هست" یا فراتر از اون، "فراموشی از مرگ بدتر هست".
کتاب شامل ۱۱ داستان کوتاه است. داستان کودکان ابری عالی بود؛ داستانهای وضعیت، عاشقانه و حیاط خلوت خوب بودند؛ بقیهی داستانها را دوست نداشتم، بهخصوص داستان کوکبه به نظرم با اصرار نویسنده بر شاعرانه نوشتن خراب شده بود. وقتی نویسندهای میتواند تا این حد رئال را خوب بنویسد چرا باید چنین کارهایی بنویسد!!!؟ امتیاز عاشقانه: ۸ از ۱۰، امتیاز داستانهای وضعیت، عاشقانه و حیاط خلوت: ۵ از ۱۰ و امتیاز بقیهی داستانها ۱ از ۱۰. امتیاز کل: ۳ از ۱۰.
این کتاب دربردارنده یازده داستان کوتاه از محمد شریفی نعمتآباد است. یکی از داستانهای این کتاب «وضعیت» نام دارد که محمود دولتآبادی درباره این داستان گفته است: داستان «وضعیت» یکی از دلنشینترین داستانهای کوتاه و یکی از عمیقترین داستانهای رئالیستیست که میشناسم. لینک طاقچه https://taaghche.com/book/12895/%D8%A...
باغ اناری مثل خوابی میماند که تلخ است و درد دارد، ولی نمیخواهی ازش بیدار شوی. انگار بیداری از این خواب خیانتی باشد به ساحتِ حقیقتی پنهان. حتا اگر از خواب بیدار شوی، دوست داری فردا و فرداها هم این خواب را ببینی. روحی سرزنده و نفسکش در کل اثر دمیده شده باعث میشود تلخی را به مثابهی جزئی تفکیکناپذیر از زندگی بپذیری و حتا در آغوشش بگیری.