"Çekim Senaryosu" dizimizin ilk kitabı olarak Yeni İran Sineması’nın kurucularından olan ve sinema tarihinin ustaları arasında yerini alan Abbas Kiyarüstemi’nin "Kirazın Tadı" adlı filmini seçtik.
Ülkemizde bugüne kadar yayımlanmış senaryo kitaplarından farklı olarak hazırlanan bu dizide yer alacak filmlerin çekim senaryolarında; plan ölçekleri, kamera hareketleri, mizansenler ve diyaloglar kare kare izlenerek hazırlandı. Çekim senaryosuna ek olarak; filmin özetine, yönetmenin özgeçmişine, filmografisine ve sinema hakkındaki bazı görüşlerine de yer verdik.
"Kirazın Tadı" ulusa bir sinemanın uluslar arası ününü sağlayan yapıtlar arasında bulunmakla, "Halk Sineması"nın geçerli bir örneği olmaktadır. Yapısı ve içeriği bakımından son derece sağlam ve yalın olan "Kirazın Tadı"nı sinemada yapılabileceklere bir örnek olarak sinemasever okurlara sunuyoruz.
Abbas Kiarostami was born in Tehran, Iran, in 1940. He graduated from university with a degree in fine arts before starting work as a graphic designer. He then joined the Center for Intellectual Development of Children and Young Adults, where he started a film section, and this started his career as a filmmaker at the age of 30. Since then he has made many movies and has become one of the most important figures in contemporary film. He is also a major figure in the arts world, and has had numerous gallery exhibitions of his photography, short films and poetry. He is an iconic figure for what he has done, and he has achieved it all by believing in the arts and the creativity of his mind.
شما می تونی با من همدری کنی می تونی زبونی همدردی کنی اما نمی تونی حسش کنی
------------
من می دونم که خودکشی گناه کبیره هست اما این هم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت می شی! این گناه بزرگی نیست؟؟؟ خانواده تو خودتو اطرافیانتو اذیت کنی؟؟؟ این گناه نیست ؟؟ من فکر می کنم خداوند اینقدر بزرگ و مهربون هست که بخواد رنج بندگانشو ببینه ....
------------
خوشبختی به ادعا نیست به تظاهر نیست به گفتن نیست خوشبختی یه حسه وقتی خوشبختی که اونو حس کنی که نه اطرافیانتو اذیت کنی و نه اونها تورو ....
I know that suicide is one of the deadly sins but being unhappy is a great sin too. When you're unhappy, you hurt other people, isn't it a sin too? When you hurt others isn't it a sin? Hurting your family... your friends, hurting yourself, isn't it a sin? If I hurt you, that isn't a sin, but if I kill myself, it is?
یکی از بهترین فیلم هایی که تو عمرم دیدم... به همه ی کسایی که میخوان این فیلم رو ببینن توصیه میکنم زور نزنن که همه ش رو تو یه نشست ببینن... تو دو قسمت میشه لذت بیشتری از این فیلم برد... این فیلم بهم ثابت کرد برای درست کردن یه فیلم خوب حتما نیازی به زرق و برق و خرج نیست... سادگی فیلم بیشتر از هرچیزی تو چشم میزنه... بازی بازیگرا هم خیلی قشنگ از کار دراومده ...
مینیمالیستی؛همون طور که از کیارستمی انتظار میره ؛استفاده از بازیگر هایی که در واقع بازیگر حرفه ای نیستن،آدم های عادی ان و این عادی بودنشون تو متن فیلم لذت بخشه واقعی هستن از هر نظر. فیلم برا آدم های کم طاقت نیست یا کسایی که حوصلشون سر میره؛منتقدا نظر های متفاوتی دارن راجبش یه سری معتقد خسته کنندست و یک سری میگن شاهکار اگر این فیلم رو دوست داشتین فیلم مارماهی ساخته ی شوهی ایمامورا رو هم ببینید هم ارزش هستن و جایزه ی مشترکی رو بردن. نگاه همیشگی عباس کیارستمی که به قولی از پشت عینک سیاهش دنیا رو سفید میبینه هم درش مشهوده
Hayatın ve hayata vedanın ince bir ipin birer köşesinde olduğunu anlatan bir metin daha doğrusu film. Ufak bir şey bile hayata tutunmaya yetiyor (mu?) Bu ikilemi yansıtan felsefi açılımları olan bir metin. Önemli.
