وقتی کتاب رو شروع کردم توقع یک کتاب پر از شگفتی و سرشار از ذوق و احساس و شخصیتپردازیهای قوی رو داشتم؛ اما راستش نه در این حد. من طرفدار پر و پا قرص کتابهای نوجوان و مخصوصا کتابهای خانم مینو کریمزادهام. البته این کتاب که رمان نوجوان نبود اما همچنان سایهی پرمهر و نگاه ریزبین و دقیق نویسنده رو همراه خودش داشت. من اغراق نمیکنم، بیتعارف هنر نویسندگی و نه صرفا روایت یک داستان رو میشه توی قلم این زن دید. جملاتی که شاید حتی تا ابتدای جمله هم برات قابل حدس زدن نیستند، جملاتی که فارغ از کلیشه دلنشینند و در ذهنت ثبت و موندگار میشن. شخصیتپردازیهای حسابشده و بسیار جذاب. چیزی که میشه از اکثر ریویوهای من متوجه شد، توجه زیادم به شخصیتپردازیه و به همین دلیل هم نویسندهی موردعلاقهام میشه داستایوفسکی اما باز هم شخصیتپردازیهای مینو کریمزاده از هر نویسندهای که تا الان دیدم متفاوته. این که من بتونم با جوزفین زنان کوچک که خیلی شبیهمه، همذاتپنداری کنم و بفهممش چیز عجیبی نیست، این که من بتونم شخصیتهای کتابهای روسی با اونهمه توصیفهای طولانی در حد چندین صفحه برای هر شخصیت رو جلوی چشمهام ببینم هم خیلی به توانایی من برنمیگرده. اما شخصیتپردازیهای مینو کریمزاده، یه جورهایی در حین داستانه. من نه شبیه آیدا بودم، نه از شخصیت کاوه یا رضا خوشم میاومد و نه میتونستم یحیی رو تایید کنم، اما با هرکدومشون زندگی کردم بدون این که تمرکز خاصی روشون داشته باشم. بدون این که بدونم دارم کنار آیدا نفس میکشم، هر اتفاقی که براش میافتاد نفسم میگرفت و قلبم تند میزد. بدون این که از کاوه خوشم بیاد، اینقدر میشناختمش که میتونستم حرکات بعدیاش رو حدس بزنم حتی اگر موقعیت، موقعیت عجیب و حساسی بود. توی کانال شخصیام نوشتم «وقتهایی که توی کتابهای مینو کریمزاده زندگی میکنم، یه مقدار نگران خودم میشم! حقیقتا هر حس هر شخصیت، روی دوشم سنگینی میکنه. انگار بازیگر همهی نقشها فقط منم!» و واقعا در تمام کتاب احساس بازیگری رو داشتم که سرش شلوغه، داره خیلی دوندگی میکنه و هی پیچ و تاب میخوره همراه داستانها و گرههای کتاب. دربارهی خود کتاب. شاید در 20، 30 صفحهی اول کتاب یک کم ناامید بشید و فکر کنید که کل داستان لو رفته و حالا باید تا آخر کتاب با همین داستان لو رفته پیش برید و قراره حوصلهتون سر بره اما کمی که داستان روی روال افتاد، متوجه میشید که چه اشتباهی کردید و این رمان حتی بهتون فرصت نشستن و استراحت کردن بین گرههای غیر قابل پیشبینی رو نمیده. نمیگم این که یک کتاب اینقدر شلوغ باشه خوبه یا بد؟ به شخصه انتخاب من نیست اینهمه سردرگمی و سر و صدا. اما خوشحالم که از اول نمیدونستم که چه چیزی در انتظارمه و به دلش زدم. مخصوصا برای این روزهای خلسهوار من و شبهای نسبتا متعادل تابستون، دوست خوبی بود که همراهیام کرد. پشت جلد این کتاب نوشته «رمان «گوجهفرنگیهای سبز» از دلبستگی و دلواپسی انسانهایی میگوید که اسیر پنهانکاری گذشته و امروز خویشاند» سیر اصلی داستان کتاب، دربارهی دختر دانشجویی به نام آیداست که در فضای کارگردانی و هنری خودش توی یک مثلث عاطفی گیر کرده و به خاطر لج کردن مادرش، دلسوزی پدرش یا زودرنجی دوستش، تقریبا مشاوری در این بین نداره و شبیه دونههای خاکشیر توی شربت هی بالا و پایین میره و مابین اتفاقات غلت میخوره. ابهام در این فضا، بینهایت حکمفرماست و هیچطوری نمیتونی به خودت اجازهی قضاوت شخصیتها رو بدی. حس دقیقی که از کتاب دریافت کردم این بود که انگار دارم توی یک مه غلیظ و طولانی، میدوم؛ با تمام سرعت اما هیچچیز رو جلوی روی خودم نمیبینم. مینو کریمزاده برای من شبیه یک مادر دلسوزه که دغدغهمند فضای خانوادههاس آسیبدیده ست. این رمانش هم از رمانهای بعدیاش مستثنا نیست و این بار دست روی فضای خفقان و ناامیدی در خانوادهها گذاشته که از انتخابهای اشتباه براومدن و تاثیرشون از همه بیشتر روی بچههای اون خانوادههاست. ادبیات رمان هم شبیه ادبیات هر سه رمان نوجوان دیگهی همین نویسنده ست؛ قلبهای نارنجی، پیش از بستن چمدان و روح عزیز. دو شخصیت در داستان که هرکدوم راوی بخشی از داستان به سلیقه و نگاه خودشون هستند. در پایان این کتاب برای من یادآور یک موسیقی خیلی دلنشین بود و هرچی که بیشتر میخوندم بیشتر به شباهتشون پی میبردم. موسیقی «باغ سیب» از طاهر قریشی.
رمان «گوجه فرنگی های سبز» از دلبستگی و دلواپسی انسان هایی می گوید که اسیر پنهان کاری گذشته و امروز خویش اند؛ و شاید به خاطر همین رنج خاموش است که کمتر به پیش داوری گرفتار می شوند و کمتر می توانند از کنار گره ی مبهم زندگی دیگران بی اعتنا بگذرند. چه آنان که خطای خود را می پذیرند و چه آنان که انکارش می کنند، همه در سکوتی سنگین به سر می برند؛ سکوتی که گاه خنثی و گاه ویرانگر است؛ اما همین که چرخش زمان پرده ها را پس می زند، همه درمی یابند برای رها شدن از این تنگنای تاریک، باید پنجره ای بگشایند و آن تنها و تنها، پنجره ی گفتگو و بیان حقایقی است که در پرده ی ابهام قرار گرفته اند.