در این کتاب انجیر معابد درختی معجزهگر و مقدس پنداشته میشود که خرافهپرستان به آن ایمانی پرشور و تعصبآمیز دارند. بیشتر حوادث اساسی رمان پیرامون درخت انجیر معابد شکل میگیرد ودرخت خصلتهای خود را به رمان تحمیل میکند. شخصیت اصلی داستان، جوانی ماجراجو، بیآینده و ناراضی از شرایط زندگی خود به نام فرامرز است که زندگی پر فراز و نشیب و عصیانآمیزی دارد. او، تنهای یکی از ۲۴۰ شخصیت این رمان است که باعث بروز آشوبی بزرگ میشود و شهرکی را به خاک و خون میکشد.
احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰، اهواز – ۱۲ مهر ۱۳۸۱، تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی میدانند. معروفترین رمان او، همسایهها، در زمرهٔ آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران شمرده میشود
بخش اول ریدیوو: احتمالا اسم اختلال «Maladaptive daydreaming» یا «خیالپردازی ناسازگار» رو نشنیده باشید، چون خیلی وقت نیست شناخته شده و زیاد هم درموردش تحقیق نشده. اختلالی که در اون، فرد مبتلا اونقدر غرق خیالبافی و رویا دیدن در بیداری میشه که عملا از کار و زندگی میفته، و در موارد شدید حتی ممکنه دیگه نتونه فرق بین خیال و واقعیت رو تشخیص بده و رسما توی تخیلاتش زندگی کنه. خب! همه آدما کم و بیش خیالبافی میکنن و اگه خلاق هم باشن، جهان خیالی خودشون رو میسازن تا گاهی، دقایقی یا ساعتهایی به کنجش پناه ببرن و از سکوت و امنیتش لذت ببرن. اما این با اختلال ام.دی خیلی فرق داره چون اونا میدونن خیالاتشون فقط خیالن و دارن با چشم باز رویا میبینن و هروقت هم که کار داشته باشن، میتونن سریع ابرای بالای سرشون رو پخش و پلا کنن و زود برگردن سر درس و کار و نون حلال درآوردن. در مورد خودم، منم مثل بقیه ولی خیلی بیشتر توی بیداری رویا میبینم. میدونید! بزرگترین دلیلی که من خوندن داستان های فانتزی و خیالی رو به ژانرهای دیگه و بخصوص رئالیستی ترجیح میدم، تلخی بیش از حد زندگی واقعی هستش. راستش بنظر من دنیای واقعی خیلی سرد، زمخت، بیرحم، نامهربون و جدیه. و من، برای در امان بودن از این دنیای دوست نداشتنی، اغلب به خیال پناه میبرم؛ خیال هایی که خودم میبافم و میسازم شون و یا خیال هایی که نویسنده ها توی جهان کتابهاشون بافتن و ساختن. اما «درخت انجیر معابد» توی این قاعده، مستثنی شد؛ چراکه داستانی از زندگی واقعیه که روی لبه رویا میلغزه و مهر تایید بر این خیال شیرین میزنه که میگه: دنیا دار مکافاته. این کتاب، داستان مردم واقعیه، با پوست و گوشت و خون زنده، که میتونستن زمانی وجود داشته باشن، یا حتی ممکنه همین الان بغل گوش مون دارن زندگی میکنن. داستان زندگی های واقعی، خوابیدن و بیدار شدن ها، قهر و آشتی ها، فقر و ثروت، خیانت و وفاداری، حرص و قناعت، خرافات و دانش، داستان مرگ و زندگی، بودن و نبودن، هست و نیست شدن، و در یک کلام داستان زوال یک خانواده. احمد محمود توی این کتاب، که آخرین رمان نوشته و منتشر شده از ایشونه، پا رو از قالب داستان گویی همیشگی رئالیسم اجتماعی /بومی در کتاب های پیشین اش فراتر گذاشته و خواننده همیشگی و مشتاق قلم اش رو به سفری در جهان رئالیسم جادویی برده. خوندن این کتاب، برخلاف شنیده هام، تجربه ای آسون و بدون چالش بود و جناب احمد اعطا بازهم سرافرازم کرد.
بخش دوم ریویوو رمز و راز در رمان درخت انجیر معابد از همان نخستین سطور فصل اول آغاز میشود: « نیمههای شب یکی از شبهای چله زمستان، جیغ بلند زنی، علمدار اول را از خواب بیدار میکند... سنگ عظیمی غلطاغلت میآید و او (علمدار اول) در راه سنگ به زمین میخ شده است... گوسفند بازیگوشی دور ایستاده بود و نگاهش میکرد. علمدار اول به گوسفند التماس میکند که بازش کند، میبیند که دست راست گوسفند میرود. پنجه را باز میکند و مثل آدمیزاد تهدیدش میکند و از غیض قهقهه میزند. صدای کسی را میشنود که میگوید : پوستش را بکن، زنده زنده پوستش را بکن، راه پیروزی تو همین است...» چهارچوب داستان درخت انجیر معابد بر پایه خرافات و جهل بنا شده است. اسفندیارخان، یکی از شخصیتهای کلیدی داستان، پرستشگاه کوچکی را برای درخت «انجیر معابد» یا «لور» در گوشهای از خانه وسیع خود اختصاص میدهد و شخصی به نام «علمدار اول» را متولی آن میکند تا بتواند توده نادان مردم را که با بستن شله به شاخههای درخت، و نذر و نیاز قربانی کردن گاو و گوسفند، و روشن کردن شمع به درگاه آن درخواست شفاعت دارند را به انقیاد درآورد. تا به این شکل هم از یک طرف آیین شرک را دوباره زنده کند و هم موجب رونق کسب و کار متولیان کهنهاندیش و شیاد شود. لور که درخت مقدس است همچون بتهای دوران جاهلیت عمل میکند و توده واپسگرا و ناآگاه و فریب خورده مردم را در برابر جریان روشنفکری و تمدن قرار میدهد. در این داستان به خوبی از جهات مختلف میتوان روانشناسی اجتماعی و روانشناسی توده را بررسی کرد و به ریشه یابی رفتار عمومی مردم در مواجهه با شخصیت «درویش سبزچشم» و عمل پرستش «درخت انجیر معابد» پرداخت. ۱) عضو توده در جمع احساس قدرت میکند: این فکر که چون فرد در میان گروه قرار گیرد احساس قدرت میکند، اندیشهای است که «فرامرز آذرپاد» هنگامی که خود را در شکل «مرشد» در میآورد از آن استفاده میکند تا ثروت پدر خود را دوباره به دست بیاورد و «مهران شهرکی» را نابود کند. یک فرد در میان جمع میتواند کارهایی را انجام دهد که به تنهایی حتی وسوسه چنین کارهایی نیز به ذهنش خطور نمیکند. همچون اعمالی که مردم به تحریک «فرامرز آذرپاد» و با احساس قدرت گرفتن از در میان جمع بودن به آنها دست میزنند. آنها دست به جنایت میزنند، ادم کشی و قتل میکنند، و ویران میسازند. عموم مردم در چنین شرایطی تبدیل به گله انسانی ساده لوح ولی معتقد میشوند؛ این احساس قدرت دروغین در میان جمع بودن است.
۲) توده تحت تاثیر ناخودآگاه رفتار میکند: هر فردی در رویارویی با هر امری نخست با تکیه بر عقل و خودآگاهی خود خوب و بد را میسنجد و با تسلط و آگاهی بر خود صمیم میگیرد. اما یک فرد در میان انبوه توده، جای تکیه بر عقل، بر احساس تکیه میکند و فردیت و خودآگاهی خود را از دست میدهد؛ در نتیجه تحت تاثیر کنش اجتماعی دیگران قرار میگیرد. این فرد مانند کسی است که هیپنوتیزم شده و اراده ای از خود ندارد. همانطوری که در فصل اول مردم را میبینیم که با خشمی افسارگسیخته در حالی که فکر میکنند مقدساتشان در حال ویرانی است، به بلدوزر و فرمانده نیروی انتظامی حمله میکنند. زیرا به معجزات درخت لور باور دارند و ناخودآگاه آنها تحت تاثیر شعارها، وردها و حرکات نمایشی سایر توده قرار گرفته است. توده با هم همدست میشوند، و واژگان نامفهومی را بر زبان میآورند که به آنها قدرت مضاعف میدهد و سپس دور درخت حلقه زده به طور هماهنگ بر زمین پا میکوبند و فرمانده نیروی انتظامی را یر دست و پا له میکنند.
۳) توده در قدرت رهبر بزرگنمایی میکند: بدون تردید رهبر و کسی که بر توده حکومت میکند، تواناییهای ویژهای دارد. اما این رابطه نیز وجود دارد که توده نیز در قبول تواناییهای رهبر خود اغراق میکند. در حقیقت «سادگی» و «اغراق» دو ویژگی حساس توده است. سادگی به این معنی که توده مردم هر آنچه را که به آنها گفته میشود بدون چون و چرا و تردید و بدون نیروی عقل و خودآگاهی میپذیرند و به راحتی فریب میخورند. همانند زمانی که علمدار به دروغ به مردم میگوید نیمه شب دیده که درویش چشم سبز سوار بر پشته هیزم به دیدار مرادش در هند رفته است. این شایعه از نظر روانشناسی تودههای شیفت ساز قابل بررسی است؛ زیرا شیاد یعنی مرشد با استفاده از باورهای دینی و اعتقادی مردم و مقولات جادویی شایعهای را به وجود میآورد که از نظر افکار عمومی چون و چرا در آن بیمورد است. چرا که آنها به دلیل باور به معجزات پیامبر و امامان، برای افراد همانند آنها نیز معجزه و کرامت قائلند. از نظر عامه مردم و توده فریب خورده، باور چنین پدیدههایی اصلاً سختگیرانه نیست. رازهای نگفتهای همیشه وجود دارد که نباید درباره آنها تامل کرد. توده طغیانگر حیات ذهنی مبتنی بر عقیده و ایدئولوژی دارد و در بین آنها میلی برای اسطوره سازی و بت سازی و تخریب کورکورانه ناگهانی وجود دارد. در درخت انجیر معابد ما با جنون توده و چنین گرایشهایی طرف هستیم.
