سیمین دانشور نویسنده و مترجم ایرانی، نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای به زبان فارسی داستان و رمان نوشت. مهمترین اثر او رمان سووشون، به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی ایران محسوب میشود. سیمین دانشور در هشتم ارديبهشت ماه سال ۱۳۰۰ در شیراز به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در مدرسه انگلیسی «مهر آیین» به پایان برد. سپس برای تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۹ با دفاع از رساله خود در مورد زیباییشناسی موفق به كسب درجه دكترا از این دانشگاه شد. او در همین سال با جلال آل احمد ازدواج کرد. سیمین دانشور دو سال بعد برای تحصیل در رشته زیباییشناسی به دانشگاه استنفورد رفت و در بازگشت در هنرستان هنرهای زیبا و دانشگاه تهران به تدریس مشغول شد و در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد.
مجموعه ای ناهمگون از ترجمه داستان های کوتاه از آمریکا، ژاپن، هند، آلمان، روسیه، و ... که خوب ترجمه شده بودند اما از اول تا آخر کتاب به شکل ناخوشایندی فقط منتظر بودم کتاب تموم شه. تنها داستانی که کمی کشش در من ایجاد کرد برای خوندنش ماه عسل آفتابی بود که اون هم پایانی نه چندان موفق داشت.
در کل، حس میکنم با نخوندنش هم چیزی رو از دست نمیدادم!
پیپسام حقیر ملفوکی است که در مسیر گورستانی در حرکت است. میرود به مزار زن و فرزندش که شش ماه پیش هر دو سر زا مردهاند. دائم الخمر است و به همین خاطر از کارش اخراج شده. آهی هم در بساط ندارد. پیپسام به معنای واقعی موجودی اضافی است. تیپا خوردهای از دنیا. در حین طی مسیر، ناگهان زندگی در قامت پسری دوچرخه سوار که چشمانش به رنگ دریاست و موهایش به رنگ آفتاب، سر راهش ظاهر میشود.** پیپسام گیر احمقانهای به پسرک میدهد و با او به صورت لفظی درگیر میشود. گویی تنها همین برایش مانده، گیر دادن به زندگی که شاید برایش شمهای از حیات است. درگیری ادامه پیدا میکند و مردم جمع میشوند. دیگر مخاطب مان تنها پسرک نیست بلکه دنیا و ما فیها را به فحش میبندد. طولی نمیکند که دهانش کف میکند و میافتد. آمبولانسی هم میآید و در کسری از ثانیه جمعش میکند و میبرد. پیپسام تیپا خوردهای است که سعی میکند به نزدیکترین چیزی که نماد زندگی به نظرش میآید، تیپایی بزند. اما نمیداند که زندگی غیر از خودش را بر نمیتابد و محوت میکند. این دنیا جایی برای تیپا خوردگان نیست.
* از کتاب حاضر تنها همین داستان از مان بود و حقیر هم تنها این داستان را خواندم. امتیازم نیز تنها به همین داستان است و نه کل کتاب. داستان حاضر با ترجمه آقای محمد صادق رئیسی نیز به صورت مستقل در انتشارات سولار چاپ شده است. * * در داستانهای مان همیشه اوج زیبایی یا به عبارت بهتر «تکامل» به همین شکل است. انسانی بور و سفید با چشمانی آبی. رجوع کنید به اواسط کوه جادو و مشخصا تونیو کروگر.
ماه عسل آفتابی،در برابر قانون و راشومون متوسط بودن. با بقیه داستانها هم نتونستم ارتباط خاصی برقرار کنم. عملا تنها نکته مثبت کتاب این بود که داستانهایی از قارههای مختلف رو خوندم!
حقیقت را در گوشتان داد خواهم زد و این حقیقت گوش شما را از وحشت ابدی پر خواهد کرد...
بدبختی در حقیقت غرور و عزت نفس آدمی را ویران میسازد. آدم ممکن است داد بزند که بیتقصیرم اما فایده ندارد. زیرا ته دلش خودش را مقصر میداند. مقصر میداند که بدبخت است و این تحقیری را که به خود روامیدارد و رفتار بد او، باهم رابطهٔ قوم و خویشی برقرار میسازند، به هم نان قرض میدهند. در دامان هم پرورش مییابند و سرانجام به نتیجهای میانجامد که مو بر تن آدم راست میکند و آن سقوط بیبازگشت است. _______________________________________________________
روزی مادری که فرزندش را از دست داده بود پیش بودا آمد و از او خواست که عمر دوباره به کودکش بخشد. استاد گفت: (برای من تخم خردلی از خانهای که کسی در آن نمرده باشد بیاور.) مادر، خانه به خانه روان شد، اما سرایی نیافت که مرگ، دَرِ آن نکوفته باشد. و مادر معنای کلام بودا را دریافت. مرگ برای همگان غمی است عام. و اگر تعمیم آن را در نظر بگیریم از قید غم آزاد گشتهایم.
مجموعهی یکدست و منتظمی نیست، با داستان–وارهی مزخرفِ «زندگی بودا» از راجبان خانا شروع میشه که هیچربطی به بقیهی داستانها نداره. ولی داستانهای خوب زیاد داره: ماهعسل آفتابی از موراویا (با تأکیدی که روی «رعد و برق» بهعنوانِ رمز داستان داره)؛ مار از اشتینبک (با موقعیتِ روانشناسانهی جالبی که خلق میکنه) و در راهِ گورستان از توماس مان (با واقعه، تنش و نقطهی اوج عجیبی که رقم میزنه) از کارای خوب این مجموعه هستن؛ ولی تکخالِ کتاب 2داستان از ریونوسوکه آکوتاگاوا نابغهی ژاپنییه که آکیرا کوروساوا فیلم فوقالعادهی راشامون رو با اقتباس از مجموعهی اونا ساخت. نیمپولی از آلن پیتون داستانِ مالی نیس (من نمیدونم خانم دانشور چرا از این نویسنده خوشش میاد، قبلاً «بنال وطن»اش رو هم ترجمه کرده بود) ولی گی دو موپاسان از ایتساک بابل که بچگیام خونده بودمش هنوز هم قشنگ و درخشندهس. داستان «آکاییا» از راجه رائو کار متفاوت و عجیبییه؛ بهنظرم اینداستان کلیدِ این مجموعهس ولی خودم هم نمیدونم چرا. دو داستانِ «خبر ساختن دیوار» و «دربرابر قانون» از کافکا رو هم موکول میکنم بهوقتِ کافکاخوندنام.
این مجموعه رو قبلترها خونده بودم اگرچه چندان در خاطرم نبود. این بار هم که خوندم بعضی داستاها خیلی من رو تعجب کرد. مثلا داستان اولی درمورد بودا و یکی دو داستان دیگه که به نظر آغاز و انجا ممشخصی نداشتن. لذتی که برام داشت؛ خوندن ترجمه سیمین جان بود و مزمزه کردن کلمهها و اصطلاحات خاص خودش.