مردم ده معتقد بودند که صعود به غار خورشید و کشف آن ممکن نیست و شگون ندارد. پدربزرگ هم اگرچه باعقیده مردم ده موافق نبود، کوهنوردان را به این اقدام تشویق نمیکرد. با این حال، کوهنوردان، با عزمی راسخ و به راهنمایی پدر به طرف غار به راه افتادند. اقدام آنها با پرت شدن یکی از کوهنوردان از صخره بزرگ لبه غار ناموفق ماند، اما راز این غار، ذهن احمد را سخت به خود مشغول کرد چاپ اول اسفند ۱۳۵۸ چاپ هفتم ۱۳۷۸ This invalid ISBN appears in the book: 9644322861
فکر کنم این کتاب را وقتی دبستان بودم خوندم. خیلی باهاش حال نکردم. نمیدونم چرا داستانهای بچهها توی ایران رئالیستی است. شاید برای همینه که الان توی بزرگسالیه که علاقهمند و دیوانه داستانهای فانتزی شدم!
هر شخص یا گروهی که برای فتح غاری که در دامنه کوه خورشید هست رفته سالم برنگشته. مردم دِه میگویند این غار طلسم شده و فتح نشدنیست. ولی پدربزرگِ احمد میگوید اینها همش حرفه و کوه خورشید هم مثل همه کوههاست. هیچ غاری فتحنشدنی نیست. همین سخنان پدربزرگ، احمد نوجوان را قلقلک میدهد تا کار نشدنی را شدنی کند و به جنگ کوه خورشید برو. اما این کار به همین سادگی ها هم نیست.... ناصر ایرانی در سختون، قصه تلاش و سختکوشی را حتی در سختترین شرایط برای نوجوانان با قصه نوجوانی از جنس خودشان روایت میکند.... . حس کتاب خوب بود! حرفشم خوب بود.. کلا خوب بود... ولی خدا توش خیلی مستتر بود...