L'Homme aux valises est un voyageur infatigable qui poursuit son identité à travers le monde de la répression et du malentendu. Au contraire le personnage de Ce formidable bordel est figé dans l'immobilité. Figure statique, médusée, il voit bouger les êtres, exploser les révolutions, se produire les crimes, puis s'appesantir autour de lui la mort et le temps.
Eugène Ionesco, born Eugen Ionescu, was a Romanian playwright and dramatist; one of the foremost playwrights of the Theatre of the Absurd. Beyond ridiculing the most banal situations, Ionesco's plays depict in a tangible way the solitude and insignificance of human existence.
شاید در میان آثار یونسکو «کرگدن» برای من بهیادماندنیترین باشد، اما «مردی با چمدانهایش» نمایشنامهای بود که قلبم را سوراخ کرد. حقیقتش خواندنش سخت و آزاردهنده بود چون ضددرامترین و ضدروایتترین نمایشنامهی یونسکو بود، اما بعد که کمی از خواندنش گذشت و تصاویر و جملههای منقطع در ذهنم تهنشین شدم تازه کمکم تصویر محو و گنگی از مردی با چمدانهایش در برابر چشمانم شکل گرفتند. تصویر انسان آوارهای که در جستجوی ابدی برای رسیدن به خانه، به جایی که روزی در آن ریشه داشته، هویتش را گم میکند. تصویر پایانی که صحنه پر از شخصیتهای چمدان به دستی است که با سردرگمی از این سو به آن سو میروند قلبم را هزار پاره کرد. شاید خواندنش در این روزهایی که سرزمینمان در چنگال خشکسالی است و گرفتار ایدئولوژیهای کثافتی است که هر روز تعداد بیشتری از ماها را چمدان به دست از خود میراند، خواندن این نمایشنامه بیش از پیش، تار و پود قلبم را نابود کرد.
من تو را ناامیدانه دوست دارم. آب ها روشن خواهند شد آسمان شفاف خواهد شد و مردم در هنگام عبور تو، خود را کنار نخواهند کشید آنها تو را دعا خواهند کرد و من با تو خواهم بود. خواهی دید فردا همه چیز نو خواهد شد.
تا همین چند لحظه پیش که نمی دانستی از کجا آمده ای،در کجا پیاده شده ای.... و از کجا می آیی. من میدانستم چون منتظرت بودم.من آنتن دارم.برای اینکه همه جا منتظرت هستم. در تمام گوشه کناره های دنیا منتظرت شدم. زن:برای چه می بایست این کارها را می کردی؟ مرد:برای اینکه بتوانم برگردم و تو را پیدا کنم. زن: دروغگو!سالها در چشم براهی تو گذشتند. زیباترین لحظه های زندگی. نگاه کن!
زن:در این زندگی که تقریبا همه وقت در خواب بودی، برای همیشه بیدار می شوی. مرداول: در رویا بیدار می شوم و دیگر در رویایم بخواب نخواهو رفت.
عالی است بنظرم ضد نمایش ترین نمایشنامه یونسکو است که خواندهام هیچ چیز کلاسیکی در آن وجود ندارد زمان نامفهوم است مکان نامعلوم است و شخصیت ها در تیپ باقی میمانند با این وجود مرد اول همواره در مسیر کنش و واکنشهایی که در میان سالهای نامنظم ۱۹۳۸ ۱۹۴۴ ۱۹۵٠ در جاهایی بین ونیز و پاریس و کیشه نو و جهنم و... برایش رخ میدهد دیالوگها همانقدر که طولانی است گنگ هم نیست اما با تشکر از پروفسور احمد کامیابی مسک عزیز که توضیحات خوبی درباره این کتاب داده است این نمایش میتواند در زمره نمایشهای سورئال قرار گیرد و گمان میبرم دیدنش زیباتر، مفرحتر و سرگرم کنندهتر از خواندن این حجم بسیار از دیالوگهای بینظم و نامرتب و گنگ اما... اگه در شرایط خوب ذهنی بخوانیدش کامل داستان و حرفهای یونسکو عزیز در ذهنتان شکل میگیرد
نمایشنامهی جذابی بود. متاسفانه من به خاطر علاقهی شدیدم به کرگدن که نمایشنامهی دیگری از همین نویسنده ست نتونستم اون اندازهای که باید از این نمایشنامه لذت ببرم. مدام مقایسه میکردم و توقع داشتم مثل اون بینظیر باشه. اما کتمان نمیکنم که به شدت جذاب بود و دوستش داشتم. فقط کاش قبل از کرگدن میخوندمش.
This seems to be the rare Ionesco play where the premier absurdist playwright was actually talking about something material and important...and the reader/audience could tell what it was. I thought this mid-1970s play was a return to form after a series of fair-to-middling works by Ionesco in the late 1960s and early 1970s. It's engaging in a way that challenged me to wrestle with the situations, characters, and imagery and work out what was going on (something that I appreciate in any book, film, or play), and though it tends to drag a bit in the middle, the ending scene is wonderful. I think I have frequently written this about Ionesco plays in my reviews on Goodreads, but I wish I could see this on the stage, particularly for that last scene.