(این کتاب(مقاله) در جریان تحقیقی که مخملباف از بحران اشتغال در افغانستان انجام داده نوشته شده. قدیمی است و مربوط به 13 سال پیش ولی دشواری ها و تلخی های زندگی افغان ها را – که هنوز و تا همیشه ادامه دارد – تقریبا به خوبی بیان کرده.)
:اشاراتی از متن کتاب
در جهانی كه وقتی تنها چندین نفر در زیردریایی شوروی در حال مرگ بودند، ماهواره ها اخبار لحظه به لحظة آن را منتشر می كردند، در جهانی كه اخبار تخریب مجسمة بودا را لحظه به لحظه شنیدیم، هیچ كس از مرگ ملت افغان در هر پنج دقیقه یك نفر، در طول بیست سال گذشته سخن نگفت...
در این بی تفاوتی بشری كه سراسر كرة زمین را فراگرفته كه روزگار ما روزگار سعديِ "بنی آدم اعضای یكدیگرند" نیست و تنها موجود، كه هنوز دلش از سنگ نبود، همان مجسمة بودا در بامیان افغانستان بود، كه با همة عظمتش، از عظمت این فاجعه، احساس حقارت كرد و از شرم فرو ریخت. عرفانِ نخواستن و آرامش بودا، از خواستة نان یك ملت، شرمنده شد و كم آورد و فرو پاشید. بودا فرو پاشید كه دنیا از این همه فقر و جهل و ظلم و مرگ و میر مطلع شود، اما بشر غافل، تنها از فرو پاشیدن مجسمة بودا مطلع شد. یك ضرب المثل چینی میگوید : تو با انگشت به ماه اشاره می كنی، نادان به انگشت تو خیره میشود. هیچ كس انگشت اشارة مجسمة فرو پاشیدة بودا را به ملتی در حال مرگ ندید...
این حكایت ملتی است كه دچار قهر طبیعت و تاریخ و اقتصاد و سیاستِ حكومت خود و بی مِهری همسایگان خویش است. شاعری افغان (محمد کاظم کاظمی) كه به خاك ایران پناه آورده بود، قبل از خروج از ایران، احساسش را در شعری این گونه بیان میكند و می رود:
.پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت .همان غریبه كه قلك نداشت، خواهد رفت .وكودكی كه عروسك نداشت، خواهد رفت .طلسم غربتم امشب، شكسته خواهد شد .و سفره ای كه تهی بود، بسته خواهد شد .منم، تمام افق را به رنج گردیده .منم كه هركه مرا دیده، در گذر دیده .تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت .پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت