در پشت جلد کتاب می خوانید: ... هرچند غربت امروز با غربت ده سال پیش زمین تا آسمان فرق کرده است. هرچندغربت آنقدر پریده رنگ به نظر می رسد که شاید روزی با سازش و حل شدن اشتباه شود، هرچند که من غریبه، پس از یک سفر چند روزه، در نهایت شگفتی حس می کنم دلم برای خانه ام در لس آنجلس تنگ شده است نه برای خانه ام در تهران، ولی با سماجت یقه غربت را رها نمی کنم. انگار می ترسم خود را گم کنم، می ترسم بخشی از وجودم را از دست بدهم، می ترسم بی هویت شوم، به همین دلیل درحالی که امروز با تمام کوچه پس کوچه های شهر لس آنجلس آشنا هستم و در مقابل کوچه دوران کودکی یا نوجوانی خود را به سختی به یاد می آورم. باز هم اینجا را غربت و آنجا را خانه می نامم و دل را به این باور می سپارم که از خانه دورم...
قلم درخشان و فوقالعاده جذاب هما سرشار در تجربهی (مشترک) دههها سردرگمی و آوارگی و تلاش برای پذیرفتن و پذیرفته شدن و هزار گرهی ریز و درشت دیگر در ذهن، مجموعهای پدید آورده، روان و زیبا، از خاطرات و دلمشغولیهای نویسنده در مسیر مهاجرت اجباریاش؛ که امروز دیگر نه معدود به سال، نه محدود به یک رخداد تاریخی خاص و نه منحصر به گروهی مجزاست. شگفتانگیز آنکه، آنچه در تار و پود انسان است اینچنین بیتغییر مانده و میماند. بخوانید یا بشنوید (کتاب با صدای نویسنده در یوتیوب موجودست) لذت ببرید و در جزییات تامل کنید.