کل این کتاب میتوانست در بیستصفحه یا حتی کمتر جمع شود. مجموعهای است از سوالات ِ غالبا بهدردنخور و تکراری که بارها و بارها با واژهگزینی متفاوت و گاهی حتی غیرمتفاوت ! از قاضی پرسیده میشود و او هم با همان عبارات و کلمات تکراری پاسخشان میدهد. موقع خواندن کتاب ، مدام حس میکردم با پدربزرگ پیری مواجهام که هر بار میروم دیدناش، حرفهای قدیمیاش را در باب اهمیت تعهد و لزوم وظیفهگرایی تکرار میکند و یادش هم نیست که هزار بار تا به حال این حرفها را زده و این خاطرات را تعریف کرده.
کلاش برایم چیز تازه و خاصی نداشت، جز یکی-دو نکته که از بخشی از گفتوگوی نجفدریابندری و قاضی آموختم، سهچهار نکتهی جالب دربارهی ترجمه که از خلال خاطرات قاضی میشد فراگرفت، و دو-سه تا خاطرهی خوب که قاضی میان پاسخها یا نوشتههایش تعریف کرده