داستانهای شورانگیز و عبرت آمیز شاهنامه فردوسی به نظم و نثر - داستان سیاوش با ترجمه انگلیسی جیمز اتکینسون، مقدمه و شرح داستان به نثر احمد آذر افشار، خط از حسین خسروی، تذهیب و مینیاتور استاد محمد باقر آقا میری نشر دی 1372 در 552 ص، مینیاتورهای دیگر از حمید میرزائی، ماهرخ وحید نیا، عطیه صدیقی، کتابت از روی نسخه ی تصحیح شده استاد مجتبی مینوی
Abolqasem Ferdowsi (Persian: ابوالقاسم فردوسی), the son of a wealthy land owner, was born in 935 in a small village named Paj near Tus in Khorasan which is situated in today's Razavi Khorasan province in Iran. He devoted more than 35 years to his great epic, the Shāhnāmeh. It was originally composed for presentation to the Samanid princes of Khorasan, who were the chief instigators of the revival of Iranian cultural traditions after the Arab conquest of the seventh century. Ferdowsi started his composition of the Shahnameh in the Samanid era in 977 A.D. During Ferdowsi's lifetime the Samanid dynasty was conquered by the Ghaznavid Empire. After 30 years of hard work, he finished the book and two or three years after that, Ferdowsi went to Ghazni, the Ghaznavid capital, to present it to the king, Sultan Mahmud.
Ferdowsi is said to have died around 1020 in poverty at the age of 85, embittered by royal neglect, though fully confident of his work's ultimate success and fame, as he says in the verse: " ... I suffered during these thirty years, but I have revived the Iranians (Ajam) with the Persian language; I shall not die since I am alive again, as I have spread the seeds of this language ..."
دوستانِ گرانقدر، <سیاوش> یعنی آداب ایرانی... <سیاوش> یعنی اخلاق ایرانی...<سیاوش> یعنی غرور ایرانی .. <سیاوش> یعنی انسانیتِ یک ایرانی... <سیاوش> یعنی احترامِ به جنسِ زن... <سیاوش> یعنی احترام به بزرگتر و احترام به پدر... <سیاوش> یعنی حیا و سربزیری یک ایرانی... <سیاوش> یعنی راستگویی یک ایرانی... <سیاوش> یعنی وفای به عهد و پیمان... <سیاوش> یعنی پهلوان... <سیاوش> یعنی عشق... <سیاوش> یعنی مظلومیت ایرانی ------------------------------------------------------------------ عزیزانم، شخصی تعریف میکرد که مادربزرگی داشت بسیار خردمند و آگاه و یک ایرانی اصیل... روزی در ماه محرمِ تازیان و عرب پرستان، مادربزرگ شروع به گریستن کرد و این شخص با تعجب پرسیده بود که مادرجان شما که "حسین" و این تازیان را قبول ندارید! گریه برای چه؟؟؟!!؟ مادربزرگ در جواب، گفت: من برایِ مظلومیتِ <سیاوش> و سیاوش هایِ این سرزمین گریه میکنم... اگر این مردم عرب پرست میدانستند چه بر <سیاوش> گذشته است، هیچگاه برایِ یک عرب قاتل و تجاوزگر و وحشی اینچنین گریه نمیکردند و او را مظلوم نمیخواندند اینها مظلومیت <سیاوش> را ندیده اند که یک تازی را مظلوم میخوانند -------------------------------------------------------------------- درود بر فردوسی گرانقدر و بزرگوار و درود بر دوستانِ ایرانی که <سیاوش> الگوی رفتاری آنهاست <پیروز باشید و ایرانی>
بسمه تعالی داستان سیاوش یکی از شاهزادگان ایران که به توران میرود ودر آنجا کی کاووس شاه همسرش که جای مادر سیاوش را داشت چشم هوس به او میدوزد ولی سیاوش قبول نمی کند و نیرنگ های زن پادشاه آغاز میشود تا جایی که تلی از آتش می سازند تا سیاوش از آن عبور کند چون اعتقادات بر این بود که اگر سالم و سلامت کسی از این آتش رد شود بی گناه است که اینچنین هم میشود و سیاوش به سلامت از آتش عبود میکند اما چون به نوعی گناه زن پادشاه از طرف دیگر مطرح شد از دربار بیرون رفت تا وقتی که خبر آمد افراسیاب پادشاه توران به ایران حمله کرده و سیاوش برای بدست آوردن جایگاه قبلی اش از شاه در خواست میکند به مقابله با افراسیاب برود ما با او جنگ نمیکند و طرح دوستی میبنددو به توران میرود در آنجا با دختر افراسیاب وصلت میکند اما به نیرنک یکی از افراد توران زمین افراسیاب اغفال میشود و سیاوش را به قتل میرساند که باعث لشگر کشی های پهلوانان و پادشاهان ایران به توران میشود که رستم چند سالی بر تخت افراسیاب حکومت میکند و بعد از چندی به ایران با غنیمتهای بسیار باز میگردد و افراسیاب که قبلا گریخته بود باز به سلطنتش در توران باز میگردد سپس به دست کی خسرو فرزند سیاوش به دو نیم میشود و کی خسرو تنها پادشاهی از ایران است که سلطنت نمیکند و به دیاری میرود که زنده به سوی یزدان میشتابد.پادشاهی یزدان سرشت و اهل پاکی و حق که سلطنت را به لهراسب میسپارد