" اما اینم گناه بزرگیه، که انسان خوشبخت نباشه وقتی خوشبخت نیستی، باعث اذیت و آزار اطرافیانت میشی، این گناه نیست؟ این گناه نیست که اذیت و آزار اطرافیانت رو فراهم کنی؟ خانوادت رو اذیت کنی، دوستانات رو اذیت کنی،خودتو اذیت کنی... اگر شما را اذیتت کنم، آزارت بدم، گناه نیست؟ ولی خودمو بُکُشَم گناهعه؟ "
This entire review has been hidden because of spoilers.
در دل تپههای خشک و خاکیِ بیرون از تهران، جایی میان خلأ و خلوت، عباس کیارستمی از مردی میگوید که دنبال مکانیست برای دفن خودش. نه برای استراحت، نه برای فرار، بلکه برای پایان. مردی که با ماشینش میچرخد، در دل شهری که هیچچیزش دلچسب نیست، دنبال کسی میگردد که پول بگیرد و بعد از خودکشیاش، او را خاک کند. همینقدر ساده. همینقدر پیچیده. «طعم گیلاس» فیلمیست درباره طعم مرز، طعم زندگی در آستانه مرگ. فیلمی که نه قضاوت میکند، نه نصیحت، نه التماس، فقط نگاه میکند. مثل درخت خشکیدهای که از آفتاب نمیگریزد.
اما آنچه فیلم را از مرثیهای تاریک به شعری نجاتبخش بدل میکند، همان سکانس شاهکار پیرمرد است. حضور آن پیرمرد، کارگر سادهی موزهی تاریخ طبیعی، که با لهجهی آذریاش از توت میگوید. نه از امید، نه از عشق، نه از خدا—بلکه از یک مشت توت شیرین. روایت او گرهی کل فیلم را باز میکند، بدون اینکه چیزی را به زور تحمیل کند. نه قهرمان است، نه حکیم، فقط کسیست که یک روز رفته بود خودش را بکشد، اما:
«رفتم، طناب انداختم، نشد. باز انداختم، نشد. سومی دیگه خودم رفتم بالا، طناب رو گیر دادم... یه چیزی خورد به دستم، نرمه. چه توت شیرینی، شیرین بود... یکی خوردم، دو تا خوردم، یه وقت دیدم هوا روشن شد، آفتاب زد بالا، بچهها اومدن... گفتم درخت رو تکون بدیم، خوردن، خندیدن... رفتیم خونه، زنم هنوز خواب بود، به اونم دادم، اونم خورد، اونم کیف کرد...»
و بعد با آرامشی که تنها پیرها بلدند بگویند:
«رفته بودم خودکشی کنم، توت چیدم آوردم. آقا، یه توت مارو نجات داد... یه توت مارو نجات داد.»
اینجاست که «طعم گیلاس» از فیلمی درباره مرگ، بدل میشود به فیلمی درباره زیستن؛ نه زندگی بهعنوان امری باشکوه، بلکه بهعنوان چیزی عادی، کوچک، پیشپاافتاده، اما گاه آنقدر دقیق و شیرین، که آدم را از پرتگاه پس میکشد.
کیارستمی در این فیلم از سکوت بهعنوان دیالوگ استفاده میکند. از چهرههای بسته، از جادههایی که تا افق کش میآیند، از خاکی که زیر پای آدمی صدا میدهد. «طعم گیلاس» فیلمیست که حوصله میطلبد، حضور میخواهد، سکوت را تمرین میکند، و تماشاگر را از تماشا به درون میبرد. انگار روی صندلی کنار راننده نشستهای، توی همان پژوی که میان بیابان میچرخد، و داری فکر میکنی: آیا من هم دنبال کسی میگردم که جنازهام را دفن کند؟ یا شاید... شاید هنوز طعمی هست که نچشیده باشم. شاید من هم، هنوز، یک توت نخورده دارم.