۴) توده به رهبری مقتدر گردن میدهد: اقتدار خصلتی است که معمولاً اعضای توده از آن تهی هستند، ناگزیر ترجیح میدهند که چنین خصوصیتی را در رهبر خود ببینند. به عنوان مثال اگر معلم یک کلاس از اقتدار برخوردار و اعتماد بنفس کافی نداشته باشد، نمیتواند محیط کلاس را اداره کند و دانش آموزان را آرام سازد. این واقعیتی است که تجربه ما درستی آن را به طور عملی ثابت کرده است . توده در برابر رهبر مقتدر، مطیع و در برابر هر شخصیت ضعیف النفس، سرکش میشود. در درخت انجیر معابد میبینیم که توده خرافات پرست پشت سر درویش چشم سبز قرار میگیرند و همان واژگان نامفهوم و حرکات نمایشی او را شیفته وار تقلید میکنند. زیرا آنها شیفته رفتار قاطع و اقتدارجویانه او هستند.
۵) توده شیفته تصویر و نمایش است: توده به کمک و به نیروی تصویر میاندیشد نه به یاری خرد و آگاهی خود. اعضای توده از یک نمایش کوتاه یشتر تحت تاثیر قرار میگیرند تا شنیدن یک سخنرانی برجسته. استفاده از حرکات نمایشی هنگام سخن گفتن، کوتاه و بلند کردن صدا، لباس و ظاهر باابهت همچون عصا و لباس سفید، وردهای سحرآمیز و انجام مناسک خاص، بدون شک تاثیر به مراتب بیشتری بر روی پیروان میگذارد تا سخنرانی خشک و بدون احساس فردی تحصیل کرده که میخواهد مردم را از ناآگاهی نجات دهد.
۶) توده از رهبر خود حیثیت و شکوه انتظار دارند: توده بیوزن و بیمنزلت هر آنچه که خود ندارد را از رهبر خود میطلبد. حیثیت رهبر به توده ازخود بیخود و متحرک سرایت کرده و توده در خود احساس منزلت میکند و روان آنها را با شیفتگی و احترامی آمیخته به ترس آکنده میسازد. حیثیت، منشا قدرت همه حاکمان، پادشاهان، و خدایان است که با وجود آن پذیرفته میشوند. عناوین و القاب، افسون کننده هستند و باعث منزلت افراد میشوند؛ همانطور که در درخت انجیر معابد میبینیم که درویش چشم سبز پس از ورود به شهرک با شعار و با تایید پرسش و پاسخ مردم به توده حیثیت میبخشد و میتواند با سرنگونی نماد قدرت پیشین و ویرانی مجسمه مهران خان، جای خالی قدرت پیشین را پر کند و بر مردم حکومت کند. او تاجگونه بنفش بر سر میگذارد و با پوشیدن لباسهایی همچون لباس پیامبران مردم را تحت تاثیر قرار میدهد. او پس از مدتی با حفظ فاصله خود از مردم، بین خود و آنها واسطهای ایجاد میکند و خود را دور از دسترس و مقدس میسازد.
۷ ) توده به تلقین و تکرار رهبر نیاز دارد: کار رهبر ایجاد ایمان در میان توده است. رهبران دینی ضرورتاً باسوادترین و اندیشمندترین افراد نیستند، آنها مومنترین، مصممترین و اهل عملترین افراد هستند. ذهن توده مانند ظرفی خالی است که باید از ایمان به کسی یا چیزی آکنده شود. این ایمان است که به توده توانایی حرکت میدهد. پس کار رهبر باید در ابتدا ادعای یک امر ایمانی و سپس تلقین و تکرار آن باشد تا به ادعای خود جنبه آسمانی و الهی بدهد تا بتواند مورد پذیرش توده قرار بگیرد. حالا پس از اینکه رهبر یک توده با استفاده از تمام این امکانات توانست افسار را در دست بگیرد، پس از آن است که دیگر توده خود به خود به راه میافتد و سیر حوادث را رقم میزند و دیگ�� نیازی نیست که رهبر به آنها دستور بدهد یا از آنها چیزی بخواهد.
