چندسالی از زندگی رو فقط نوشته های صادق هدایت را میخواندم و بعد هم نقد و تحلیل هایی راجع به آثارش. جا داره بگم از این حجم از تعصب در این کتاب شوکه شدم. با اینکه آغاز خوبی داره ولی میزان زیادی از کتاب در واقع تجلیل از جلال آل احمد و دکتر شریعتی هست. هر کس کمی راجع به صادق هدایت بدونه این رو میدونه که هدایت دل خوشی از جلال آل احمد نداشت و آثار، افکار و سبک این دو نویسنده زمین تا آسمون فرق دارن.
اینکه برای تاریخ اون دوره و تحلیلی تراژدی گونه بر آثار هدایت از این افراد استفاده بشه بیشتر شبیه زورکی قرار دادن این اشخاص کنار هم دیگه است. درسته که نویسندگان و فیلسوفان ایرانی و خارجی زیادی نقل قول هایی ازشون در کتاب آمده اما در خیلی مواقع خواننده بیشتر سردرگم میشه.
انتظار خیلی بیشتری از این عنوان و از این کتاب داشتم که متاسفانه برآورده نشد. حتی زمانهایی که حرف های جالبی راجع به پدرسالاری و اسطوره میزنه یهویی میرسه به اینکه این نویسندگان خودشون مدرنیته رو نقد میکردن، ناراضی بودن و برای همین مدرنیسم در ایران شکست خورده. خنده داریش اینه که فروغ فرخزاد و صادق هدایت رو بازیچه این نظریه قرار میده…دو فردی که به شدت برعلیه سنت گرایی، عقب ماندگی و کلیشه های جنسیتی دوره ی خود می تاختند!