توی محله ما بچههای کوچک، با دماغهائی آویزان و پاهائی لخت و شلوارهائی پنجرهدار، توی زبالههای اعیانها زندگی میکردند. زبالههای اعیانها را، هر صبح ماشینهای مخصوص پشت محله ما خالی میکردند و با سر و صدا ما را از خواب میپراندند. بچههای محل صبحانه خورده و نخورده، بطرف زبالهها پناه میبردند. آنرا زیر و رو میکردند. دنبال اسباب بازی، قاشق شکسته و بطری میگشتند. آنها چیزهائی که پیدا میکردند یکجا گرد آورده و با پول فروش آن، بامیه و آلاسکا میخریدند. [از متن کتاب]