۸) توده جایگاهی را اشغال میکند که شایستهاش نیست: تودهها تصمیم میگیرند به عرصه مقدم حیات اجتماعی قدم بگذارند و مکانها و ابزارهایی را تصرف کنند که پیشتر در دست نخبگان بود. همانطور که در درخت انجیر معابد میبینیم که درویش چشم سبز در حالی که هنوز تحصیلات متوسطه خود را تمام نکرده و جز مشتی افراد تریاکی و لمپن را نمیشناسد، به خود اجازه میدهد که کتابخانهای را که نیازهای علمی، ادبی و هنری دانش آموزان و هنرمندان را برطرف میکند پاکسازی کند، کتابها را از بین ببرد و کتابهایی را جایگزین کند که ایدئولوژی جاهلیت کهن را تبلیغ میکنند. و یا با آتش زدن درمانگاه به شکلی ارتجاعی مردم را وادار میکند که برای مداوای بیماریهای جسمی و روانی خود به درخت انجیر معابد نذر و نیاز کنند.
۹) توده به پاکسازی دیگر اندیشان باور دارد: هر کس که مثل همگان نیست و مانند دیگران فکر نمیکند در خطر حذف شدن قرار میگیرد. این از ویژگیهای توده بیفکر است. همانطور که در درخت انجیر معابد میبینیم که جوانی به نام ابراهیم از شرک و کفر مردم و پرستش درخت به سطوح آمده است و میخواهد آنها را با سخنرانی راهنمایی کند، اما مورد هجمه عموم قرار میگیرد و حتی علمدار پنجم نقشه قتل او به دست جمعی از مردم میکشد. میبینیم که تفکر ابراهیم که زیر نفوذ و جاذبه ذهنیت توده قرار نگرفته است، اما از طرفی توده که حجمی بی شکل و قالب و فاقد اراده هستند، یک تفکر متمایز از خودشان را بر نمیتابند و کمر به قتل ابراهیم میبندند.
۱۰) توده پراشتهاست: انسان تودهای از نظر فکری ساده و ابتدایی است اما بسیار پر اشتها و پر مصرف است؛ زیرا تنها به رفاه خود میاندیشد، اما عوامل ایجاد این رفاه را نمیشناسد. مثلاً در درخت انجیر معابد مرشد چشم سبز را میبینیم که زندگی خود را از طریق سر کیسه کردن مردم و حیات انگلی گذرانده است و بطور وقیحانه به خود حق دزدی و مصادره اموال مردم را میدهد و یا علمدار پنجم که متولی درخت است و از طریق جمع کردن نذورات مردم برای خود ماشین خریده است و در خانه موقوفی زندگی میکند اما همچنان چشم طمع به نذورات و قربانی مردم دارد.
۱۱) ذهن انسان تودهای ساده و ابتدایی است: انسان تودهای ممکن است از جنبه جسمانی تندرست و نیرومند باشد، اما از نظر فکری بسیار ساده و ابتدایی است. همانند انسان ابتدایی که ناگهان در میان تمدنی قدیمی ظهور کرده باشد. نمونهای از این ذهنیت بدوی انسان تودهای ذهنیت علمدار پنجم است که بخاطر همجواری درخت لور به نان و نوار رسیده و وجاهت یافته است. این عضو توده انسانی که در تولید و توزیع این نعمتها و خدمات واقعی کوچکترین نقشی ندارد، با خود فکر میکند که درمانگاه اعتقاد مردم را سست کرده و مدرسه بچهها را گمراه میکند و باید رویشان بنزین ریخت و آتش زد و جشن گرفت.
۱۲) انسان تودهای قدرت را برای تسویه حساب میخواهد: تهدید کردن این و آن به کشتن ، یکی از خیالات متعدد فرامرز آذرپاد است. نخستین کسی را که او به قتل میرساند مهران شهرکی، کسی است که اموال او را تصاحب کرده و مادرش را فریب داده. دومین نفر رحمان نیکوتبار دوست قدیمی او است که قبلاً او را کتک زده و به وی خیانت کرده است. در پایان رمان میبینیم که او پس از دستیابی به قدرت، تودهای از افراد را که به وی ایمان پیدا کرده اند مامور میکند تا انتقام او را از نیکو تبار و از مهران شهرکی بگیرند. این سواستفاده از قدرت، از مهمترین ویژگی های یک توده انسانی است.
