ثریا با آخرین فرزندش بهزاد، در یکی از محلات قدیمی سمنان در خانهباغی زندگی میکند. وضع اقتصادی او و فرزندانش متوسط است اما براساس گذشتهی سرمایهداری خانوادگیاش این جمله از زبانش نمیافتد: «یک زمانی نصف سمنان مال ما بوده.» در اواخر آذر ۱۳۸۵ ساعاتی پیش از مرگش متوجه میشود هنوز میتواند روی زمینها و مستغلات زیادی ادعای مالکیت داشته باشد. پس از خاکسپاری او، پنج فرزندش سیروس، مرتضی، بابک، فرن و بهزاد این ادعا را پیگیری میکنند. بیدارشدن آرزوها، امیال و بلندپروازیهای آنها ماجراهایی خندهدار و گاه تراژیک را برای خود، خانواده و دوستانشان رقم میزند. روایت ظهور و سقوط این خانواده از سمنان و تهران تا روسیه، هلند و انگلستان را در بر میگیرد.
انگار یکی کپی افتضاحی از دایی جان ناپلئون و صد سال تنهایی رو قاطی کرده و یه چیز افتضاحتری ازش درآورده(واقعا متاسفم که همچین ریویی راجع به کتابی مینویسم ولی این تنها چیزی بود میتونستم در وصفش بنویسم)
نمیدونم چرا با این که از لحاظ سبک نگارش و نوع شخصیتها و ماجراها چندان شباهتی با رمان دایی جان ناپلئون نداره اما مدام فضای اون رمان برای خواننده تداعی میشه. در واقع این کتاب یک رمان طنز پرماجرا و قصهمحور هست که خواننده را با اتفاقات متوالی و رگههای طنزش دنبال خودش میکشه. هر چند خردهقصههای زیادی در دل خودش داره که معلوم نیست برای چی روایت میشن و به پیشرفت داستان کمکی نمیکنند و گاه باعث ملال و دلزدگی خواننده هم میشن اما در مجموع کتابیست خواندنی و جذاب. نویسنده گاهی اطلاعات علمی و تاریخی جزئی و ویژهای در متن میاره که خواننده ایرانی با کلیت اونها آشناست ولی معلوم نیست نویسنده اونها را از خودش درآورده یا این که واقعیت دارند. چیزهایی که خیلی هم نمیشه در تاریخ دنبالشون گشت مثل ارتباط دادن وجود و حضور شخصیتی روسی در جریان استبداد صغیر در ایران و ربط دادنش به یک خانواده یا اجاره یک زمین در سمنان توسط یک جاسوس انگلیسی برای پیدا کردن چاه نفت و ... . به هر حال به نظرم نمونهی چنین رمانهایی در ادبیات فارسی خیلی کم هست و خوندنش مغتنمه.
من این کتاب رو هدیه گرفتم و تو روزهای سختی هم شروع به خواندنش کردم. (زمستان ۱۴۰۱) و خب راستش خیلی هم کمک کننده بود و من واقعاً از خوندنش لذت بردم. این کتاب روایتی از زندگی خانوادگی ـه، چیزی که زیاد باهاش برخورد داریم و برامون آشناست. شوخ طبعی شخصیتها، سبک معمایی و تا حدودی رئالیسم جادویی چیزهایی بود که در این کتاب برای من جالب اومد و ترغیبم میکرد که ادامه بدم. در مجموع ۳.۵ از ۵ فکر کنم امتیاز منصفانهای برای این کتاب باشه.
من این کتاب رو هدیه گرفتم و راستش شرح داستان و طرح جلد، موجب میشد خوندنش به نظرم هیجانانگیز باشه؛ یجورایی هم بودا ولی نه خیلی! :)))
کامنتها رو که میخوندم، دیدم دوستان به تشابه این داستان با دایی جان ناپلئون اشاره کردند که من چون اون اثر رو نخوندم، نظری در این باره ندارم اما مستقلا راجع به این کتاب، باید بگم که روایت من رو با سوال «خب که چی؟» درگیر کرده بود.
گرهٔ اصلی داستان در حدود ۳۰ صفحهٔ اول اتفاق افتاد [هر چند که من هنوز نمیفهمم چطور ممکنه یک پیامک به صورت مقطع ارسال بشه و بعدش بتونن متن کاملش رو تو گوشی فرستنده بخونن!] اما در ادامه، این گره که انگار قرار بود داستان اصلی باشه، تبدیل به یکی از هزاران زیر قصهای شد که در طول کتاب مطرح و دنبال میشد اما هیچکدوم اونقدر عمیق نمیشد که من بتونم به کاراکتر اهمیت بدم و مداوم از خودم نپرسم «خب که چی؟» و به این فکر کنم که اگر بقیهٔ بچهها یا نوهها از قصه حذف میشدند، تا چه حد روایت آسیب میدید یا ما چه چیزی رو از دست میدادیم؟ یعنی این همه شلوغی و تعدد کاراکتر واقعا چیزی به روایت ما اضافه کرده بود یا موجب شده بود قصه، اقیانوسی به عمق یک سانت، به نظر بیاد؟
به نظرم شدت گرفتن اتفاقها و هیجان خاصی که در یک سوم پایانی به قصه تزریق شد، نشون داد که اگر نویسنده میخواست، میتونست قصهٔ بهتری تحویلمون بده اما نشد و در نهایت من ترجیح میدم این قصه رو قصهٔ فرن بدونم، دغدغهٔ و غم فرن برام ملموس و قابل احترام بود و کاش به این غم، بیشتر پرداخته میشد.
اما حالا کتاب تموم شده و من از خودم میپرسم سرنوشت مرجان چی شد؟ شیاد بودن پایداری به بهزاد ثابت شد؟ نهایتا قصهٔ ژاله، دوست فرن از بروکسل رو کسی شنید؟ عماد رام چرا دوباره با سیروس تماس گرفت و بدون هیچ اتفاق جدیدی، دوباره از دسترس خارج شد؟ و کلی سوال دیگه که احتمالا جوابی براشون نیست.
و ببرک، ببرک عزیزم، من برای تو، بیشتر از همه غصه خوردم، متاسفم که نحسی این خانواده، دامنگیر تو هم شد.
یک جور بازخوانی از دایی جان بود. منتها بسیار سنگین و پر تصنع آغز میشود و خواننده را خسته و بیمیل میکند. رمانی بود که اگر ویرایش ساختاری حسابی رویش انجام میشد میتوانست اثر بهتری باشد.