گاو خشمگین داستان صعود و سقوط جیک لاموتا، بوکسور پارانوئید، عصبی و درعینحال سرسخت است. اتللویی معاصر که به همسر، برادر و اطرافیانش بدبین است، با این تفاوت که با احساس ناامنی، غرور، حسادت و پارانویایی که دارد دیگر نیازی به لاگوی فریبکار نیست؛ او خود سقوطش را رقم میزند. رئالیسم بیپرده و خشن فیلم و شخصیت نامطبوع لاموتا در ابتدا به نظر بسیاری از مخاطبان و منتقدان ناخوشایند آمد، اما دستهای دیگر از منتقدان آن را ستودند. اکنون با گذشت چندین سال از ساخت گاو خشمگین، خیلیها آن را «بهترین اثر دههٔ ۸۰»، «بهترین اثر اسکورسیزی» و حتی «بهترین فیلم امریکایی» میدانند.
Although his name is often linked to that of the 'movie brat' generation (Spielberg, Scorsese, Coppola, Lucas, De Palma, etc.) Paul Schrader's background couldn't have been more different. Schrader's strict Calvinist parents refused to allow him to see a film until he was eighteen. Although he more than made up for lost time when studying at Calvin College, Columbia University and UCLA's graduate film program, his influences were far removed from those of his contemporaries - Bresson, Ozu and Dreyer (about whom he wrote a book, Transcendental Style in Film: Ozu Bresson Dreyer Da Capo Paperback) rather than Saturday morning serials. After a period as a film critic (and protégé of Pauline Kael), he began writing screenplays, hitting the jackpot when he and his brother, Leonard Schrader (a Japanese expert), were paid the then-record sum of $325,000, for The Yakuza, thus establishing his reputation as one of Hollywood's top screenwriters - which was consolidated when Martin Scorsese filmed Schrader's script [Book:Taxi Driver] (1976), written in the early 1970s during a bout of drinking and depression. The success of the film allowed Schrader to start directing his own films, which have been notable for their willingness to take stylistic and thematic risks while still working squarely within the Hollywood system. The most original of his films (which he and many others regard as his best) was the Japanese co-production Mishima: A Life in Four Chapters (1985).
«گاو خشمگین» تنها روایت زندگی یک بوکسور نیست؛ بل اتوپرترهایست از سقوط، خشم، مردانگیِ مسموم و تنهایی. اسکورسیزی با ظرافت و بیرحمی، جیک لاموتا را نه بهمثابهٔ قهرمانی ورزشی، که همچون پارهای از روان فروپاشیدهٔ آمریکای پس از جنگ ترسیم میکند؛ مردی که مشت میزند نه فقط به حریف، که به خودش، به زنش، به برادرش، به هر آنچه که دوست میدارد، چون دوست داشتن را بلد نیست، چون خشم، تنها زبانیست که میشناسد.
فیلم، با سیاهوسفید شدن، لایهای از زمانپریشی و خشکی را بر بستر واقعیت میکشد، گویی ما نه شاهد گذشته، بلکه ناظر کابوسی هستیم که بارها و بارها در ذهن جیک تکرار میشود. تدوین تند و نفسگیر تلمایی، و موسیقی کلاسیک استفادهشده در آغاز فیلم، بیننده را از همان ابتدا به تناقض میان خشونت و ظرافت، بیرون و درون، عمل و تأمل آگاه میکند. هیچچیز در «گاو خشمگین» آرام نیست، حتی سکوتها فریاد میزنند.
دنیرو در ایفای نقش جیک لاموتا به مرز جنون میرسد. اضافهوزن افسانهایاش برای بخشهای پایانی، خشونت کنترلنشده در رینگ، شکاکیت بیمارگونهاش نسبت به همسر، و حتی نگاههای کوتاه و درماندهاش به آینهها و دیوارها، همه در راستای ساختن مردیست که از خودش وحشت دارد، اما چارهای جز زیستن در آن پوست ندارد.
جایگاه فیلم در تاریخ سینما نه فقط بهخاطر تکنیک، که بهخاطر صداقتش است؛ «گاو خشمگین» پردهایست که هیچچیز را نمیپوشاند: نه زشتی بدن، نه جنون ذهن، نه دردهای پنهان زیر عضله و عرق. و شاید به همین دلیل هم یکی از صادقانهترین پرترههای مرد آمریکایی در سینماست، مردی که زیر وزن قدرتش خرد میشود، و زیر نور تک افتادهٔ اتاق، تمرین میکند برای چیزی که دیگر بازنخواهد گشت.