در دل خاک خوزستان، جایی که رطوبت با استخوان درمیآمیزد و سایهی خرافه بر پیکر آدمیان افتاده، «درخت انجیر معابد» نهفقط نمادیست از سنتِ قفلشده و جهلِ متراکم، که خودِ حافظهی معیوبِ جمعیست، باوری که جان میبلعد و جان نمیبخشد. احمد محمود در این رمان بلند و گسترده، درخت را بدل به نقطهی ثقلی میکند که گرد آن، انسانهایی بیپناه، تحقیرشده، محروم و سرگردان، چون پرندگان مهاجر به دایرهی سرنوشت و مرگ نزدیک میشوند.
شخصیت محوری، فرامرز، نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ بلکه پارهایست از همین خاکِ تهیشده از رویا. عصیانگر، بیآینده، سرشار از خلأ و طغیانِ بیجهت. از همان آغاز میتوان فهمید که او قرار نیست نظم موجود را بر هم بزند تا جهانی نو بسازد، بلکه بهسبب همین بیجهتی و ناامیدی، جهانش را به سادگی ویران میکند، بیآنکه چیزی بر ویرانهها بنا شود. فرامرز نه آتش بهدست، که خود آتشیست در پی باد. او نه در برابر ساختار سلطه، که علیه بیعدالتیِ هستی، تقدیر، سرنوشت، پدر، خدا، و حتی خودش شوریده است. شورشی بیهدف، اما عمیقاً انسانی.
درخت انجیر معابد، در این میان، مرکز ثقل اسطورهییست که سنت، دین، و خرافه بهمثابه نهادهای فرهنگی تثبیت کردهاند. احمد محمود هوشمندانه این درخت را از نقش پسزمینهی باورهای مردم جدا میکند و بدلش میکند به کاراکتری زنده. گویی درختیست که نگاه میکند، که داوری میکند، که انتظار وفاداری دارد، که عصیان را نمیبخشد. و اینجاست که درخت دیگر صرفاً یک نماد نیست، بلکه خاستگاه خشونت جمعی میشود؛ ابزاریست برای سرکوب، برای ساختن دشمن، و در نهایت برای توجیه خون.
رمان پر است از شخصیتهای فرعی، هر یک با قصهای ویرانشده در دلِ روایتی که چندلایه و سیال است. احمد محمود بهجای یک روایت خطی، بافتی میسازد پر از صداهای تو در تو، دیالوگهایی که بیشتر نجوای ذهناند تا گفتوگوی بیرونی، و فضایی مشوش که با آن اقلیم گرم و متعفن همخوانی کامل دارد. شهرک محل وقوع ماجرا، به مثابه یک کانون فرهنگی بسته، خود یک شخصیت است؛ یک پیکر اجتماعی که رنج میکشد، وا میدهد، میپوسد و درنهایت منفجر میشود.
زبان رمان، ساده اما غنیست. احمد محمود مثل همیشه از تکلف میپرهیزد، اما لایههای عمیق اجتماعی و روانشناختی در پس همین زبان به ظاهر صاف پنهان است. او با مهارتی ستودنی، نشان میدهد که چگونه ستمِ تاریخی، فقر، محرومیت و سلطهی جهل، چگونه انسانهایی را میپرورد که شورششان نه رهایی، که ویرانی به بار میآورد. فرامرز، نه قربانی صرف است، نه جلاد محض؛ بلکه محصول و خالق فاجعه است.
رمان در برخوردش با مفاهیم خرافه، دین عامیانه، قدرتهای محلی، و فروپاشی اخلاقی، سویهای تند و بیملاحظه دارد. فرامرز تنها نیست که در برابر درخت شوریده، بلکه خود نویسنده هم دست به قداستزدایی زده. درخت انجیر معابد بیآنکه خطابه بدهد، در جدالی درونی با نهادهاییست که تاریخ، ایمان و ترس را در هم آمیختهاند تا بندگی را تقدیس کنند.
در پایان، خون است و خاک. شهری که بهخاطر باور کور، به ورطهی جنون کشیده شده، و جوانی که همچون پیامی محو، فرو میپاشد در سکوتی دردناک. احمد محمود این رمان را نه برای سرگرمی، نه برای عبرت، که برای سوگواری نوشته است. سوگواری برای عقل، برای آزادی، برای نسلهایی که هر بار قربانی درختی مقدس شدند.
