بیروتی که با مجموعهی «تک خشت» پا بر زمین داستان فارسی سفت کرده بود، با این رمان شگفتانگیز خودش را تثبیت کرد و چیرهدستیاش در کار با زبان و روایت را به رخ کشید. و البته پاداشش را هم گرفت؛ کتابش رفت در لیست کارهای ممنوعه
فرض کن می نشینی پای درد دل ها حکایت های یک پیر. با یک قصۀ عجیب شروع می کند و بعد نقب می زند به یک اتفاق هولناک و وحشتناک در گذشته ها. می بینی که با حرف هایش دارد آرام آرام کلاف سردرگمی را در گذشته برایت باز می کند که در مسیرش سراسر تراژدی و رخدادهای تکان دهنده است. با هیجان و توجه و علاقه می نشینی پای صحبت هایش و بی صبرانه منتظر هستی که ببینی که آخر به کجا قرار است برسد. پیر قصه گو از هر دری سخن می گوید و گاهی از ماجرای اصلی دور می شود. حالا شاید چند ساعتی گذشته از صحبت هایش و او همچنان دارد می گوید. تو کمی خسته شده ای. اتفاق ها کمی تکراری شده اند. و کم خسته کننده. از حال و هوا و فضای غریب و وحشتناکی که حکایت را شروع کرد دور شده اید و رسیده اید به یک سری غر غر های خسته کننده و اختلافات جزئی خانوادگی. می نشینی به امید اینکه به گره اصلی ماجرا و رازهای بزرگ پشت این تراژدی های گنگ و بزرگ پی ببری. به خودت میایی و می بینی چهل و هشت ساعت تمام است که دارد برایت صحبت می کند. خودش اصلا خسته نشده و یک نفس می گوید و خودش را تکرار می کند و انگار دیگر حرف تازه ای ندارد. ولی فقط برای اینکه با رفتن تو تنها نشود قصه اش را کش می دهد. حالا دو روز است نخوابیده ای و به گفته های او گوش کرده ای. هرجا سؤالی کرده ای یا سکوت بی معنایی کرده، یا ناگهان به طرز عجیبی خشمگین شده و بهت پریده، یا جواب های کلافه کننده و سربالا داده. می نشینی به امید اینکه فقط زودتر تمام شود این گفتن ها. حالا شاید یک هفته شده که همینطور دارد به هم می بافد. به نظر می رسد که دیگر خودش هم خسته شده و می خواهد زودتر سر و ته ماجراها را هم بیاورد. بعضی چیزها را نگفته می گذارد، ولی بعد بهشان اشاره می کند و تو میمانی که چرا آن اتفاق را تعریف نکرده؟ یادش رفته، یا تکنیک زده، یا ادارۀ سانسور حذفش کرده؟ خلاصه که انگار دیگر دارد به آخرهای بافتن هاش می رسد. گره بعضی ماجراها باز شده و تراژدی اصلی قضیه خودش را نشان داده و حقیقتا هم تراژدی غم انگیزی بوده که تکانت داده. ولی خب فضای اول قصه گویی پیر را دیگر هرگز به دست نیاورده ای. احساس گول خوردن می کنی. حس می کنی پیر آن فضا را ترسیم کرده تا تو را پای قصه ای بنشاند که خودش هم می داند به آن آغاز پر طمطراق و اساطیری نمی آید. خلاصه که بعد از حدود هشت روز بالاخره پیر از قصه گفتن دست می کشد. خیلی از گره ها باز شده اند و خیلی ها هم باز نشده اند. خیلی از چراها همینطور در ذهنت مانده اند و خیلی جاها اعتراض داشته ای ولی جرئت بیانش را نداشته ای به پیر قصه گو. ولی با تمام اینها خوشحال هستی که این قصۀ دراز خسته کننده بالاخره تمام شده. میگویی چه حیف که پتانسیل بسیار بسیار بالاتری داشت و می توانست با اختصار بیشتر تبدیل به شاهکاری شود، ولی اینطور هرز رفته. و گرچه ناراضی نیستی از خواندنش، خیلی هم راضی و خوشحال نیستی. این دقیقا حکایت من بود با رمان "چهار درد". رمانی که در آغاز و حتا تا صد صفحۀ اول قول تجربه ای بی همتا رو بهت میده، ولی بعد تبدیل میشه به یه دراز گویی بی پایان از شخصیت های غیرضروری، دیالوگ های تکراری و غیرضروری، صحنه ها و برخوردهایی که اینقدر تکرار میشن که دیگه همه شون رو از پیش حفظ هستی، و نتیجه نگیری ها و گره نگشایی های مکرر. رمان پیرنگ خیلی پر رنگی نداره که بگیری و با امید فهمیدنش بری تا آخر. یا اگر هم داره، اینقدر اتفاقات و ماجراهای جانبی روایت شده در خلالش، که از اهمیت میفته پیرنگ اصلی. از این به بعد امکان لو رفتن داستان هست: راوی ینی امیر یک جوان دانشجوئه که تصمیم گرفته بنشینه پای صحبت های افراد خاندان و ببینه که این کدورت های گنگ و کینه های مبهم ریشه شون کجاست. میشینه پای صحبت عزیز و میشنوه که جلال شوهر عزیز مردی زنباره و لاابلالی و عوضی بوده و ابتدا خواهر عزیز رو به زنی میگیره که حاصلش میشه حمیده و وقتی او میمیره خود عزیز رو به زنی میگیره. حمیده با خانوادۀ حاجی وصلت میکنه که اونها هم لاابلالی هستن و رسول حمیده رو باردار میکنه و بنابراین حمیده مجبور میشه پس از مرگ همسرش عماد زن حاجی بشه. و میگن که عماد تصادف نکرده، بلکه خاندان حاجی او رو به قتل رسوندن. کنجکاوی های امیر در گذشتۀ خانواده او رو به سرگذشت خانواده های قبل تر میرسونه، مثل پدر عزیز و ماجراهاش، جلال شوهر عزیز و ماجراهاش، برادر عزیز و ماجراهاش، حمیده دختر جلال و ماجراهاش، منصور برادر حمیده و ماجراهاش، رسول پسر حاجی و ماجراهاش، خود حاجی و ماجراهاش، ساقی زن منصور و ماجراهاش، م دوست امیر و ماجراهاش، خود امیر و ماجراهاش، رشید برادر رسول و ماجراهاش، حاج خانم زن حاجی و ماجراهاش، ماجراهای بعضی از بچه محل های راوی و غیره؛ پراندن صحنه های مکرر جنسی و خشونت کاملا بی ربط به اصل رمان در جای جای رمان. در آخر مرضیه دختر حمیده که مورد سوء استفادۀ رشید قرار گرفته قرص میخوره تا خودش رو بکشه. و راوی در برزخ میمونه.