پروفسور دماغ چخ بختیان است که پس از ماه عسل هفت ساله با ماه سیما وارد خانه ی او می شود تا با خانواده ی او آشنا شود و حجله را برگزار کند. او که در ظاهر انسان دست و پا چلفتی و بی اراده ایست، در باطن کسی است که به دنبال پاسخی برای سؤالات فلسفه از انسان است و در نهایت چون به حقیقت نمی رسد....؛
اکبر رادی (۱۰ مهر ۱۳۱۸ - ۵ دی ۱۳۸۶) نمایشنامهنویس معاصر ایرانی بود.
اکبر رادی در شهر رشت زاده شد. او در ده سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران بود، تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت و پس از طی دوره تربیت معلم، به شغل معلمی روی آورد.
نسبت به تمام کارهایی که تا الآن از رادی خوندم، این عجیبترین نمایشنامهش بود... فضای موهوم و شخصیتهای غریب... هر چند تو نمایشنامهی از پشت شیشهها هم یه مقدار از این عناصر استفاده کرده، امّا اینجا خیلی عجیبتر و پرملاتتر بهرهبرداری شده
عنصری که به شکل ذاتی نمایش نامه های رادی و خود رادی را در تاریخ نمایش ایران یکتا و خاص میکنه ذهن همه جانب نگر او و نگارش از اغلب دستمایه های اساسی بشریت و انسان ایرانیه ... به این معنا که ایشان در یک ژانر یا ایده ی خاص نمانده و همواره بین دستمایه های جهانی و ملی در حرکت بوده است . او از خانواده و جامعه مینویسد و در اثری دیگر از نقش انسان در جامعه طبقاتی و در اثری دیگر از انسان روستایی و دغدقه های ان . در جایی دیگر ایده اصلی زنانگی و جنس زن میباشد و در اثری دیگر مردانگی و ارزش های کمرنگ شده مردانه را مورد چالش قرار میدهد . این نگرش همه جانبه و تسلط بر موضاعات مختلف مستقل از کیفیت بالا در عناصر ادبی ،طرحی و نمایشی اثارش ، نوشته های او را از هر نظر خاص و جذاب میکند . در هاملت با سالاد فصل با مردی نمادین از طبقه متوسط و پایین روبرو هستیم که به تدریج همه ارزشهای انسانی و مردانه خود را از دست میدهد و در برابر طبقه متوهم اشرافیت تبدیل به برده و حیوانی منزوی و بی اثر میشود . در این اثر شباهت های نزدیکی با نمایشنامه ادم ادم است برشت و گوریل پشمالوی اونیل وجود دارد همچنین شاید ما به ازا های زیادی از مسخ کافکا در ان وجود داشته باشد . شباهت جالبی هم بین این نمایشنامه و فیلم Get out که ساخته 2017 هم هست نظرمو جلب کرد که بد نیست مطالعه بینا متنی هم انجام بشه در این زمینه .
زیاد خوب نبود من با فضا سازیش مشکل داشتم، یه مقدار هم زیادی کشدار بود! درباره تقابل طبقات اجتماعیه، طبقه روشنفکر دربرابر سرمایه داری و اینکه چطور روشنفکری سردرگم و بی دست و پا در برابر سرمایه داری نمیتونه خودش رو جمع و جور کنه و به نوعی خودش رو ملعبه دست سرمایه دارها میبینه
جالینوس خوندم برای بطلیموس شرح نوشتم.بی خوابی کشیدم. دود چراغ خوردم.ملای روم شیخ اشراق.قربان! قربان! بنده حتی یه هاملت با سالاد فصل رو درسته بلعیدم... حالا بعد از یک سفر هفت ساله،با این جسم خسته و این حافظه خراب روی این چهار پایه نشسته ام و از خودم میپرسم: من،چی شدم؟در ضلع شرقی باغ،یک روز پاییز،من به قهوه خانه شکسپیر میرفتم. پرونده های پوسیده،پله ها، شب های بارانی،یک سایه قوزی روی سنگفرش کوچه میلغزید جالینوس حکیم که بود؟بایگان!بایگان عدلیه!چی میگفتم؟ بله،با هفت عصای بلوط و یک قوز مضحک پنجره باز بود عالیجنابان و عقربه ساعت درست روی نیمه شب بود که من،که من،از پله ها بالا خزیدم.
زبان خیلی جالبی داره ولی نمایش پیش نمیره. پرگو و کند. که البته با توجه با معانی نمایشنامه که اشرافیگری و مناسبات بیخوده، کش اومدن میتونه فرمی همراستای معناش تلقی بشه. برای رسوندن فحواش البته لازم نبود حتما به این فرم حوصله سر بر دست بندازه. ترجیح میدادم زبان بازی شون رو تا درجهای کمتر از کلافگی دنبال کنم.
زیاد خوب نبود من با فضا سازیش مشکل داشتم، یه مقدار هم زیادی کشدار بود! درباره تقابل طبقات اجتماعیه، طبقه روشنفکر دربرابر سرمایه داری و اینکه چطور روشنفکری سردرگم و بی دست و پا در برابر سرمایه داری نمیتونه خودش رو جمع و جور کنه و به نوعی خودش رو ملعبه دست سرمایه دارها میبینه