خیلی ها نوشته بودن کتاب راجع به خرافات حرف میزنه،نمیگم غلط میگفتن، واقعا اینطورم هست،ولی بیشتر کتاب به نظرم راجع به ساده بودن مردم میگه، که چقدر زود هرچیزی رو باور میکردند بدون هیچ تحقیقی بدون اینکه لحظه ای شک کنن
حسین سناپور: در رمان درخت انجیر معابد (احمد محمود) هم چیزی حدود دویست صفحه از داستان به گمانم به کل زائد است؛ آنجا که شخصیت اصلی شهرش را ترک می کند و به شهری دیگر می رود و در آنجا مطبی باز می کند تا مردم را مداوا کند و پولدار شود. این صفحات طولانی که قرار است فقط پخته گی یا آموزش اجتماعی شخصیت را نشان مان دهد، می توانست درست مثل بخش دیگری حذف شود که شخصیت سال ها در هند یا جای دیگری به یادگیری علوم خفیه و ذهن خوانی و اینطور کارها گذرانده، تا سپس با پخته گی در این کارها برای انتقام از مردم شهرش بازگردد. این دوران یادگیری و آموزش این بار در رمان از طریق نمایش توانایی های او برای ما ساخته می شود و نه نشان دادن کل سال ها و آموزش هایی که او دیده. درواقع در این سالها کشمکشی وجود نداشته و هرچه کشمکش هست، در همین شهر خود شخصیت اصلی است. در نتیجه آن چه به شکل گیری مسئله ی شخصیت و حل اش مربوط می شود، در همین جا است، و نوشتن از جایی و شرایطی دیگر، بی مورد و زائد است. اگر درک من از این رمان درست باشد، می توانم نتیجه بگیرم که طرح این رمان اشکال دارد، و باز این نتیجه گیری ام را ادامه بدهم و برسم به این که شاید نویسنده ی بزرگ روزگارمان به خاطر نداشتن خلاصه يا طرح روشن، چنین صفحات زائدی را به رمانش تحمیل کرده است. طبعا با کمی دقت حتا در رمان های مشهور هم می توان صحنه ها و صفحاتی را پیدا کرد که فقط به دلیل زیبایی آن صحنه، یا نثری که نویسنده در آن به کار برده، یا نکاتی مانند اینها، به رمان تحمیل شده اند.
بر خلاف نظر آقای سناپور که در کتاب "یک شیوه برای رماننویسی" آمده من گمان میکنم حدودا 100 صفحه ای که پس از فرار فرامرز بدون حضور او میگذرد در این رمان اضافه و خارج از طرح است. بی شک این اثر حول شخصیت قهرمان شکل گرفته و وقتی قهرمان از صحنه خارج میشود باید پرده ها را کشید. واقعا در آن فراز رمان هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و مدام مشغول تماشای گپ و گفت خاله زنکی عمه تاجی با زنهای دیگر هستیم.
از این حرفها در مورد ساختار بگذریم. این اثر رمانی است در نقد خرافه پرستی. آیا دین هم قاطی خرافه پرستی دارد نقد میشود؟ البته که خیر! چرا؟ چون نمایندگان دین تا صحنه های آخر در اثر غایب هستند. هیچ روحانی و کشیش و عالم دینی در رمان نیست الا آخر رمان که زد و خورد بین خرافه پرستها و طرفداران علم و تحصیل بالا میگیرد و اینجا طلاب و دانش آموزان و فرهنگی ها در یک صف هستند. با این حال دو سه بار کلمه "توسل" از زبان خرافه ��رستها مطرح میشود و میگویند متوسل شدن ما به درخت انجیر از این باب است که درخت را وسیله توسل میدانیم. اعتقاد به توسل خاص شیعیان است و منحصر در چهارده نفر. محمود دارد خود مفهوم توسل را نقد میکند؟ نمیدانم! اما خب این که توسل از محور خودش خارج بشود و عوام به هر چیز نامربوطی متوسل بشوند البته هست و رایج هم هست و همین الآن هم در اقصا نقاط کشور میشود بی شمار از این درختهای مثلا مقدس یافت که از بس مردم تریشه و دخیل بهشان بسته اند رنگارنگ شده اند.
یک محور دیگر اثر البته جنگ با سرمایه داری است که نماینده اش مهران شهرکی است که متاسفانه تقریبا غایب است و دو سه خط دیالوگ هم در این جلد ندارد. اما میبینیم که او در آتش خرافه پرستی مردم میدمد.
به هر حال خیلی رمان خوبی بود و قطعا یکی از بهترین رمان های تاریخ ادبیات ماست. مخصوصا در فضایی که اهالی ادبیات ما نسبت به میراث غرب بدبین بوده اند و هستند این که نویسنده ای متوجه شرق بشود و خرافه پرستی و علوم غریبه وارداتی از هند را نقد کند خیلی جالب و قابل تامل است.
هزار صفحهای که باهاش یک هفته و اندی زندگی کردم... از اون کتاباست که وقتی بازش میکنی انگار یه پنجره به زندگی واقعی مردم باز میشه. نه اون زندگیهای شیک و دستمالکاغذیشده، بلکه همون زندگی پر از دود و تشویش و خنده و بغض. احمد محمود جوری مینویسه که حتی صدای فندک فرامرز رو میشنوی وقتی سیگارشو روشن میکنه، یا بوی تریاکی که توی اتاق سنگین میشه و میچسبه به دیوارها. کتاب مثل یه کوچه قدیمی میمونه، هر قدمی که جلو میری آدمای تازهای رو میبینی؛ آدمایی که انگار همین کنار ما زندگی میکنن. لحنش بیتکلفه، شیرینه، و در عین حال یه غمی توی رگهاش جریان داره که نمیذاره بیخیال بخونی. آخرش هم خودتو میگیری که نکنه زیادی توی دنیای احمد محمود غرق شدی! بسی لذت بردم.
