"آیا میشه برسه اون روزی که بیام و دور زدن تو رو توی دایره ی زندگی ات از نزدیک ببینم؟ پدر! دایره ی زندگی من آن قدر بزرگ شده که انگاری نمی خواد بسته بشه. من هنوز دارم میرم و مسیر به پایان نمی رسه! یه دریچه ای باز کردم، پاهام رو از زندگی خودم گذاشتم بیرون. یادمه که همیشه به فقرا کمک می کردی و همه از مهربانی و جوانمردی ات می گفتند اما من می خواستم فقر نباشه! حالا دایره ی من،دایره ی بزرگیه. اندازه ایرانه،نه، بزرگتره، اندازه دنیاست..." ص 126کتاب