همهچیز در «طعم گیلاس» دربارهی زندگیست؛ نه زندگی بهمثابه زیستنِ بیتفکر، بلکه زندگی همچون جدالی میان میل به مرگ و وسوسهی ماندن. فیلم با ریتمی کند، با دوربینی که نگاه میکند و نه قضاوت، شخصیتِ آقای بدیعی را به ما نشان میدهد؛ مردی میانسال، موقر، آرام، که بهدنبال کسی میگردد تا کار ساده اما سنگینی را انجام دهد: خاک ریختن روی پیکرش، بعد از خودکشی.
این سادهترین توصیف داستان است، اما همانقدر گمراهکننده که بخواهی از آدمی فقط قد و وزنش را بگویی. فیلم کیارستمی از همان ابتدا به ما نمیگوید چرا بدیعی میخواهد بمیرد؛ نه چون موضوع مهم نیست، بلکه چون پرسیدن آن بیهوده است. مگر آدمها همیشه برای مردن دلیلی دارند؟ مگر زندگی همیشه برای ادامهدادن دلیلی میدهد؟ در جهانی که آدمها حتی برای زیستن هم پاسخی ندارند، درخواست مردی برای مردن ناگهان خیلی انسانی میشود.
در میان چرخزدنهای ماشین، در خطوط پیچدرپیچ کوههای اطراف تهران، او سراغ آدمها میرود: کارگر افغانی، طلبهای جوان، کارمند بازنشستهی موزهی تاریخ طبیعی. هیچکدامشان آمادهی پذیرش این خواسته نیستند، یا به دلیل عقاید دینی، یا ترس، یا درکنکردن انگیزه. اما پیرمردِ موزهدار ـ با آن چهرهی مهربان و صدای خاکگرفتهاش ـ میپذیرد، با مهربانی و نرمی کسی که درد را میشناسد اما اسیرش نشده.
«طعم گیلاس» فیلمیست دربارهی چیزهایی که ناگهان، بیهیچ دلیل مشخصی، میتوانند ما را از لبهی پرتگاه بازگردانند. دربارهی توتهایی که میروید، آدمهایی که بیهیچ نقش قهرمانانهای حرفی میزنند و در خاموشی، نجاتت میدهند. دربارهی سکوتهایی که بلندتر از خطابهها حرف میزنند.
کیارستمی اینجا نه خط میدهد، نه پیام اخلاقی میسازد. او تماشا میکند، همانطور که ما تماشا میکنیم. نه قضاوت میکند، نه درمان تجویز میکند. او فقط آینهای دستت میدهد، و میگوید: «نگا�� کن، شاید توتهات رسیده باشن.»
«طعم گیلاس» فیلمیست که مثل توتی رسیده، باید بهآرامی در دهانت گذاشت. با حوصله، با سکوت، با اشکهایی که نمیریزند، اما ته چشم میمانند. و درست مثل آن توتِ نجاتبخش، ممکن است همان چیزی باشد که بیآنکه بخواهی، دوباره بخواهی... بمانی.
For most people, the will to live, even in hard times, is more than a determination to survive. It is an unquestioning, ebullient zest for being sensate in the world. The director, Abbas Kiarostami, through this movie "Taste of Cherry" contrasts the teeming vitality of Iranian working life with the suicidal inclination of a brooding, affluent middle-aged man identified only as Badii. It presents a sense of an ending. The film is remarkable: both obsessive and patient in its slow, steady, accumulating minimalism, and in its threading together of the random and the fated, the contingent and the destined. My favorite part of the movie is where the protagonist presents the genesis of his will:
"...I know that suicide is a deadly sin, but being unhappy is a great sin too. When you are unhappy, you hurt other people. Isn't that a sin too? When you hurt others, isn't that a sin? Hurting your family, your friends... hurting yourself, isn't that a sin? If I hurt you, that isn't a sin, but if I kill myself, it is? I think that God is merciful and so great that He doesn't want to see His creatures suffer. He's so great that He possibly can't want to force us to live. That's why He grants man this solution. Have you ever thought about the meaning of this? "
Those are the questions of life and death: what makes the former worth it, what right do we have to the latter, what becomes of us when both are behind us? Kiarostami never seeks to directly answer these questions; instead, he implies that his movie simply can’t resolve them. We are given a gesture in place of revelation.