داستان فوق العاده ست! اگر تو عرصه های بین المللی مطرح میشد حتم دارم با آثار بزرگ جهان رقابت میکرد. انقدر فضاسازیش قویه انگار فیلمه و تو داری همه چی رو میبینی.
تم غالب داستان به نظر می رسد تم جذاب و آشنای زوال یک خانواده باشد. داستان از بین رفتن یک خانواده اشرافی که لا به لای زندگی روزمره و پر ادبار دو عضو بازمانده فرامرز آذرپاد و عمه اش تاج الملوک روایت میشود. پس از 40-50 صفحه سخت آغازین که خواننده از تعدد کاراکترها و پس و پیش رفتن زمان ممکن است سر در گم شود، نثر روان محمود در کنار شخصیت فوق العاده فرامرز (به نظرم پیچیده ترین کاراکتر داستانهای محمود) خواننده را مجاب می کند پا به پای راوی پیش برود . اما به نظر از جایی نویسنده تسلیم شخصیت غریب فرامرز می شود و تصمیم می گیرد که رمان را برای او بنویسد و همین نهایتا لطمه بزرگی به داستان می زند و علاوه بر کشدار کردن غیر ضروری قصه، آن را به سوی سورئالیسم و نمادگرایی می راند که مثل وصله ناجوری به قصه مدام توی ذوق خواننده می زند. محمود مثل مدار صفر درجه کاراکترهای متعددی خلق می کند اما بر خلاف آن در رمان درخت انجیر معابد شخصیتها بیشتر اجزای صحنه هایی هستند که فرامرز و عمه تاجی در آن حاضرند و کمکی به پیشبرد قصه نمی کنند. از این رو خیلی از آنها به ناگاه در قصه رها می شوند و یا بر خلاف پتانسیلی که نویسنده در رمان برایشان خلق می کند هرگز به قصه وارد نمی شوند. مهران شهرکی به عنوان بَد مَن اصلی قصه که به قول معروف همه چیز از گور او بلند می شود غیر از مختصری خیلی پرداخته نمی شود. کیوان برادر باقیمانده فرامرز مدام یاد می شود اما هیچ وقت آنچنان وارد داستان نمی شود. در نقطه مقابل محمود زمین و زمان را به هم میدوزد تا فرامرز در فصلی سراسر ضعیف و سورئال به داستان بازگردد و همه چیز را به آتش خشم و انتقامش بسوزاند. برای من عاشق قلم محمود خواندن این رمان تجربه لذت بخشی بود، هر چند که لذت هر چه به سوی پایان قصه رفت جای خود را به سرخوردگی داد. سرخوردگی از نویسنده ای واقعگرا که ایده شاهکارش را احتمالا فدای وسوسه یک نمادگرایی سخیف کرده.
پس از مدتها کتابی خواندم که با خیال راحت میتونم بهش کلمهی شاهکار رو اطلاق کنم. درخت انجیر معابد یه شاهکار در ادبیات ایرانه؛ بدون شک. کتابی که یقیناً سالها از دورهی خودش جلوتر بود و در نوع خودش و در عصر خودش یه تابوشکنی حسابی در حوزهی داستاننویسی محسوب میشه. یه سنتشکن واقعی که در نوع روایت و بیان دغدغههای اجتماعی و فرهنگی خطشکن بود. شجاعت احمد محمود در مواجهه و مقابله با سنت و خرافاتی که در کُنه فرهنگ و زندگی مردم ریشه کرده بود واقعاً ستودنیه! این مسئله در قالب نوع رویکرد مردم در رابطه با یک درخت، درخت انجیر معابد جلوهگر میشه. جایی که در یک شهر سنتی/مذهبی در جنوب کشور که مردم پای عقایدشان جان میدن، عقایدی که تا حد زیادی به خرافات آلوده شده، آرامآرام تفاوت تفکرات جدید از آدمهایی متفاوت به دل جامعه رخنه میکنه و با شروع ساخت یک شهرک در دل این شهر سنتی، خبر از نفوذ و تولد مدرنیته میده که چالشهای خاص خودشو به همراه داره. البته اینم بگم که موضع احمد محمود در قبال مدرنیته در این داستان نه سفیده و نه سیاه، ولی درمورد خرافاتی که به دل و مغز مردم نفوذ کرده سیاه سیاهه. . شخصیتسازیها کمنظیرن، دیالوگها گیرا و جذابن، اتفاقات داستان بهجا و بهموقع در جای مناسب رخ میدن و تعلیق هیجانانگیزی رو شکل میدن که شما رو مشتاق ادامهدادن میکنه. نوع روایت داستان خاص و کمی پیچیدهست که باعث میشه اوایل داستان یکم براتون گنگ و نامفهوم بهنظر بیاد. ولی یکم که بهش زمان بدید چموخم کار دستتان میاد و میفتید توی مسیر لذت. جابجایی زمان در روایت و جابجایی و تلفیق رئالیسم و سورئالیسم در داستان براتون تازگی خواهد داشت؛ البته در ادبیات فارسی. همهی اینا باعث میشه حجم زیاد داستان اصلاً آزاردهنده نباشه. و یک پایان باشکوه که به معنای واقعی کلمه حُسن ختام یک داستان شاهکاره. . این کتاب حکم سیب سرخ دست چلاقه. و چلاق ناشر کتابه که چنین گوهری دستشه و با صحافی مزخرف، ویراستاری فاجعه و صحافی اسفناک تمام تلاششو کرده تا گند بزنه به تجربهی مخاطب از این کتاب. که خاک بر سرش باد! کتاب من رسماً به مرور به زوال و اضمحلال رسید؛ بدون اغراق.
