«گاو خشمگین» تنها روایت زندگی یک بوکسور نیست؛ بل اتوپرترهایست از سقوط، خشم، مردانگیِ مسموم و تنهایی. اسکورسیزی با ظرافت و بیرحمی، جیک لاموتا را نه بهمثابهٔ قهرمانی ورزشی، که همچون پارهای از روان فروپاشیدهٔ آمریکای پس از جنگ ترسیم میکند؛ مردی که مشت میزند نه فقط به حریف، که به خودش، به زنش، به برادرش، به هر آنچه که دوست میدارد، چون دوست داشتن را بلد نیست، چون خشم، تنها زبانیست که میشناسد.
فیلم، با سیاهوسفید شدن، لایهای از زمانپریشی و خشکی را بر بستر واقعیت میکشد، گویی ما نه شاهد گذشته، بلکه ناظر کابوسی هستیم که بارها و بارها در ذهن جیک تکرار میشود. تدوین تند و نفسگیر تلمایی، و موسیقی کلاسیک استفادهشده در آغاز فیلم، بیننده را از همان ابتدا به تناقض میان خشونت و ظرافت، بیرون و درون، عمل و تأمل آگاه میکند. هیچچیز در «گاو خشمگین» آرام نیست، حتی سکوتها فریاد میزنند.
دنیرو در ایفای نقش جیک لاموتا به مرز جنون میرسد. اضافهوزن افسانهایاش برای بخشهای پایانی، خشونت کنترلنشده در رینگ، شکاکیت بیمارگونهاش نسبت به همسر، و حتی نگاههای کوتاه و درماندهاش به آینهها و دیوارها، همه در راستای ساختن مردیست که از خودش وحشت دارد، اما چارهای جز زیستن در آن پوست ندارد.
جایگاه فیلم در تاریخ سینما نه فقط بهخاطر تکنیک، که بهخاطر صداقتش است؛ «گاو خشمگین» پردهایست که هیچچیز را نمیپوشاند: نه زشتی بدن، نه جنون ذهن، نه دردهای پنهان زیر عضله و عرق. و شاید به همین دلیل هم یکی از صادقانهترین پرترههای مرد آمریکایی در سینماست، مردی که زیر وزن قدرتش خرد میشود، و زیر نور تک افتادهٔ اتاق، تمرین میکند برای چیزی که دیگر بازنخواهد گشت.