از پاراگراف اول که خوندم به نظرم خودنمایانه اومد راستش فکر می کنم تو داستانهای ایرانی، دیگه خیلی بیش از حد از شخصیت کله گنده های قبل انقلاب که دور هم مشروب می خورن و به رقص و هنر علاقه دارن گفته شده. دیگه شورش دراومده. واسه من تبدیل شده به یه چیز مضحک که وقتی می خونم می گم اه، بازم از این چیزا. تلاش برای آزمون و خطای سبک جدید نگارش کاملا مشهود بود اما کاش به اندازه ی فرم، به محتوا هم توجه می شد منو یاد سه قطره خون صادق هدایت می انداخت، مخصوصا به خاطر گربه
نگارش کتاب شیوه جالبی داشت . علارغم اینکه موضوع داستان چنگی به دلم نزد . و اینکه در آخر هم نکته های مجهول زیادی برام باقی گذاشت. ولی به راحتی تشویش های نوشتن یک نویسنده را می شد در جمله جمله ی داستان حس کرد . کاش نویسنده از موضوع بهتری برای معرفی این شیوه نگارش استفاده می کرد تا جذابیت سبکش در تلخی و کدری موضوع هایش ، مخصوصا احساسات شخصیت اصلی ( راوی ) ، گم نشود . افسوس که نویسنده های داستان های کوتاه امروز ایران ما چیزی جز موضوعات در لفافه و در خفا را برای نوشتن انتخاب نمی کنند ! افسوس و صد افسوس...