نخست خود کتاب است که با داستانی جذاب و قلمی گیرا ما را پایبند خود میکند. فضا گاهی میل به سورئال شدن پیدا میکند و همین امر به نظر بنده از نقاط قوت کتاب است که ما را پای داستان مینشاند. شکل گیری داستان حول محور درخت انجیر معابد فضا را متفاوت کرده است. این اثر روایتگر قصه خانوادهای و میراث به جامانده از آن خانواده است. شخصیتها بسیار جذاب هستند و داستان هم به خوبی پیش میرود. خواندن این کتاب واقعا لذت بخش است.
اما ساحت دومی که کتاب باید در آن ساحت بررسی شود، روایتی است که در زیر پوستهی داستان روایت میشود. وقایع و شخصیتها قابل تطبیق با وقایع تاریخ معاصر ایران است و احتمالا نگارنده این مفاهیم را هم مدنظر داشته است؛علی الخصوص در قسمت پایانی کتاب که جماعتی مسخ شده به رهبری فردی مقدسنما دست به تغییر بزرگان خود میزنند.(الله اعلم)
خلاصه که کتاب به عنوان یک اثر ادبی، فوق العاده است؛ اما اگر از قصهی زیر متن کتاب اذیت میشوید آن را نخوانید. البته که آنچه گفته شد برداشت شخصی بنده است و ممکن است از نظر سایر مخاطبان اثر درست نباشد، اما هر اثری یک موجود زنده است و هر کس میتواند برداشت شخصی خود را داشته باشد.
همیشه وقتی اثری از احمد محمود رو تموم میکنم نمیدونم چی باید بگم.انگار که فقط خوندن داستان نبود حتی مثل یک فیلم هم نبود، خیلی فراتر؛ انگار کنار شخصیت هام، تو همون شهر، میون همون کوچه و محله دارم زندگی میکنم انگار یکی از همونام. امروز درخت انجیر معابد تموم شد دلم نمیخواست به صفحه آخر برسم دلم نمیخواست قصه فرامرز تموم بشه، میخواستم بیشتر بمونم کنارش، وقتی گذشته هارو مرور میکرد. میخواستم بیشتر از هوش و استعداد ازدست رفتش ببینم. قابل توصیف نیست که چقدر احمد محمود رو دوست دارم. جوری که زندگی میبخشه به کارکترها انگار که کتاب رو باز میکنی و واقعا وارد دنیای دیگه ای میشی.
داستان نابودی یک خانواده اشرافی توسط محمود جوری بیان میشود که انگار حوصله نوشتن ندارد انگار فقط سر هم بندی میشود انتظارم خیلی بیشتر بود داستان فقط هول چند شخصیت می چرخد و من از اول تا آخر داستان منتظر توصیف شخصیت هایی بودم که فقط اسمشان بیان شد و هیچ توصیفی از آنها نشد تکرار و تکرار و تکرار پیش از حد کش دادن ماجراها باعث شد حوصله م سر برود ولی در عین حال شخصیت پردازی فرامرز را دوست داشتم
دست نیافتنی و زیبا. قدرتی عجیبی در خلق شخصیت های گوناگون به چشم میخورد. ظرافتی مثال زدنی در تببین جزییات. کاملا سینمایی و دکوپاژ شده. و روایتی که مدام در گذشته و حال آمد و شد دارد..بی شک از شاهکارهای ادبیات معاصر محسوب میشود.